صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان خاقان چین
  4. »بخش 4

بخش 4

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

همی رفت پیران پر از درد و بیم

شد از کار رستم دلش به دو نیم

22

بیامد بنزدیک ایران سپاه

خروشید کای مهتر رزم خواه

33

شنیدم کزین لشکر بی شمار

مرا یاد کردی بهنگام کار

44

خرامیدم از پیش آن انجمن

بدین انجمن تا چه خواهی ز من

55

بدو گفت رستم که نام تو چیست

بدین آمدن رای و کام تو چیست

66

چنین داد پاسخ که پیران منم

سپهدار این شیر گیران منم

77

ز هومان ویسه مرا خواستی

بخوبی زبان را بیاراستی

88

دلم تیز شد تا تو از مهتران

کدامی ز گردان جنگ آوران

99

بدو گفت من رستم زابلی

زره‌دار با خنجر کابلی

1010

چو بشنید پیران ز پیش سپاه

بیامد بر رستم کینه خواه

1111

بدو گفت رستم که ای پهلوان

درودت ز خورشید روشن روان

1212

هم از مادرش دخت افراسیاب

که مهر تو بیند همیشه بخواب

1313

بدو گفت پیران که ای پیلتن

درودت ز یزدان و از انجمن

1414

ز نیکی دهش آفرین بر تو باد

فلک را گذر بر نگین تو باد

1515

ز یزدان سپاس و بدویم پناه

که دیدم ترا زنده بر جایگاه

1616

زواره فرامرز و زال سوار

که او ماند از خسروان یادگار

1717

درستند و شادان دل و سرفراز

کزیشان مبادا جهان بی‌نیاز

1818

بگویم ترا گر نداری گران

گله کردن کهتر از مهتران

1919

بکشتم درختی بباغ اندرون

که بارش کبست آمد و برگ خون

2020

ز دیده همی آب دادم برنج

بدو بد مرا زندگانی و گنج

2121

مرا زو همه رنج بهر آمدست

کزو بار تریاک زهر آمدست

2222

سیاوش مرا چون پدر داشتی

به پیش بدیها سپر داشتی

2323

بسا درد و سختی و رنجا که من

کشیدم ازان شاه و زان انجمن

2424

گوای من اندر جهان ایزدست

گوا خواستن دادگر را بدست

2525

که اکنون برآمد بسی روزگار

شنیدم بسی پند آموزگار

2626

که شیون نه برخاست از خان من

همی آتش افروزد از جان من

2727

همی خون خروشم بجای سرشک

همیشه گرفتارم اندر پزشک

2828

ازین کار بهر من آمد گزند

نه بر آرزو گشت چرخ بلند

2929

ز تیره شب و دیده‌ام نیست شرم

که من چند جوشیده‌ام خون گرم

3030

ز کار سیاوش چو آگه شدم

ز نیک و ز بد دست کوته شدم

3131

میان دو کشور دو شاه بلند

چنین خوارم و زار و دل مستمند

3232

فرنگیس را من خریدم بجان

پدر بر سر آورده بودش زمان

3333

بخانه نهانش همی داشتم

برو پشت هرگز نه برگاشتم

3434

بپاداش جان خواهد از من همی

سر بدگمان خواهد از من همی

3535

پر از دردم ای پهلوان از دو روی

ز دو انجمن سر پر از گفتگوی

3636

نه راه گریزست ز افراسیاب

نه جای دگر دارم آرام و خواب

3737

همم گنج و بوم است و هم چارپای

نبینم همی روی رفتن بجای

3838

پسر هست و پوشیده‌رویان بسی

چنین خسته و بستهٔ هر کسی

3939

اگر جنگ فرماید افراسیاب

نماند که چشم اندر آید بخواب

4040

بناکام لشکر بباید کشید

نشاید ز فرمان او آرمید

4141

بمن بر کنون جای بخشایشست

سپاه اندر آوردن آرایشست

4242

اگر نیستی بر دلم درد و غم

ازین تخمه جز کشتن پیلسم

4343

جز او نیز چندی دلیر و جوان

که در جنگ سیر آمدند از روان

4444

ازین پس مرا بیم جانست نیز

سخن چند گویم ز فرزند و چیز

4545

به پیروزگر بر تو ای پهلوان

که از من نباشی خلیده‌روان

4646

ز خویشان من بد نداری نهان

براندیشی از کردگار جهان

4747

بروشن روان سیاوش که مرگ

مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ

4848

گر ایدونکه جنگی بود هم گروه

تلی کشته بینی ببالای کوه

4949

کشانی و سقلاب و شگنی و هند

ازین مرز تا پیش دریای سند

5050

ز خون سیاوش همه بیگناه

سپاهی کشیده بدین رزمگاه

5151

ترا آشتی بهتر آید که جنگ

نباید گرفتن چنین کار تنگ

5252

نگر تا چه بینی تو داناتری

برزم دلیران تواناتری

5353

ز پیران چو بشنید رستم سخن

نه بر آرزو پاسخ افگند بن

5454

بدو گفت تا من بدین رزمگاه

کمر بسته‌ام با دلیران شاه

5555

ندیدستم از تو به جز راستی

ز ترکان همه راستی خواستی

5656

پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ

نه خوبست و داند همی کوه و سنگ

5757

چو کین سر شهریاران بود

سر و کار با تیرباران بود

5858

کنون آشتی را دو راه ایدرست

نگر تا شما را چه اندرخورست

5959

یکی آنک هر کس که از خون شاه

بگسترد بر خیره این رزمگاه

6060

ببندی فرستی بر شهریار

سزد گر نفرماید این کارزار

6161

گنهکار خون سر بیگناه

سزد گر نباشد بدین رزمگاه

6262

و دیگر که با من ببندی کمر

بیایی بر شاه پیروزگر

6363

ز چیزی که ایدر بمانی همی

تو آن را گرانمایه دانی همی

6464

بجای یکی ده بیابی ز شاه

مکن یاد بنگاه توران سپاه

6565

بدل گفت پیران که ژرفست کار

ز توران شدن پیش آن شهریار

6666

دگر چون گنه کار جوید همی

دل از بیگناهان بشوید همی

6767

بزرگان و خویشان افراسیاب

که با گنج و تختند و با جاه و آب

6868

ازین در کجا گفت یارم سخن

نه سر باشد این آرزو را نه بن

6969

چو هومان و کلباد و فرشیدورد

کجا هست گودرز زیشان بدرد

7070

همه زین شمارند و این روی نیست

مر این آب را در جهان جوی نیست

7171

مرا چارهٔ خویش باید گرفت

ره جست را پیش باید گرفت

7272

بدو گفت پیران که ای پهلوان

همیشه جوان باش و روشن‌روان

7373

شوم بازگویم بگردان همین

بمنشور و شنگل بخاقان چین

7474

هیونی فرستم بافراسیاب

بگویم سرش را برآرم ز خواب

7575

و زانجا بیامد بلشکر چو باد

کسی را که بودند ویسه نژاد

7676

یکی انجمن کرد و بگشاد راز

چنین گفت کامد نشیب و فراز

7777

بدانید کین شیر دل رستمست

جهانگیر و از تخمهٔ نیرمست

7878

بزرگان و شیران زابلستان

همه نامداران کابلستان

7979

چنو کینه‌ور باشد و رهنمای

سواران گیتی ندارند پای

8080

چو گودرز کشواد و چون گیو و طوس

بناکام رزمی بود با فسوس

8181

ز ترکان گنهکار خواهد همی

دل از بیگناهان بکاهد همی

8282

که دانی که ایدر گنهکار نیست

دل شاه ازو پر ز تیمار نیست

8383

نگه کن که این بوم ویران شود

بکام دلیران ایران شود

8484

نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه

نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه

8585

همی گفتم این شوم بیداد را

که چندین مدار آتش و باد را

8686

که روزی شوی ناگهان سوخته

خرد سوخته چشم دل دوخته

8787

نکرد آن جفاپیشه فرمان من

نه فرمان این نامدار انجمن

8888

بکند این گرانمایگان را ز جای

نزد با دلیر و خردمند رای

8989

ببینی که نه شاه ماند نه تاج

نه پیلان جنگی نه این تخت عاج

9090

بدین شاددل شاه ایران بود

غم و درد بهر دلیران بود

9191

دریغ آن دلیران و چندین سپاه

که با فر و برزند و با تاج و گاه

9292

بتاراج بینی همه زین سپس

نه برگردد از رزمگه شاد کس

9393

بکوبند ما را بنعل ستور

شود آب این بخت بیدار شور

9494

ز هومان دل من بسوزد همی

ز رویین روان برفروزد همی

9595

دل رستم آگنده از کین اوست

بروهاش یکسر پر از چین اوست

9696

پر از غم شوم پیش خاقان چین

بگویم که ما را چه آمد ز کین

9797

بیامد بنزدیک خاقان چو گرد

پر از خون رخ و دیده پر آب زرد

9898

سراپردهٔ او پر از ناله دید

ز خون کشته بر زعفران لاله دید

9999

ز خویشان کاموس چندی سپاه

بنزدیک خاقان شده دادخواه

100100

همی گفت هر کس که افراسیاب

ازین پس بزرگی نبیند بخواب

101101

چرا کین پی افگند کش نیست مرد

که آورد سازد بروز نبرد

102102

سپاه کشانی سوی چین شویم

همه دیده پر آب و باکین شویم

103103

ز چین و ز بربر سپاه آوریم

که کاموس را کینه‌خواه آوریم

104104

ز بزگوش و سگسار و مازندران

کس آریم با گرزهای گران

105105

مگر سیستان را پر آتش کنیم

بریشان شب و روز ناخوش کنیم

106106

سر رستم زابلی را بدار

برآریم بر سوگ آن نامدار

107107

تنش را بسوزیم و خاکسترش

همی برفشانیم گرد درش

108108

اگر کین همی جوید افراسیاب

نه آرام باید که یابد نه خواب

109109

همی از پی دوده هر کس بدرد

ببارید بر ارغوان آب زرد

110110

چو بشنید پیران دلش خیره گشت

ز آواز ایشان رخش تیره گشت

111111

بدل گفت کای زار و بیچارگان

پر از درد و تیمار و غمخوارگان

112112

ندارید ازین اگهی بی‌گمان

که ایدر شما را سرآمد زمان

113113

ز دریا نهنگی بجنگ آمدست

که جوشنش چرم پلنگ آمدست

114114

بیامد بخاقان چنین گفت باز

که این رزم کوتاه ما شد دراز

115115

از این نامداران هر کشوری

ز هر سو که بد نامور مهتری

116116

بیاورد و این رنجها شد به باد

کجا خیزد از کار بیداد داد

117117

سر شاه کشور چنین گشته شد

سیاوش بر دست او کشته شد

118118

بفرمان گرسیوز کم خرد

سر اژدها را کسی نسپرد

119119

سیاوش جهاندار و پرمایه بود

ورا رستم زابلی دایه بود

120120

هر آنگه که او جنگ و کین آورد

همی آسمان بر زمین آورد

121121

نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیل

نه کوه بلند و نه دریای نیل

122122

بسندست با او به آوردگاه

چو آورد گیرد به پیش سپاه

123123

یکی رخش دارد بزیر اندرون

که گویی روان شد که بیستون

124124

کنون روز خیره نباید شمرد

که دیدند هر کس ازو دستبرد

125125

یکی آتش آمد ز چرخ کبود

دل ما شد از تف او پر ز دود

126126

کنون سر بسر تیزهش بخردان

بخوانید با موبدان و ردان

127127

ببینید تا چارهٔ کار چیست

بدین رزمگه مرد پیکار کیست

128128

همی رای باید که گردد درست

از آغاز کینه نبایست جست

129129

مگر زین بلا سوی کشور شویم

اگر چند با بخت لاغر شویم

130130

ز پیران غمی گشت خاقان چین

بسی یاد کرد از جهان آفرین

131131

بدو گفت ما را کنون چیست روی

چو آمد سپاهی چنین جنگجوی

132132

چنین گفت شنگل که ای سرفراز

چه باید کشیدن سخنها دراز

133133

بیاری افراسیاب آمدیم

ز دشت و ز دریای آب آمدیم

134134

بسی باره و هدیه‌ها یافتیم

ز هر کشوری تیز بشتافتیم

135135

بیک مرد سگزی که آمد بجنگ

چرا شد چنین بر شما کار تنگ

136136

ز یک مرد ننگست گفتن سخن

دگرگونه‌تر باید افگند بن

137137

اگر گرد کاموس را زو زمان

بیامد نباید شدن بدگمان

138138

سپیده‌دمان گرزها برکشیم

وزین دشت یکسر سراندر کشیم

139139

هوا را چو ابر بهاران کنیم

بریشان یکی تیرباران کنیم

140140

ز گرد سواران و زخم تبر

نباید که داند کس از پای سر

141141

شما یکسره چشم بر من نهید

چو من برخروشم دمید و دهید

142142

همانا که جنگ‌آوران صد هزار

فزون باشد از ما دلیر و سوار

143143

ز یک تن چنین زار و پیچان شدیم

همه پاک ناکشته بیجان شدیم

144144

چنان دان که او ژنده پیلست مست

به آوردگه شیر گیرد بدست

145145

یکی پیل‌بازی نمایم بدوی

کزان پس نیارد سوی رزم روی

146146

چو بشنید لشکر ز شنگل سخن

جوان شد دل مرد گشته کهن

147147

بدو گفت پیران کانوشه بدی

روان را بپیگار توشه بدی

148148

همه نامداران و خاقان چین

گرفتند بر شاه هند آفرین

149149

چو پیران بیامد بپرده سرای

برفتند پرمایه ترکان ز جای

150150

چو هومان و نستیهن و بارمان

که با تیغ بودند گر با سنان

151151

بپرسید هومان ز پیران سخن

که گفتارشان بر چه آمد به بن

152152

همی آشتی را کند پایگاه

و گر کینه جوید سپاه از سپاه

153153

بهومان بگفت آنچ شنگل بگفت

سپه گشت با او به پیگار جفت

154154

غمی گشت هومان ازان کار سخت

برآشفت با شنگل شوربخت

155155

به پیران چنین گفت کز آسمان

گذر نیست تا بر چه گردد زمان

156156

بیامد بره پیش کلباد گفت

که شنگل مگر با خرد نیست جفت

157157

بباید شدن یک زمان زین میان

نگه کرد باید بسود و زیان

158158

ببینی کزین لشکر بی‌کران

جهانگیر و با گرزهای گران

159159

دو بهره بود زیر خاک اندرون

کفن جوشن و ترگ شسته بخون

160160

بدو گفت کلباد ای تیغ زن

چنین تا توان فال بد را مزن

161161

تن خویش یکباره غمگین مکن

مگر کز گمان دیگر اید سخن

162162

بنا آمده کار دل را بغم

سزد گر نداری نباشی دژم

163163

وزین روی رستم یلان را بخواند

سخنهای بایسته چندی براند

164164

چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو

فریبرز و گستهم و خراد نیو

165165

چو گرگین کارآزموده سوار

چو بیژن فروزندهٔ کارزار

166166

تهمتن چنین گفت با بخردان

هشیوار و بیدار دل موبدان

167167

کسی را که یزدان کند نیکبخت

سزاوار باشد ورا تاج و تخت

168168

جهانگیر و پیروز باشد بجنگ

نباید که بیند ز خود زور چنگ

169169

ز یزدان بود زور ما خود کییم

بدین تیره خاک اندرون بر چییم

170170

بباید کشیدن گمان از بدی

ره ایزدی باید و بخردی

171171

که گیتی نماند همی بر کسی

نباید بدو شاد بودن بسی

172172

همی مردمی باید و راستی

ز کژی بود کمی و کاستی

173173

چو پیران بیامد بر من دمان

سخن گفت با درد دل یک زمان

174174

که از نیکوی با سیاوش چه کرد

چه آمد برویش ز تیمار و درد

175175

فرنگیس و کیخسرو از اژدها

بگفتار و کردار او شد رها

176176

ابا آنک اندر دلم شد درست

که پیران بکین کشته آید نخست

177177

برادرش و فرزند در پیش اوی

بسی با گهر نامور خویش اوی

178178

ابر دست کیخسرو افراسیاب

شود کشته این دیده‌ام من بخواب

179179

گنهکار یک تن نماند بجای

مگر کشته افگنده در زیر پای

180180

و لیکن نخواهم که بر دست من

شود کشته این پیر با انجمن

181181

که او را به جز راستی پیشه نیست

ز بد بر دلش راه اندیشه نیست

182182

گر ایدونک باز آرد این را که گفت

گناه گذشته بباید نهفت

183183

گنهکار با خواسته هرچ بود

سپارد بما کین نباید فزود

184184

ازین پس مرا جای پیکار نیست

به از راستی در جهان کار نیست

185185

ورین نامداران ابا تخت و پیل

سپاهی بدین سان چو دریای نیل

186186

فرستند نزدیک ما تاج و گنج

ازایشان نباشیم زین پس برنج

187187

نداریم گیتی بکشتن نگاه

که نیکی‌دهش را جز اینست راه

188188

جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت

نباید همه بهر یک نیک‌بخت

189189

چو بشنید گودرز بر پای خاست

بدو گفت کای مهتر راد و راست

190190

ستون سپاهی و زیبای گاه

فروزان بتو شاه و تخت و کلاه

191191

سر مایهٔ تست روشن خرد

روانت همی از خرد بر خورد

192192

ز جنگ آشتی بی‌گمان بهترست

نگه کن که گاوت بچرم اندرست

193193

بگویم یکی پیش تو داستان

کنون بشنو از گفتهٔ باستان

194194

که از راستی جان بدگوهران

گریزد چو گردون ز بار گران

195195

گر ایدونک بیچاره پیمان کند

بکوشد که آن راستی بشکند

196196

چو کژ آفریدش جهان آفرین

تو مشنو سخن زو و کژی مبین

197197

نخستین که ما رزمگه ساختیم

سخن رفت زین کار و پرداختیم

198198

ز پیران فرستاده آمد برین

که بیزارم از دشت وز رنج و کین

199199

که من دیده دارم همیشه پر آب

ز گفتار و کردار افراسیاب

200200

میان بسته‌ام بندگی شاه را

نخواهم بر و بوم و خرگاه را

201201

بسی پند و اندرز بشنید و گفت

کزین پس نباشد مرا جنگ جفت

202202

شوم گفت بپسیچم این کار تفت

بخویشان بگویم که ما را چه رفت

203203

مرا تخت و گنجست و هم چارپای

بدیشان نمایم سزاوار جای

204204

چو گفت این بگفتیم کاری رواست

بتوران ترا تخت و گنج و نواست

205205

یکی گوشه‌ای گیر تا نزد شاه

ز تو آشکارا نگردد گناه

206206

بگفتیم و پیران برین بازگشت

شب تیره با دیو انباز گشت

207207

هیونی فرستاد نزدیک شاه

که لشکر برآرای کامد سپاه

208208

تو گفتی که با ما نگفت این سخن

نه سر بود ازان کار هرگز نه بن

209209

کنون با تو ای پهلوان سپاه

یکی دیگر افگند بازی براه

210210

جز از رنگ و چاره نداند همی

ز دانش سخن برفشاند همی

211211

کنون از کمند تو ترسیده شد

روا بد که ترسیده از دیده شد

212212

همه پشت ایشان بکاموس بود

سپهبد چو سگسار و فر طوس بود

213213

سر بخت کاموس برگشته دید

بخم کمند اندرش کشته دید

214214

در آشتی جوید اکنون همی

نیارد نشستن بهامون همی

215215

چو داند که تنگ اندر آمد نشیب

بکار آورد بند و رنگ و فریب

216216

گنهکار با گنج و با خواسته

که گفته‌ست پیش آرم آراسته

217217

ببینی که چون بردمد زخم کوس

بجنگ اندر آید سپهدار طوس

218218

سپهدار پیران بود پیش رو

که جنگ آورد هر زمان نوبنو

219219

دروغست یکسر همه گفت اوی

نشاید جز از اهرمن جفت اوی

220220

اگر بشنوی سر بسر پند من

نگه کن ببهرام فرزند من

221221

سپه را بدان چاره اندر نواخت

ز گودرزیان گورستانی بساخت

222222

که تا زنده‌ام خون سرشک منست

یکی تیغ هندی پزشک منست

223223

چو بشنید رستم بگودرز گفت

که گفتار تو با خرد باد جفت

224224

چنین است پیران و این راز نیست

که او نیز با ما هم‌آواز نیست

225225

ولیکن من از خوب کردار اوی

نجویم همی کین و پیکار اوی

226226

نگه کن که با شاه ایران چه کرد

ز کار سیاوش چه تیمار خورد

227227

گر از گفتهٔ خویش باز آید اوی

بنزدیک ما رزم‌ساز آید اوی

228228

بفتراک بر بسته دارم کمند

کجا ژنده پیل اندرآرم ببند

229229

ز نیکو گمان اندر آیم نخست

نباید مگر جنگ و پیکار جست

230230

چنو باز گردد ز گفتار خویش

ببیند ز ما درد و تیمار خویش

231231

برو آفرین کرد گودرز و طوس

که خورشید بر تو ندارد فسوس

232232

بنزدیک تو بند و رنگ و دروغ

سخنهای پیران نگیرد فروغ

233233

مباد این جهان بی سرو تاج شاه

تو بادی همیشه ورا پیش‌گاه

234234

چنین گفت رستم که شب تیره گشت

ز گفتارها مغزها خیره گشت

235235

بباشیم و تا نیم‌شب می خوریم

دگر نیمه تیمار لشکر بریم

236236

ببینیم تا کردگار جهان

برین آشکارا چه دارد نهان

237237

بایرانیان گفت کامشب بمی

یکی اختری افگنم نیک‌پی

238238

که فردا من این گرز سام سوار

بگردن بر آرم کنم کارزار

239239

از ایدر بران سان شوم سوی جنگ

بدانگه کجا پای دارد نهنگ

240240

سراپرده و افسر و گنج و تاج

همان ژنده پیلان و هم تخت عاج

241241

بیارم سپارم بایرانیان

اگر تاختن را ببندم میان

242242

برآمد خروشی ز جای نشست

ازان نامداران خسروپرست

243243

سوی خیمهٔ خویش رفتند باز

بخواب و بآسایش آمد نیاز

244244

چو خورشید بنمود رخشان کلاه

چو سیمین سپر دید رخسار ماه

245245

بترسید ماه از پی گفت و گوی

بخم اندر امد بپوشید روی

246246

تبیره برآمد ز درگاه طوس

شد از گرد اسپان زمین ابنوس

247247

زمین نیلگون شد هوا پر ز گرد

بپوشید رستم سلیح نبرد

248248

سوی میمنه پور کشواد بود

که با جوشن و گرز پولاد بود

249249

فریبرز بر میسره جای جست

دل نامداران ز کینه بشست

250250

بقلب اندرون طوس نوذر بپای

نماند آن زمان بر زمین نیز جای

251251

تهمتن بیامد بپیش سپاه

که دارد یلان را ز دشمن نگاه

252252

و زان روی خاقان بقلب اندرون

ز پیلان زمین چون کهٔ بیستون

253253

ابر میمنه کندر شیر گیر

سواری دلاور بشمشیر و تیر

254254

سوی میسره جنگ دیده گهار

زمین خفته در زیر نعل سوار

255255

همی گشت پیران به پیش سپاه

بیامد بر شنگل رزم‌خواه

256256

بدو گفت کای نامبردار هند

ز بربر بفرمان تو تا بسند

257257

مرا گفته بودی که فردا پگاه

ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه

258258

وزان پس ز رستم بجویم نبرد

سرش را ز ابر اندرآرم بگرد

259259

بدو گفت شنگل من از گفت خویش

نگردم نبینی ز من کم و بیش

260260

هم اکنون شوم پیش این گرد گیر

تنش را کنم پاره پاره بتیر

261261

ازو کین کاموس جویم بجنگ

بایرانیان بر کنم کار تنگ

262262

هم آنگه سپه را بسه بهر کرد

بزد کوس وز دشت برخاست گرد

263263

برفتند یک بهره با ژنده پیل

سپه بود صف برکشیده دو میل

264264

سر پیلبان پر ز رنگ و نگار

همه پاک با افسر و گوشوار

265265

بیاراسته گردن از طوق زر

میان بند کرده بزرین کمر

266266

فروهشته از پیل دیبای چین

نهاده برو تخت و مهدی زرین

267267

برآمد دم نالهٔ کرنای

برفتند پیلان جنگی ز جای

268268

بیامد سوی میسره سی هزار

سواران گردنکش و نیزه‌دار

269269

سوی میمنه سی هزار دگر

کمان برگرفتند و چینی سپر

270270

بقلب اندرون پیل و خاقان چین

همی برنوشتند روی زمین

271271

جهان سربسر آهنین گشته بود

بهر جایگه‌بر تلی کشته بود

272272

ز بس نالهٔ نای و بانگ درای

زمین و زمان اندر آمد ز جای

273273

ز جوش سواران و از دار و گیر

هوا دام کرگس بد از پر تیر

274274

کسی را نماند اندر آن دشت هوش

ز بانگ تبیره شده کره گوش

275275

همی گشت شنگل میان دو صف

یکی تیغ هندی گرفته بکف

276276

یکی چتر هندی بسر بر بپای

بسی مردم از دنبر و مرغ و مای

277277

پس پشت و دست چپ و دست راست

بجنگ اندر آورده زان سو که خواست

278278

چو پیران چنان دید دل شاد کرد

ز رزم تهمتن دل آزاد کرد

279279

بهومان چنین گفت کامروز کار

بکام دل ما کند روزگار

280280

بدین ساز و چندین سوار دلیر

سرافراز هر یک بکردار شیر

281281

تو امروز پیش صف اندر مپای

یک امروز و فردا مکن رزم رای

282282

پس پشت خاقان چینی بایست

که داند ترا با سواری دویست

283283

که گر زابلی با درفش سیاه

ببیند ترا کار گردد تباه

284284

ببینیم تا چون بود کار ما

چه بازی کند بخت بیدار ما

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به خیمه درآمد به کردار باد

یکی ترگ دیگر به سر برنهاد

فردوسی»شاهنامه»داستان خاقان چین»بخش 3

اگلی نظم

وزان جایگه شد بدان انجمن

بجایی که بد سایهٔ پیلتن

فردوسی»شاهنامه»داستان خاقان چین»بخش 5

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور