صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
  4. »بخش 5

بخش 5

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ز گفتار او شاد شد ساوه شاه

بدو گفت مانا که اینست راه

2

چو خراد برزین سوی خانه رفت

برآمد شب تیره از کوه تفت

3

بسیجید و برساخت راه گریز

بدان تا نیاید بدو رستخیز

4

بدانگه که شب تیره‌تر گشت شاه

به فغفور فرمود تا بی‌سپاه

5

ز پیش پدر تا در پهلوان

بیامد خردمند مرد جوان

6

چو آمد به نزدیک ایران سپاه

سواری برافگند فرزند شاه

7

که پرسد که این جنگجویان کیند

ازین تاختن ساخته بر چیند

8

ز ترکان سواری بیامد چو گرد

خروشید کای نامداران مرد

9

سپهبد کدامست و سالار کیست

به رزم اندرون نامبُردار کیست

10

که فغفور چشم و دل ساوه شاه

ورا دید خواهد همی بی‌سپاه

11

ز لشکر بیامد یکی رزمجوی

به بهرام گفت آنچ بشنید زوی

12

سپهدار آمد ز پرده سرای

درفشی دُرفشان به سر بر به پای

13

چو فغفور چینی بدیدش بتاخت

سمند جهان را به خوی درنشاخت

14

بپرسید و گفت از کجا رانده‌ای

کنون ایستاده چرا مانده‌ای

15

شنیدم که از پارس بگریختی

که آزرده گشتی وخون ریختی

16

چنین گفت بهرام کین خود مباد

که با شاه ایران کنم کینه یاد

17

من ایدون به رزم آمدم با سپاه

ز بغداد رفتم به فرمان شاه

18

چو از لشکر ساوه‌شاه آگهی

بیامد بدان بارگاه مهی

19

مرا گفت رو راه ایشان بگیر

به گُرز و سنان و به شمشیر و تیر

20

چو بشنید فغفور برگشت زود

به پیش پدر شد بگفت آنچه بود

21

شنید آن سخن شاه شد بدگمان

فرستاده را جست هم در زمان

22

یکی گفت خراد برزین گریخت

همی ز آمدن خون ز مژگان بریخت

23

چنین گفت پس با پسر ساوه شاه

که این بدگمان مرد چون یافت راه

24

شب تیره و لشکری بی‌شمار

طلایه چرا شد چنین سست و خوار

25

وزان پس فرستاد مرد کهن

به نزدیک بهرام چیره سخن

26

بدو گفت رو پارسی را بگوی

که ایدر به خیره مریز آب روی

27

همانا که این مایه دانی درست

کزین پادشاه تو مرگ تو جست

28

به جنگت فرستاد نزد کسی

که همتا ندارد به گیتی بسی

29

تو را گفت رو راه بر من بگیر

شنیدی تو گفتار نادلپذیر

30

اگر کوه نزد من آید به راه

به پای اندر آرم به پیل و سپاه

31

چو بشنید بهرام گفتار اوی

بخندید زان تیز بازار اوی

32

چنین داد پاسخ که شاه جهان

اگر مرگ من جوید اندر نهان

33

چو خشنود باشد ز من شایدم

اگر خاک بالا بپیمایدم

34

فرستاده آمد بر ساوه شاه

بگفت آنچ بشنید زان رزمخواه

35

بدو گفت رو پارسی را بگوی

که چندین چرا بایدت گفت و گوی

36

چرا آمده‌ستی بدین بارگاه

ز ما آرزو هرچ باید بخواه

37

فرستاده آمد به بهرام گفت

که رازی که داری بر آر از نهفت

38

که این شهریاریست نیک اختری

بجوید همی چون تو فرمانبری

39

بدو گفت بهرام کو را بگوی

که گر رزمجویی بهانه مجوی

40

گر ایدون که‌ با شهریار جهان

همی آشتی جویی اندر نهان

41

تو را اندرین مرز مهمان کنم

به چیزی که گویی تو فرمان کنم

42

ببخشم سپاه تو را سیم و زر

کرا درخور آید کلاه و کمر

43

سواری فرستیم نزدیک شاه

بدان تا به راه آیدت نیم راه

44

بسان همالان علف سازدت

اگر دوستی شاه بنوازدت

45

ور ایدون که ایدر به جنگ آمدی

به دریا به جنگ نهنگ آمدی

46

چنان بازگردی ز دشت هری

که بر تو بگریند هر مهتری

47

به برگشتنت پیش در چاه باد

پست باد و بارانت همراه باد

48

نیاوردت ایدر مگر بخت بد

همی‌ خواست تا بر سرت بد رسد

49

فرستاده برگشت و آمد چو باد

پیام جهان جوی یک یک بداد

50

چو بشنید پیغام او ساوه شاه

برآشفت زان نامور رزمخواه

51

ازان سرد گفتن دلش تنگ شد

رخانش ز اندیشه بی‌رنگ شد

52

فرستاده را گفت رو باز گرد

پیامی ببر نزد آن دیومرد

53

بگویش که در جنگ تو نیست نام

نه از کشتنت نیز یابیم کام

54

چو شاه تو بر در مرا کهترند

تو را کمترین چاکران مهترند

55

گر ایدون که‌ زنهار خواهی ز من

سرت برگذارم ازین انجمن

56

فراوان بیابی زمن خواسته

شود لشکرت یکسر آراسته

57

به گفتار بی سود و دیوانگی

نجوید جهانجوی مردانگی

58

فرستادهٔ مرد گردنفراز

بیامد به نزدیک بهرام باز

59

بگفت آن گزاینده پیغام اوی

همانا که بد زان سخن کام اوی

60

چو بشنید با مرد گوینده گفت

که پاسخ ز مهتر نباید نهفت

61

بگویش که گر من چنین کهترم

نه ننگ آید از کهتری بر سرم

62

شهنشاه و آن لشکر از ننگ تو

به تندی نجوید همی جنگ تو

63

من از خردگی رانده‌ام با سپاه

که ویران کنم لشکر ساوه شاه

64

ببرم سرت را برم نزد شاه

نیرزد که بر نیزه سازم به راه

65

چو من زینهاری بود ننگ تو

بدین خردگی کردم آهنگ تو

66

نبینی مرا جز به روز نبرد

درفشی پس پشت من لاژورد

67

که دیدار آن اژدها مرگ‌ تست

نیام سنانم سر و ترگ تست

68

چو بشنید گفتارهای درشت

فرستادهٔ ساوه بنمود پشت

69

بیامد بگفت آنچ دید و شنید

سر شاه ترکان ز کین بردمید

70

بفرمود تا کوس بیرون برند

سرافراز پیلان به هامون برند

71

سیه شد همه کشور از گرد سم

برآمد خروشیدن گاودم

72

چو بشنید بهرام کآمد سپاه

در و دشت شد سرخ و زرد و سیاه

73

سپه را بفرمود تا برنشست

بیامد زره دار و گهُرزی به دست

74

پس پشت بد شارستان هری

به پیش اندرون تیغ زن لشکری

75

بیاراست با میمنه میسره

سپاهی همه کینه کش یکسره

76

تو گفتی جهان یکسر از آهنست

ستاره ز نوک سنان روشنست

77

نگه کرد زان رزمگاه ساوه شاه

به آرایش و ساز آن رزمگاه

78

هری از پس پشت بهرام بود

همه جای خود تنگ و ناکام بود

79

چنین گفت پس باسواران خویش

جهاندیده و غمگساران خویش

80

که آمد فریبنده‌ای نزد من

ازان پارسی مهتر انجمن

81

همی‌بود تا آن سپه شارستان

گرفتند و شد جای من خارستان

82

بدان جای تنگی صفی برکشید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

83

سپه بود بر میمنه چل هزار

که تنگ آمدش جای خنجرگزار

84

همان چل هزار از دلیران مرد

پس پشت لشکرش بر پای کرد

85

ز لشکر بسی نیز بیکار بود

بدان تنگی اندر گرفتار بود

86

چو دیوار پیلان به پیش سپاه

فراز آوریدند و بستند راه

87

پس اندر غمی شد دل ساوه شاه

که تنگ آمدش جایگاه سپاه

88

تو گفتی بگرید همی بخت اوی

که بیکار خواهد بدن تخت اوی

89

دگر باره گردی زبان آوری

فریبنده مردی ز دشت هری

90

فرستاد نزدیک بهرام و گفت

که بخت سپهری تو را نیست جفت

91

همی‌ بشنوی چند پند و سخن

خرد یار کن چشم دل بازکن

92

دو تن یافته‌ستی که اندر جهان

چو ایشان نبود از نژاد مهان

93

چو خورشید بر آسمان روشنند

ز مردی همه ساله در جوشنند

94

یکی من که شاهم جهان را به داد

دگر نیز فرزند فرخ نژاد

95

سپاهم فزونتر ز برگ درخت

اگر بشمرد مردم نیکبخت

96

گراز پیل و لشکر بگیرم شمار

بخندی ز باران ابر بهار

97

سلیحست و خرگاه و پرده سرای

فزون زانک اندیشه آرد به جای

98

ز اسبان و مردان بیابان و کوه

اگر بشمرد نیز گردد ستوه

99

همه شهریاران مرا کهترند

اگر کهتری را خود اندر خورند

100

اگر گرددی آب دریا روان

وگر کوه را پای باشد دوان

101

نبردارد از جای گنج مرا

سلیح مرا ساز رنج مرا

102

جز از پارسی مهترت در جهان

مرا شاه خوانند فرخ مهان

103

تو را هم زمانه به دست منست

به پیش روان من این روشنست

104

اگر من ز جای اندر آرم سپاه

ببندند بر مور و بر پشه راه

105

همان پیل بر گستوان‌ور هزار

که بگریزد از بوی ایشان سوار

106

به ایران زمین هرک پیش آیدم

ازان آمدن رنج نفزایدم

107

از ایدر مرا تا در طیسفون

سپاهست مانا که باشد فزون

108

تو را ای بد اختر که بفریفته‌ست

فریبندهٔ تو مگر شیفته‌ست

109

تو را بر تن خویشتن مهر نیست

وگر هست مهر تو را چهر نیست

110

که نشناسدی چشم او نیک و بد

گزاف از خرد یافته کی سزد

111

بپرهیز زین جنگ و پیش من آی

نمانم که مانی زمانی به پای

112

تو را کدخدایی و دختر دهم

همان ارجمندی و اختر دهم

113

بیابی به نزدیک من مهتری

شوی بی‌نیاز از بد کهتری

114

چوکشته شود شاه ایران به جنگ

تو را آید آن تاج و تختش به چنگ

115

وزان جایگه من شوم سوی روم

تو را مانم این لشکر و گنج و بوم

116

ازان گفتم این کم پسند آمدی

بدین کارها فرمند آمدی

117

سپه تاختن دانی و کیمیا

سپهبد به دستت پدر گر نیا

118

ز ما این نه گفتار آرایشست

مرا بر تو بر، جای بخشایشست

119

بدین روز با خوارمایه سپاه

برابر یکی ساختی رزمگاه

120

نیابی جز این نیز پیغام من

اگر سربپیچانی از کام من

121

فرستاده گفت و سپهبد شنید

به پاسخ سخن تیره آمد پدید

122

چنین داد پاسخ که ای بدنشان

میان بزرگان و گردنکشان

123

جهاندار بی‌سود و بسیارگوی

نماندش نزد کسی آبروی

124

به پیشین سخن وآنچ گفتی ز پس

به گفتار دیدم تو را دسترس

125

کسی را که آید زمانه به سر

ز مردم به گفتار جوید هنر

126

شنیدم سخنهای ناسودمند

دلی گشته ترسان ز بیم گزند

127

یکی آنک گفتی کشم شاه را

سپارم به تو لشکر و گاه را

128

یکی داستان زد برین مرد مه

که درویش را چون برانی ز ده

129

نگوید که جز مهتر ده بدم

همه بنده بودند و من مه بدم

130

بدین کار ما برنیاید دو روز

که بفروزد از چرخ گیتی فروز

131

که بر نیزه‌ها بر سرت خون فشان

فرستم بر شاه گردنکشان

132

دگر آنک گفتی تو از دخترت

هم از گنج وز لشکر و کشورت

133

مرا از تو آنگاه بودی سپاس

تو را خواندمی شاه و نیکی شناس

134

که دختر به من داده‌ای آن زمان

که از تخت ایران نبردی گمان

135

فرستاده‌ای گنج آراسته

به نزدیک من دختر و خواسته

136

چو من دوست بودی به ایران تو را

نه رزم آمدی با دلیران تو را

137

کنون نیزهٔ من به گوشَت رسید

سرت را به خنجر بخواهم برید

138

چو رفتی سر و تاج و گنجت مراست

همان دختر و برده رنجت مراست

139

دگر آنک گفتی فزون از شمار

مرا تاج و تختست و پیل و سوار

140

برین داستان زد یکی نامدار

که پیچان شد اندر صف کارزار

141

که چندان کند سگ به تیزی شتاب

که از کام او دورتر باشد آب

142

ببردند دیوان دلت را ز راه

که نزدیک شاه آمدی رزمخواه

143

بپیچی ز باد افره ایزدی

هم از کرده و کارهای بدی

144

دگر آنک گفتی مرا کهترند

بزرگان که با طوق و با افسرند

145

همه شارستانهای گیتی مراست

زمانه برین بر که گفتم گواست

146

سوی شارستانها گشادست راه

چه کهتر بدان مرز پوید چه شاه

147

اگر تو بکوبی در شارستان

به شاهی نیابی مگر خارستان

148

دگر آنک بخشیدنی خواستی

ز مردی مرا دوری آراستی

149

چو بینی سنانم ببخشاییم

همان زیردستی نفرماییم

150

سپاه تو را کام و راه تو را

همان زنده پیلان و گاه تو را

151

چو صف برکشیدم ندارم به چیز

نیندیشم از لشکرت یک پشیز

152

اگر شهریاری تو چندین دروغ

بگویی نگیری به گیتی فروغ

153

زمان داده‌ام شاه را تا سه روز

که پیدا شود فر گیتی فروز

154

بریده سرت را بدان بارگاه

ببینند بر نیزه در پیش شاه

155

فرستاده آمد دو رخ چون زریر

شده بارور بخت برناش پیر

156

همی‌داد پیغام با ساوه شاه

چو بشنید شد روی مهتر سیاه

157

بدو گفت فغفور کین لابه چیست

بران مایه لشکر بباید گریست

158

بیامد به دهلیز پرده سرای

بفرمود تا سنج و هندی درای

159

بیارند با زنده پیلان و کوس

کنند آسمان را به رنگ آبنوس

160

چو این نامور جنگ را کرد ساز

پر اندیشه شد شاه گردن فراز

161

به فرزند گفت ای گزین سپاه

مکن جنگ تا بامداد پگاه

162

شدند از دو رویه سپه باز جای

طلایه بیامد ز پرده سرای

163

بر افراختند آتش از هر دو روی

جهان شد ز لشکر پر از گفت و گوی

164

چو بهرام در خیمه تنها بماند

فرستاد و ایرانیان را بخواند

165

همی رای زد جنگ را با سپاه

برینگونه تا گشت گیتی سیاه

166

بخفتند ترکان و پر مایگان

جهان شد جهانجویی را رایگان

167

چو بهرام جنگی به خیمه بخفت

همه شب دلش بود با جنگ جفت

168

چنان دید در خواب بهرام شیر

که ترکان شدندی به جنگ‌ش دلیر

169

سپاهش سراسر شکسته شدی

برو راه بی‌راه و بسته شدی

170

همی‌خواسته از یلان زینهار

پیاده بماندی نبودیش یار

171

غمی شد چو از خواب بیدار شد

سر پر هنر پر ز تیمار شد

172

شب تیره با درد و غم بود جفت

بپوشید آن خواب و با کس نگفت

173

همانگاه خراد برزین ز راه

بیامد که بگریخت از ساوه شاه

174

همی‌ گفت ازان چاره اندر گریز

ازان لشکر گشن و آن رستخیز

175

که کس درجهان زان فزونتر سپاه

نبیند که هستند با ساوه شاه

176

به بهرام گفت ازچه سخت ایمنی

نگه کن بدین دام آهرمنی

177

مده جان ایرانیان را به باد

نگه کن بدین نامداران به داد

178

ز مردی ببخشای برجان خویش

که هرگز نیامد چنین کار پیش

179

بدو گفت بهرام کز شهر تو

ز گیتی نیامد جزین بهر تو

180

که ماهی فروشند یکسر همه

به تموز تا روزگار دمه

181

تو را پیشه دامست بر آبگیر

نه مردی به گوپال و شمشیر و تیر

182

چو خور برزند سر ز کوه سیاه

نمایم تو را جنگ با ساوه شاه

183

چو بر زد سر از چشمه شیر شید

جهان گشت چون روی رومی سپید

184

بزد نای رویین و برشد خروش

زمین آمد از نعل اسبان به جوش

185

سپه را بیاراست و خود برنشست

یکی گُرز پرخاش دیده به دست

186

شمردند بر میمنه سه هزار

زره دار و کارآزموده سوار

187

فرستاده بر میسره همچنین

سواران جنگی و مردان کین

188

به یک دست بر بود آذر گشسب

پرستنده فرخ ایزد گشسب

189

به دست چپش بود پیدا گشسب

که بگذاشتی آب دریا براسب

190

پس پشت ایشان یلان سینه بود

که با جوشن و گُرز دیرینه بود

191

به پیش اندرون بود همدان گشسب

که در نی زدی آتش از سم اسب

192

ابا هر یکی سه هزار از یلان

سواران جنگی و جنگ آوران

193

خروشی برآمد ز پیش سپاه

که ای گُرزداران زرین کلاه

194

ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگ

اگر شیر پیش آیدش گر پلنگ

195

به یزدان که از تن ببرم سرش

به آتش بسوزم تن و پیکرش

196

ز دو سوی لشکرش دو راه بود

که بگریختن راه کوتاه بود

197

برآورد ده رش به گل هر دو راه

همی‌بود خود در میان سپاه

198

دبیر بزرگ جهاندار شاه

بیامد بر پهلوان سپاه

199

بدو گفت کاین را خود اندازه نیست

گزاف زبان تو را تازه نیست

200

ز لشکر نگه کن برین رزمگاه

چو موی سپیدیم و گاو سیاه

201

بدین جنگ تنگی به ایران شود

برو بوم ما پاک ویران شود

202

نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه

ز بس تیغ داران توران گروه

203

یکی برخروشید بهرام سخت

ورا گفت کای بد دل شوربخت

204

تو را از دواتست و قرطاس بر

ز لشکر که گفتت که مردم شمر

205

بیامد به خراد برزین بگفت

که بهرام را نیست جز دیو جفت

206

دبیران بجستند راه گریز

بدان تا نبیند کسی رستخیز

207

ز بیم شهنشاه و بهرام شیر

تلی برگزیدند هر دو دبیر

208

یکی تند بالا بد از رزم دور

به یک سو ز راه سواران تور

209

برفتند هر دو بران برز راه

که شاییست کردن به لشکر نگاه

210

نهادند بر ترگ بهرام چشم

که تا چون کند جنگ هنگام خشم

211

چو بهرام جنگی سپه راست کرد

خروشان بیامد ز جای نبرد

212

بغلتید در پیش یزدان به خاک

همی‌ گفت کای داور داد و پاک

213

گرین جنگ بیداد بینی همی

ز من ساوه را برگزینی همی

214

دلم را به رزم اندر آرام ده

به ایرانیان بر، ورا کام ده

215

اگر من ز بهر تو کوشم همی

به رزم اندرون سر فروشم همی

216

مرا و سپاه مرا شاد کن

وزین جنگ ما گیتی آباد کن

217

خروشان ازان جایگه برنشست

یکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شب تیره چون چادر مشک‌بوی

بیفگند و خورشید بنمود روی

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»بخش 4

اگلی نظم

چنین گفت پس با سپه ساوه شاه

که از جادوی اندر آرید راه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»بخش 6

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور