صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان خاقان چین
  4. »بخش 4

بخش 4

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

همی رفت پیران پر از درد و بیم

شد از کار رستم دلش به دو نیم

2

بیامد بنزدیک ایران سپاه

خروشید کای مهتر رزم خواه

3

شنیدم کزین لشکر بی شمار

مرا یاد کردی بهنگام کار

4

خرامیدم از پیش آن انجمن

بدین انجمن تا چه خواهی ز من

5

بدو گفت رستم که نام تو چیست

بدین آمدن رای و کام تو چیست

6

چنین داد پاسخ که پیران منم

سپهدار این شیر گیران منم

7

ز هومان ویسه مرا خواستی

بخوبی زبان را بیاراستی

8

دلم تیز شد تا تو از مهتران

کدامی ز گردان جنگ آوران

9

بدو گفت من رستم زابلی

زره‌دار با خنجر کابلی

10

چو بشنید پیران ز پیش سپاه

بیامد بر رستم کینه خواه

11

بدو گفت رستم که ای پهلوان

درودت ز خورشید روشن روان

12

هم از مادرش دخت افراسیاب

که مهر تو بیند همیشه بخواب

13

بدو گفت پیران که ای پیلتن

درودت ز یزدان و از انجمن

14

ز نیکی دهش آفرین بر تو باد

فلک را گذر بر نگین تو باد

15

ز یزدان سپاس و بدویم پناه

که دیدم ترا زنده بر جایگاه

16

زواره فرامرز و زال سوار

که او ماند از خسروان یادگار

17

درستند و شادان دل و سرفراز

کزیشان مبادا جهان بی‌نیاز

18

بگویم ترا گر نداری گران

گله کردن کهتر از مهتران

19

بکشتم درختی بباغ اندرون

که بارش کبست آمد و برگ خون

20

ز دیده همی آب دادم برنج

بدو بد مرا زندگانی و گنج

21

مرا زو همه رنج بهر آمدست

کزو بار تریاک زهر آمدست

22

سیاوش مرا چون پدر داشتی

به پیش بدیها سپر داشتی

23

بسا درد و سختی و رنجا که من

کشیدم ازان شاه و زان انجمن

24

گوای من اندر جهان ایزدست

گوا خواستن دادگر را بدست

25

که اکنون برآمد بسی روزگار

شنیدم بسی پند آموزگار

26

که شیون نه برخاست از خان من

همی آتش افروزد از جان من

27

همی خون خروشم بجای سرشک

همیشه گرفتارم اندر پزشک

28

ازین کار بهر من آمد گزند

نه بر آرزو گشت چرخ بلند

29

ز تیره شب و دیده‌ام نیست شرم

که من چند جوشیده‌ام خون گرم

30

ز کار سیاوش چو آگه شدم

ز نیک و ز بد دست کوته شدم

31

میان دو کشور دو شاه بلند

چنین خوارم و زار و دل مستمند

32

فرنگیس را من خریدم بجان

پدر بر سر آورده بودش زمان

33

بخانه نهانش همی داشتم

برو پشت هرگز نه برگاشتم

34

بپاداش جان خواهد از من همی

سر بدگمان خواهد از من همی

35

پر از دردم ای پهلوان از دو روی

ز دو انجمن سر پر از گفتگوی

36

نه راه گریزست ز افراسیاب

نه جای دگر دارم آرام و خواب

37

همم گنج و بوم است و هم چارپای

نبینم همی روی رفتن بجای

38

پسر هست و پوشیده‌رویان بسی

چنین خسته و بستهٔ هر کسی

39

اگر جنگ فرماید افراسیاب

نماند که چشم اندر آید بخواب

40

بناکام لشکر بباید کشید

نشاید ز فرمان او آرمید

41

بمن بر کنون جای بخشایشست

سپاه اندر آوردن آرایشست

42

اگر نیستی بر دلم درد و غم

ازین تخمه جز کشتن پیلسم

43

جز او نیز چندی دلیر و جوان

که در جنگ سیر آمدند از روان

44

ازین پس مرا بیم جانست نیز

سخن چند گویم ز فرزند و چیز

45

به پیروزگر بر تو ای پهلوان

که از من نباشی خلیده‌روان

46

ز خویشان من بد نداری نهان

براندیشی از کردگار جهان

47

بروشن روان سیاوش که مرگ

مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ

48

گر ایدونکه جنگی بود هم گروه

تلی کشته بینی ببالای کوه

49

کشانی و سقلاب و شگنی و هند

ازین مرز تا پیش دریای سند

50

ز خون سیاوش همه بیگناه

سپاهی کشیده بدین رزمگاه

51

ترا آشتی بهتر آید که جنگ

نباید گرفتن چنین کار تنگ

52

نگر تا چه بینی تو داناتری

برزم دلیران تواناتری

53

ز پیران چو بشنید رستم سخن

نه بر آرزو پاسخ افگند بن

54

بدو گفت تا من بدین رزمگاه

کمر بسته‌ام با دلیران شاه

55

ندیدستم از تو به جز راستی

ز ترکان همه راستی خواستی

56

پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ

نه خوبست و داند همی کوه و سنگ

57

چو کین سر شهریاران بود

سر و کار با تیرباران بود

58

کنون آشتی را دو راه ایدرست

نگر تا شما را چه اندرخورست

59

یکی آنک هر کس که از خون شاه

بگسترد بر خیره این رزمگاه

60

ببندی فرستی بر شهریار

سزد گر نفرماید این کارزار

61

گنهکار خون سر بیگناه

سزد گر نباشد بدین رزمگاه

62

و دیگر که با من ببندی کمر

بیایی بر شاه پیروزگر

63

ز چیزی که ایدر بمانی همی

تو آن را گرانمایه دانی همی

64

بجای یکی ده بیابی ز شاه

مکن یاد بنگاه توران سپاه

65

بدل گفت پیران که ژرفست کار

ز توران شدن پیش آن شهریار

66

دگر چون گنه کار جوید همی

دل از بیگناهان بشوید همی

67

بزرگان و خویشان افراسیاب

که با گنج و تختند و با جاه و آب

68

ازین در کجا گفت یارم سخن

نه سر باشد این آرزو را نه بن

69

چو هومان و کلباد و فرشیدورد

کجا هست گودرز زیشان بدرد

70

همه زین شمارند و این روی نیست

مر این آب را در جهان جوی نیست

71

مرا چارهٔ خویش باید گرفت

ره جست را پیش باید گرفت

72

بدو گفت پیران که ای پهلوان

همیشه جوان باش و روشن‌روان

73

شوم بازگویم بگردان همین

بمنشور و شنگل بخاقان چین

74

هیونی فرستم بافراسیاب

بگویم سرش را برآرم ز خواب

75

و زانجا بیامد بلشکر چو باد

کسی را که بودند ویسه نژاد

76

یکی انجمن کرد و بگشاد راز

چنین گفت کامد نشیب و فراز

77

بدانید کین شیر دل رستمست

جهانگیر و از تخمهٔ نیرمست

78

بزرگان و شیران زابلستان

همه نامداران کابلستان

79

چنو کینه‌ور باشد و رهنمای

سواران گیتی ندارند پای

80

چو گودرز کشواد و چون گیو و طوس

بناکام رزمی بود با فسوس

81

ز ترکان گنهکار خواهد همی

دل از بیگناهان بکاهد همی

82

که دانی که ایدر گنهکار نیست

دل شاه ازو پر ز تیمار نیست

83

نگه کن که این بوم ویران شود

بکام دلیران ایران شود

84

نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه

نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه

85

همی گفتم این شوم بیداد را

که چندین مدار آتش و باد را

86

که روزی شوی ناگهان سوخته

خرد سوخته چشم دل دوخته

87

نکرد آن جفاپیشه فرمان من

نه فرمان این نامدار انجمن

88

بکند این گرانمایگان را ز جای

نزد با دلیر و خردمند رای

89

ببینی که نه شاه ماند نه تاج

نه پیلان جنگی نه این تخت عاج

90

بدین شاددل شاه ایران بود

غم و درد بهر دلیران بود

91

دریغ آن دلیران و چندین سپاه

که با فر و برزند و با تاج و گاه

92

بتاراج بینی همه زین سپس

نه برگردد از رزمگه شاد کس

93

بکوبند ما را بنعل ستور

شود آب این بخت بیدار شور

94

ز هومان دل من بسوزد همی

ز رویین روان برفروزد همی

95

دل رستم آگنده از کین اوست

بروهاش یکسر پر از چین اوست

96

پر از غم شوم پیش خاقان چین

بگویم که ما را چه آمد ز کین

97

بیامد بنزدیک خاقان چو گرد

پر از خون رخ و دیده پر آب زرد

98

سراپردهٔ او پر از ناله دید

ز خون کشته بر زعفران لاله دید

99

ز خویشان کاموس چندی سپاه

بنزدیک خاقان شده دادخواه

100

همی گفت هر کس که افراسیاب

ازین پس بزرگی نبیند بخواب

101

چرا کین پی افگند کش نیست مرد

که آورد سازد بروز نبرد

102

سپاه کشانی سوی چین شویم

همه دیده پر آب و باکین شویم

103

ز چین و ز بربر سپاه آوریم

که کاموس را کینه‌خواه آوریم

104

ز بزگوش و سگسار و مازندران

کس آریم با گرزهای گران

105

مگر سیستان را پر آتش کنیم

بریشان شب و روز ناخوش کنیم

106

سر رستم زابلی را بدار

برآریم بر سوگ آن نامدار

107

تنش را بسوزیم و خاکسترش

همی برفشانیم گرد درش

108

اگر کین همی جوید افراسیاب

نه آرام باید که یابد نه خواب

109

همی از پی دوده هر کس بدرد

ببارید بر ارغوان آب زرد

110

چو بشنید پیران دلش خیره گشت

ز آواز ایشان رخش تیره گشت

111

بدل گفت کای زار و بیچارگان

پر از درد و تیمار و غمخوارگان

112

ندارید ازین اگهی بی‌گمان

که ایدر شما را سرآمد زمان

113

ز دریا نهنگی بجنگ آمدست

که جوشنش چرم پلنگ آمدست

114

بیامد بخاقان چنین گفت باز

که این رزم کوتاه ما شد دراز

115

از این نامداران هر کشوری

ز هر سو که بد نامور مهتری

116

بیاورد و این رنجها شد به باد

کجا خیزد از کار بیداد داد

117

سر شاه کشور چنین گشته شد

سیاوش بر دست او کشته شد

118

بفرمان گرسیوز کم خرد

سر اژدها را کسی نسپرد

119

سیاوش جهاندار و پرمایه بود

ورا رستم زابلی دایه بود

120

هر آنگه که او جنگ و کین آورد

همی آسمان بر زمین آورد

121

نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیل

نه کوه بلند و نه دریای نیل

122

بسندست با او به آوردگاه

چو آورد گیرد به پیش سپاه

123

یکی رخش دارد بزیر اندرون

که گویی روان شد که بیستون

124

کنون روز خیره نباید شمرد

که دیدند هر کس ازو دستبرد

125

یکی آتش آمد ز چرخ کبود

دل ما شد از تف او پر ز دود

126

کنون سر بسر تیزهش بخردان

بخوانید با موبدان و ردان

127

ببینید تا چارهٔ کار چیست

بدین رزمگه مرد پیکار کیست

128

همی رای باید که گردد درست

از آغاز کینه نبایست جست

129

مگر زین بلا سوی کشور شویم

اگر چند با بخت لاغر شویم

130

ز پیران غمی گشت خاقان چین

بسی یاد کرد از جهان آفرین

131

بدو گفت ما را کنون چیست روی

چو آمد سپاهی چنین جنگجوی

132

چنین گفت شنگل که ای سرفراز

چه باید کشیدن سخنها دراز

133

بیاری افراسیاب آمدیم

ز دشت و ز دریای آب آمدیم

134

بسی باره و هدیه‌ها یافتیم

ز هر کشوری تیز بشتافتیم

135

بیک مرد سگزی که آمد بجنگ

چرا شد چنین بر شما کار تنگ

136

ز یک مرد ننگست گفتن سخن

دگرگونه‌تر باید افگند بن

137

اگر گرد کاموس را زو زمان

بیامد نباید شدن بدگمان

138

سپیده‌دمان گرزها برکشیم

وزین دشت یکسر سراندر کشیم

139

هوا را چو ابر بهاران کنیم

بریشان یکی تیرباران کنیم

140

ز گرد سواران و زخم تبر

نباید که داند کس از پای سر

141

شما یکسره چشم بر من نهید

چو من برخروشم دمید و دهید

142

همانا که جنگ‌آوران صد هزار

فزون باشد از ما دلیر و سوار

143

ز یک تن چنین زار و پیچان شدیم

همه پاک ناکشته بیجان شدیم

144

چنان دان که او ژنده پیلست مست

به آوردگه شیر گیرد بدست

145

یکی پیل‌بازی نمایم بدوی

کزان پس نیارد سوی رزم روی

146

چو بشنید لشکر ز شنگل سخن

جوان شد دل مرد گشته کهن

147

بدو گفت پیران کانوشه بدی

روان را بپیگار توشه بدی

148

همه نامداران و خاقان چین

گرفتند بر شاه هند آفرین

149

چو پیران بیامد بپرده سرای

برفتند پرمایه ترکان ز جای

150

چو هومان و نستیهن و بارمان

که با تیغ بودند گر با سنان

151

بپرسید هومان ز پیران سخن

که گفتارشان بر چه آمد به بن

152

همی آشتی را کند پایگاه

و گر کینه جوید سپاه از سپاه

153

بهومان بگفت آنچ شنگل بگفت

سپه گشت با او به پیگار جفت

154

غمی گشت هومان ازان کار سخت

برآشفت با شنگل شوربخت

155

به پیران چنین گفت کز آسمان

گذر نیست تا بر چه گردد زمان

156

بیامد بره پیش کلباد گفت

که شنگل مگر با خرد نیست جفت

157

بباید شدن یک زمان زین میان

نگه کرد باید بسود و زیان

158

ببینی کزین لشکر بی‌کران

جهانگیر و با گرزهای گران

159

دو بهره بود زیر خاک اندرون

کفن جوشن و ترگ شسته بخون

160

بدو گفت کلباد ای تیغ زن

چنین تا توان فال بد را مزن

161

تن خویش یکباره غمگین مکن

مگر کز گمان دیگر اید سخن

162

بنا آمده کار دل را بغم

سزد گر نداری نباشی دژم

163

وزین روی رستم یلان را بخواند

سخنهای بایسته چندی براند

164

چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو

فریبرز و گستهم و خراد نیو

165

چو گرگین کارآزموده سوار

چو بیژن فروزندهٔ کارزار

166

تهمتن چنین گفت با بخردان

هشیوار و بیدار دل موبدان

167

کسی را که یزدان کند نیکبخت

سزاوار باشد ورا تاج و تخت

168

جهانگیر و پیروز باشد بجنگ

نباید که بیند ز خود زور چنگ

169

ز یزدان بود زور ما خود کییم

بدین تیره خاک اندرون بر چییم

170

بباید کشیدن گمان از بدی

ره ایزدی باید و بخردی

171

که گیتی نماند همی بر کسی

نباید بدو شاد بودن بسی

172

همی مردمی باید و راستی

ز کژی بود کمی و کاستی

173

چو پیران بیامد بر من دمان

سخن گفت با درد دل یک زمان

174

که از نیکوی با سیاوش چه کرد

چه آمد برویش ز تیمار و درد

175

فرنگیس و کیخسرو از اژدها

بگفتار و کردار او شد رها

176

ابا آنک اندر دلم شد درست

که پیران بکین کشته آید نخست

177

برادرش و فرزند در پیش اوی

بسی با گهر نامور خویش اوی

178

ابر دست کیخسرو افراسیاب

شود کشته این دیده‌ام من بخواب

179

گنهکار یک تن نماند بجای

مگر کشته افگنده در زیر پای

180

و لیکن نخواهم که بر دست من

شود کشته این پیر با انجمن

181

که او را به جز راستی پیشه نیست

ز بد بر دلش راه اندیشه نیست

182

گر ایدونک باز آرد این را که گفت

گناه گذشته بباید نهفت

183

گنهکار با خواسته هرچ بود

سپارد بما کین نباید فزود

184

ازین پس مرا جای پیکار نیست

به از راستی در جهان کار نیست

185

ورین نامداران ابا تخت و پیل

سپاهی بدین سان چو دریای نیل

186

فرستند نزدیک ما تاج و گنج

ازایشان نباشیم زین پس برنج

187

نداریم گیتی بکشتن نگاه

که نیکی‌دهش را جز اینست راه

188

جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت

نباید همه بهر یک نیک‌بخت

189

چو بشنید گودرز بر پای خاست

بدو گفت کای مهتر راد و راست

190

ستون سپاهی و زیبای گاه

فروزان بتو شاه و تخت و کلاه

191

سر مایهٔ تست روشن خرد

روانت همی از خرد بر خورد

192

ز جنگ آشتی بی‌گمان بهترست

نگه کن که گاوت بچرم اندرست

193

بگویم یکی پیش تو داستان

کنون بشنو از گفتهٔ باستان

194

که از راستی جان بدگوهران

گریزد چو گردون ز بار گران

195

گر ایدونک بیچاره پیمان کند

بکوشد که آن راستی بشکند

196

چو کژ آفریدش جهان آفرین

تو مشنو سخن زو و کژی مبین

197

نخستین که ما رزمگه ساختیم

سخن رفت زین کار و پرداختیم

198

ز پیران فرستاده آمد برین

که بیزارم از دشت وز رنج و کین

199

که من دیده دارم همیشه پر آب

ز گفتار و کردار افراسیاب

200

میان بسته‌ام بندگی شاه را

نخواهم بر و بوم و خرگاه را

201

بسی پند و اندرز بشنید و گفت

کزین پس نباشد مرا جنگ جفت

202

شوم گفت بپسیچم این کار تفت

بخویشان بگویم که ما را چه رفت

203

مرا تخت و گنجست و هم چارپای

بدیشان نمایم سزاوار جای

204

چو گفت این بگفتیم کاری رواست

بتوران ترا تخت و گنج و نواست

205

یکی گوشه‌ای گیر تا نزد شاه

ز تو آشکارا نگردد گناه

206

بگفتیم و پیران برین بازگشت

شب تیره با دیو انباز گشت

207

هیونی فرستاد نزدیک شاه

که لشکر برآرای کامد سپاه

208

تو گفتی که با ما نگفت این سخن

نه سر بود ازان کار هرگز نه بن

209

کنون با تو ای پهلوان سپاه

یکی دیگر افگند بازی براه

210

جز از رنگ و چاره نداند همی

ز دانش سخن برفشاند همی

211

کنون از کمند تو ترسیده شد

روا بد که ترسیده از دیده شد

212

همه پشت ایشان بکاموس بود

سپهبد چو سگسار و فر طوس بود

213

سر بخت کاموس برگشته دید

بخم کمند اندرش کشته دید

214

در آشتی جوید اکنون همی

نیارد نشستن بهامون همی

215

چو داند که تنگ اندر آمد نشیب

بکار آورد بند و رنگ و فریب

216

گنهکار با گنج و با خواسته

که گفته‌ست پیش آرم آراسته

217

ببینی که چون بردمد زخم کوس

بجنگ اندر آید سپهدار طوس

218

سپهدار پیران بود پیش رو

که جنگ آورد هر زمان نوبنو

219

دروغست یکسر همه گفت اوی

نشاید جز از اهرمن جفت اوی

220

اگر بشنوی سر بسر پند من

نگه کن ببهرام فرزند من

221

سپه را بدان چاره اندر نواخت

ز گودرزیان گورستانی بساخت

222

که تا زنده‌ام خون سرشک منست

یکی تیغ هندی پزشک منست

223

چو بشنید رستم بگودرز گفت

که گفتار تو با خرد باد جفت

224

چنین است پیران و این راز نیست

که او نیز با ما هم‌آواز نیست

225

ولیکن من از خوب کردار اوی

نجویم همی کین و پیکار اوی

226

نگه کن که با شاه ایران چه کرد

ز کار سیاوش چه تیمار خورد

227

گر از گفتهٔ خویش باز آید اوی

بنزدیک ما رزم‌ساز آید اوی

228

بفتراک بر بسته دارم کمند

کجا ژنده پیل اندرآرم ببند

229

ز نیکو گمان اندر آیم نخست

نباید مگر جنگ و پیکار جست

230

چنو باز گردد ز گفتار خویش

ببیند ز ما درد و تیمار خویش

231

برو آفرین کرد گودرز و طوس

که خورشید بر تو ندارد فسوس

232

بنزدیک تو بند و رنگ و دروغ

سخنهای پیران نگیرد فروغ

233

مباد این جهان بی سرو تاج شاه

تو بادی همیشه ورا پیش‌گاه

234

چنین گفت رستم که شب تیره گشت

ز گفتارها مغزها خیره گشت

235

بباشیم و تا نیم‌شب می خوریم

دگر نیمه تیمار لشکر بریم

236

ببینیم تا کردگار جهان

برین آشکارا چه دارد نهان

237

بایرانیان گفت کامشب بمی

یکی اختری افگنم نیک‌پی

238

که فردا من این گرز سام سوار

بگردن بر آرم کنم کارزار

239

از ایدر بران سان شوم سوی جنگ

بدانگه کجا پای دارد نهنگ

240

سراپرده و افسر و گنج و تاج

همان ژنده پیلان و هم تخت عاج

241

بیارم سپارم بایرانیان

اگر تاختن را ببندم میان

242

برآمد خروشی ز جای نشست

ازان نامداران خسروپرست

243

سوی خیمهٔ خویش رفتند باز

بخواب و بآسایش آمد نیاز

244

چو خورشید بنمود رخشان کلاه

چو سیمین سپر دید رخسار ماه

245

بترسید ماه از پی گفت و گوی

بخم اندر امد بپوشید روی

246

تبیره برآمد ز درگاه طوس

شد از گرد اسپان زمین ابنوس

247

زمین نیلگون شد هوا پر ز گرد

بپوشید رستم سلیح نبرد

248

سوی میمنه پور کشواد بود

که با جوشن و گرز پولاد بود

249

فریبرز بر میسره جای جست

دل نامداران ز کینه بشست

250

بقلب اندرون طوس نوذر بپای

نماند آن زمان بر زمین نیز جای

251

تهمتن بیامد بپیش سپاه

که دارد یلان را ز دشمن نگاه

252

و زان روی خاقان بقلب اندرون

ز پیلان زمین چون کهٔ بیستون

253

ابر میمنه کندر شیر گیر

سواری دلاور بشمشیر و تیر

254

سوی میسره جنگ دیده گهار

زمین خفته در زیر نعل سوار

255

همی گشت پیران به پیش سپاه

بیامد بر شنگل رزم‌خواه

256

بدو گفت کای نامبردار هند

ز بربر بفرمان تو تا بسند

257

مرا گفته بودی که فردا پگاه

ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه

258

وزان پس ز رستم بجویم نبرد

سرش را ز ابر اندرآرم بگرد

259

بدو گفت شنگل من از گفت خویش

نگردم نبینی ز من کم و بیش

260

هم اکنون شوم پیش این گرد گیر

تنش را کنم پاره پاره بتیر

261

ازو کین کاموس جویم بجنگ

بایرانیان بر کنم کار تنگ

262

هم آنگه سپه را بسه بهر کرد

بزد کوس وز دشت برخاست گرد

263

برفتند یک بهره با ژنده پیل

سپه بود صف برکشیده دو میل

264

سر پیلبان پر ز رنگ و نگار

همه پاک با افسر و گوشوار

265

بیاراسته گردن از طوق زر

میان بند کرده بزرین کمر

266

فروهشته از پیل دیبای چین

نهاده برو تخت و مهدی زرین

267

برآمد دم نالهٔ کرنای

برفتند پیلان جنگی ز جای

268

بیامد سوی میسره سی هزار

سواران گردنکش و نیزه‌دار

269

سوی میمنه سی هزار دگر

کمان برگرفتند و چینی سپر

270

بقلب اندرون پیل و خاقان چین

همی برنوشتند روی زمین

271

جهان سربسر آهنین گشته بود

بهر جایگه‌بر تلی کشته بود

272

ز بس نالهٔ نای و بانگ درای

زمین و زمان اندر آمد ز جای

273

ز جوش سواران و از دار و گیر

هوا دام کرگس بد از پر تیر

274

کسی را نماند اندر آن دشت هوش

ز بانگ تبیره شده کره گوش

275

همی گشت شنگل میان دو صف

یکی تیغ هندی گرفته بکف

276

یکی چتر هندی بسر بر بپای

بسی مردم از دنبر و مرغ و مای

277

پس پشت و دست چپ و دست راست

بجنگ اندر آورده زان سو که خواست

278

چو پیران چنان دید دل شاد کرد

ز رزم تهمتن دل آزاد کرد

279

بهومان چنین گفت کامروز کار

بکام دل ما کند روزگار

280

بدین ساز و چندین سوار دلیر

سرافراز هر یک بکردار شیر

281

تو امروز پیش صف اندر مپای

یک امروز و فردا مکن رزم رای

282

پس پشت خاقان چینی بایست

که داند ترا با سواری دویست

283

که گر زابلی با درفش سیاه

ببیند ترا کار گردد تباه

284

ببینیم تا چون بود کار ما

چه بازی کند بخت بیدار ما

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به خیمه درآمد به کردار باد

یکی ترگ دیگر به سر برنهاد

فردوسی»شاهنامه»داستان خاقان چین»بخش 3

اگلی نظم

وزان جایگه شد بدان انجمن

بجایی که بد سایهٔ پیلتن

فردوسی»شاهنامه»داستان خاقان چین»بخش 5

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور