صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 36

بخش 36

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سوی باختر شد چو خاور بدید

ز گیتی همی رای رفتن گزید

22

بره‌بر یکی شارستان دید پاک

که نگذشت گویی بروباد و خاک

33

چو آواز کوس آمد از پشت پیل

پذیره شدندش بزرگان دو میل

44

جهانجوی چون دید بنواختشان

به خورشید گردن برافراختشان

55

بپرسید کایدر چه باشد شگفت

کزان برتر اندازه نتوان گرفت

66

زبان برگشادند بر شهریار

به نالیدن از گردش روزگار

77

که ما را یکی کار پیش است سخت

بگوییم با شاه پیروزبخت

88

بدین کوه سر تا به ابر اندرون

دل ما پر از رنج و دردست و خون

99

ز چیزی که ما را بدو تاب نیست

ز یاجوج و ماجوج مان خواب نیست

1010

چو آیند بهری سوی شهر ما

غم و رنج باشد همه بهر ما

1111

همه رویهاشان چو روی هیون

زبانها سیه دیده‌ها پر ز خون

1212

سیه روی و دندانها چون گراز

که یارد شدن نزد ایشان فراز

1313

همه تن پر از موی و موی همچو نیل

بر و سینه و گوشهاشان چو پیل

1414

بخسپند یکی گوش بستر کنند

دگر بر تن خویش چادر کنند

1515

ز هر ماده‌ای بچه زاید هزار

کم و بیش ایشان که داند شمار

1616

به گرد آمدن چون ستوران شوند

تگ آرند و بر سان گوران شوند

1717

بهاران کز ابر اندر آید خروش

همان سبز دریا برآید به جوش

1818

چو تنین ازان موج بردارد ابر

هوا برخروشد بسان هژبر

1919

فرود افگند ابر تنین چو کوه

بیایند زیشان گروها گروه

2020

خورش آن بود سال تا سالشان

که آگنده گردد بر و یالشان

2121

گیاشان بود زان سپس خوردنی

بیارند هر سو ز آوردنی

2222

چو سرما بود سخت لاغر شوند

به آواز بر سان کفتر شوند

2323

بهاران ببینی به کردار گرگ

بغرند بر سان پیل سترگ

2424

اگر پادشا چاره‌ای سازدی

کزین غم دل ما بپردازدی

2525

بسی آفرین یابد از هرکسی

ازان پس به گیتی بماند بسی

2626

بزرگی کن و رنج ما را بساز

هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز

2727

سکندر بماند اندر ایشان شگفت

غمی گشت و اندیشه‌ها برگرفت

2828

چنین داد پاسخ که از ماست گنج

ز شهر شما یارمندی و رنج

2929

برآرم من این راه ایشان به رای

بنیروی نیکی دهش یک خدای

3030

یکایک بگفتند کای شهریار

ز تو دور بادا بد روزگار

3131

ز ما هرچ باید همه بنده‌ایم

پرستنده باشیم تا زنده‌ایم

3232

بیاریم چندانک خواهی تو چیز

کزین بیش کاری نداریم نیز

3333

سکندر بیامد نگه کرد کوه

بیاورد زان فیلسوفان گروه

3434

بفرمود کاهنگران آورید

مس و روی و پتک گران آورید

3535

کج و سنگ و هیزم فزون از شمار

بیارید چندانک آید به کار

3636

بی‌اندازه بردند چیزی که خواست

چو شد ساخته کار و اندیشه راست

3737

ز دیوارگر هم ز آهنگران

هرانکس که استاد بود اندران

3838

ز گیتی به پیش سکندر شدند

بدان کار بایسته یاور شدند

3939

ز هر کشوری دانشی شد گروه

دو دیوار کرد از دو پهلوی کوه

4040

ز بن تا سر تیغ بالای اوی

چو صد شاه‌رش کرده پهنای اوی

4141

ازو یک رش انگشت و آهن یکی

پراگنده مس در میان اندکی

4242

همی ریخت گوگردش اندر میان

چنین باشد افسون دانا کیان

4343

همی ریخت هر گوهری یک رده

چو از خاک تا تیغ شد آژده

4444

بسی نفت و روغن برآمیختند

همی بر سر گوهران ریختند

4545

به خروار انگشت بر سر زدند

بفرمود تا آتش اندر زدند

4646

دم آورد و آهنگران صدهزار

به فرمان پیروزگر شهریار

4747

خروش دمنده برآمد ز کوه

ستاره شد از تف آتش ستوه

4848

چنین روزگاری برآمد بران

دم آتش و رنج آهنگران

4949

گهرها یک اندر دگر ساختند

وزان آتش تیز بگداختند

5050

ز یاجوج و ماجوج گیتی برست

زمین گشت جای خرام و نشست

5151

برش پانصد بود بالای اوی

چو سیصد بدی نیز پهنای اوی

5252

ازان نامور سد اسکندری

جهانی برست از بد داوری

5353

برو مهتران خواندند آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

5454

ز چیزی که بود اندران جایگاه

فراوان ببردند نزدیک شاه

5555

نپذرفت ازیشان و خود برگرفت

جهان مانده زان کار اندر شگفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سکندر چو بشنید شد سوی کوه

به دیدار بر تیغ شد بی‌گروه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 35

اگلی نظم

همی رفت یک ماه پویان به راه

به رنج اندر از راه شاه و سپاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 37

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور