صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی یزدگرد بزه‌گر
  4. »بخش 12

بخش 12

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو ایرانیان آگهی یافتند

یکایک سوی چاره بشتافتند

22

چو گشتند زان رنج یکسر ستوه

نشستند یک با دگر همگروه

33

که این کار ز اندازه اندر گذشت

ز روم و ز هند و سواران دشت

44

یکی چاره باید کنون ساختن

دل و جان ازین کار پرداختن

55

بجستند موبد فرستاده‌ای

سخن‌گوی و بینادل آزاده‌ای

66

کجا نام آن گو جوانوی بود

دبیری بزرگ و سخن‌گوی بود

77

بدان تا به نزدیک منذر شود

سخن گوید و گفت او بشنود

88

به منذر بگوید که ای سرفراز

جهان را به نام تو بادا نیاز

99

نگهدار ایران نیران توی

به هر جای پشت دلیران توی

1010

چو این تخت بی‌شاه و بی‌تاج شد

ز خون مرز چون پر دراج شد

1111

تو گفتیم باشی خداوند مرز

که این مرز را از تو دیدیم ارز

1212

کنون غارت از تست و خون ریختن

به هر جای تاراج و آویختن

1313

نبودی ازین پیش تو بدکنش

ز نفرین بترسیدی و سرزنش

1414

نگه کن بدین تا پسند آیدت

به پیران سر این سودمند آیدت

1515

جز از تو زبر داوری دیگرست

کز اندیشهٔ برتران برترست

1616

بگوید فرستاده چیزی که دید

سخن نیز کز کاردانان شنید

1717

جوانوی دانا ز پیش سران

بیامد سوی دشت نیزه‌وران

1818

به منذر سخن گفت و نامه بداد

سخنهای ایرانیان کرد یاد

1919

سخنهایش بشنید شاه عرب

به پاسخ برو هیچ نگشاد لب

2020

چنین گفت کای دانشی چاره‌جوی

سخن زین نشان با شهنشاه گوی

2121

بگوی این که گفتی به بهرامشاه

چو پاسخ بجویی نمایدت راه

2222

فرستاد با او یکی نامدار

جوانوی شد تا در شهریار

2323

چو بهرام را دید داننده مرد

برو آفریننده را یاد کرد

2424

ازان برز و بالا و آن یال و کفت

فروماند بینادل اندر شگفت

2525

همی می چکد گویی از روی اوی

همی بوی مشک آید از موی اوی

2626

سخن‌گوی بی‌فر و بی‌هوش گشت

پیامش سراسر فراموش گشت

2727

بدانست بهرام کو خیره شد

ز دیدار چشم و دلش تیره شد

2828

بپرسید بسیار و بنواختش

به خوبی بر تخت بنشاختش

2929

چو گستاخ شد زو بپرسید شاه

کز ایران چرا رنجه گشتی به راه

3030

فرستاد با او یکی پرخرد

که او را به نزدیک منذر برد

3131

بگوید که آن نامه پاسخ نویس

به پاسخ سخنهای فرخ نویس

3232

وزان پس نگر تا چه دارد پیام

ازو بشنود پاسخ او تمام

3333

بیامد جوانو سخنها بگفت

رخ منذر از رای او برشکفت

3434

چو بشنید زان مرد بنا سخن

مر آن نامه را پاسخ افگند بن

3535

جوانوی را گفت کای پرخرد

هرانکس که بد کرد کیفر برد

3636

شنیدم همه هرچ دادی پیام

وزان نامداران که کردی سلام

3737

چنین گوی کاین بد که کرد از نخست

که بیهوده پیکار بایست جست

3838

شهنشاه بهرام گور ایدرست

که با فر و برزست و با لشکرست

3939

ز سوراخ چون مار بیرون کشید

همی دامن خویش در خون کشید

4040

گر ایدونک من بودمی رای زن

به ایرانیان بر نبودی شکن

4141

جوانوی روی شهنشاه دید

وزو نیز چندی سخنها شنید

4242

بپرسید تا شاید او تخت را

بزرگی و پیروزی و بخت را

4343

ز منذر چو بشنید زان‌سان سخن

یکی روشن اندیشه افگند بن

4444

چنین داد پاسخ که ای سرفراز

به دانایی از هرکسی بی‌نیاز

4545

از ایرانیان گر خرد گشته شد

فراوان از آزادگان کشته شد

4646

کنون من یکی نامجویم کهن

اگر بشنوی تا بگویم سخن

4747

ترا با شهنشاه بهرام گور

خرامید باید ابی جنگ و شور

4848

به ایران زمین در ابا یوز و باز

چنانچون بود شاه گردن‌فراز

4949

شنیدن سخنهای ایرانیان

همانا ز جنبش نباید زیان

5050

بگویی تو نیز آنچ اندرخورد

خردمندی و دوری از بی‌خرد

5151

ز رای بدان دور داری منش

بپیچی ز بیغاره و سرزنش

5252

چو بشنید منذر ورا هدیه داد

کسی کردش از شهر آباد شاد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پس آگاهی آمد به بهرام گور

که از چرخ شد تخت را آب شور

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد بزه‌گر»بخش 11

اگلی نظم

خود و شاه بهرام با رای‌زن

نشستند و گفتند بی‌انجمن

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی یزدگرد بزه‌گر»بخش 13

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور