صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود
  4. »بخش 32

بخش 32

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

برآمد بران تند بالا فراز

چو روی پدر دید بردش نماز

2

پدر داغ دل بود بر پای جست

ببوسید و بسترد رویش به دست

3

بدو گفت یزدان سپاس ای جوان

که دیدم ترا شاد و روشن‌روان

4

ز من در دل آزار و تندی مدار

به کین خواستن هیچ کندی مدار

5

گُرَزْم آن بداندیش بدخواه مرد

دل من ز فرزند خود تیره کرد

6

بد آید به مردم ز کردار بد

بد آید به روی بد از کار بد

7

پذیرفتم از کردگار جهان

شناسندهٔ آشکار و نهان

8

که چون من شوم شاد و پیروزبخت

سپارم ترا کشور و تاج و تخت

9

پرستش بهی برکنم زین جهان

سپارم ترا تاج و تخت مهان

10

چنین پاسخش داد اسفندیار

که خشنود بادا ز من شهریار

11

مرا آن بود تخت و تاج و سپاه

که خشنود باشد جهاندار شاه

12

جهاندار داند که بر دشت رزم

چو من دیدم افگنده روی گُرَزْم

13

بدان مرد بد گوی گریان شدم

ز درد دل شاه بریان شدم

14

کنون آنچ بد بود از ما گذشت

غم رفته نزدیک ما بادگشت

15

ازین پس چو من تیغ را برکشم

وزین کوه‌پایه سراندر کشم

16

نه ارجاسپ مانم نه خاقان چین

نه کهرم نه خلخ نه توران زمین

17

چو لشکر بدانست کاسفندیار

ز بند گران رست و بد روزگار

18

برفتند یکسر گروها گروه

به پیش جهاندار بر تیغ کوه

19

بزرگان فزرانه و خویش اوی

نهادند سر بر زمین پیش اوی

20

چنین گفت نیک‌اختر اسفندیار

که ای نامداران خنجرگزار

21

همه تیغ زهرآبگون برکشید

یکایک درآیید و دشمن کشید

22

بزرگان برو خواندند آفرین

که ما را توی افسر و تیغ کین

23

همه پیش تو جان گروگان کنیم

به دیدار تو رامش جان کنیم

24

همه شب همی لشکر آراستند

همی جوشن و تیغ پیراستند

25

پدر نیز با فرخ اسفندیار

همی راز گفت از بد روزگار

26

ز خون جوانان پرخاشجوی

به رخ بر نهاد از دو دیده دو جوی

27

که بودند کشته بران رزمگاه

به سر بر ز خون و ز آهن کلاه

28

همان شب خبر نزد ارجاسپ شد

که فرزند نزدیک گشتاسپ شد

29

به ره بر فراوان طلایه بکشت

کسی کو نشد کشته بنمود پشت

30

غمی گشت و پرمایگان را بخواند

بسی پیش کهرم سخنها براند

31

که ما را جزین بود در جنگ رای

بدانگه که لشکر بیامد ز جای

32

همی گفتم آن دیو را گر به بند

بیابیم گیتی شود بی‌گزند

33

بگیرم سر گاه ایران زمین

به هر مرز بر ما کنند آفرین

34

کنون چون گشاده شد آن دیوزاد

به چنگست ما را غم و سرد باد

35

ز ترکان کسی نیست همتای اوی

که گیرد به رزم اندرون جای اوی

36

کنون با دلی شاد و پیروز بخت

به توران خرامیم با تاج و تخت

37

بفرمود تا هرچ بد خواسته

ز گنج و ز اسپان آراسته

38

ز چیزی که از بلخ بامی ببرد

بیاورد یکسر به کهرم سپرد

39

ز کهرمش کهتر پسر بد چهار

بنه بر نهادند و شد پیش بار

40

برفتند بر هر سوی صد هیون

نشسته برو نیز صد رهنمون

41

دلش بود پربیم و سر پر شتاب

ازو دور بد خورد و آرام و خواب

42

یکی ترک بد نام اون گرگسار

ز لشکر بیامد بر شهریار

43

بدو گفت کای شاه ترکان چین

به یک تن مزن خویشتن بر زمین

44

سپاهی همه خسته و کوفته

گریزان و بخت اندر آشوفته

45

پسر کوفته سوخته شهریار

بیاری که آمد جز اسفندیار

46

هم‌آورد او گر بیاید منم

تن مرد جنگی به خاک افگنم

47

سپه را همی دل شکسته کنی

به گفتار بی‌جنگ خسته کنی

48

چو ارجاسپ بشنید گفتار اوی

بدید آن دل و رای هشیار اوی

49

بدو گفت کای شیر پرخاشخر

ترا هست نام و نژاد و هنر

50

گر این را که گفتی بجای آوری

هنر بر زبان رهنمای آوری

51

ز توران زمین تا به دریای چین

ترا بخشم و بوم ایران زمین

52

سپهبد تو باشی به هر کشورم

ز فرمان تو یک زمان نگذرم

53

هم اندر زمان لشکر او را سپرد

کسانی که بودند هشیار و گرد

54

همه شب همی خلعت آراستند

همی بارهٔ پهلوان خواستند

55

چو خورشید زرین سپر برگرفت

شب تیره زو دست بر سر گرفت

56

بینداخت پیراهن مشک رنگ

چو یاقوت شد مهر چهرش به رنگ

57

ز کوه اندر آمد سپاه بزرگ

جهانگیر اسفندیار سترگ

58

چو لشکر بیاراست اسفندیار

جهان شد به کردار دریای قار

59

بشد گرد بستور پور زریر

که بگذاشتی بیشه زو نره شیر

60

بیاراست بر میمنه جای خویش

سپهبد بد و لشکر آرای خویش

61

چو گردوی جنگی بر میسره

بیامد چو خور پیش برج بره

62

به پیش سپاه آمد اسفندیار

به زین اندرون گُرزهٔ گاوسار

63

به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود

روانش پر از کین لهراسپ بود

64

وزان روی ارجاسپ صف برکشید

ستاره همی روی دریا ندید

65

ز بس نیزه و تیغهای بنفش

هوا گشته پر پرنیانی درفش

66

بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس

سوی راستش کهرم و بوق و کوس

67

سوی میسره نام شاه چگل

که در جنگ ازو خواستی شیر دل

68

برآمد ز هر دو سپه گیر و دار

به پیش اندر آمد گو اسفندیار

69

چو ارجاسپ دید آن سپاه گران

گزیده سواران نیزه‌وران

70

بیامد یکی تند بالا گزید

به هر سوی لشکر همی بنگرید

71

ازان پس بفرمود تا ساروان

هیون آورد پیش ده کاروان

72

چنین گفت با نامداران براز

که این کار گردد به مابر دراز

73

نیاید پدیدار پیروزئی

نکو رفتنی گر دل افروزئی

74

خود و ویژگان بر هیونان مست

بسازیم باهستگی راه جست

75

چو اسفندیار از میان دو صف

چو پیل ژیان بر لب آورده کف

76

همی گشت برسان گردان سپهر

به چنگ اندرون گُرزهٔ گاو چهر

77

تو گفتی همه دشت بالای اوست

روانش همی در نگنجد به پوست

78

خروش آمد و نالهٔ کرنای

برفتند گردان لشکر ز جای

79

تو گفتی ز خون بوم دریا شدست

ز خنجر هوا چون ثریا شدست

80

گران شد رکیب یل اسفندیار

بغرید با گُرزهٔ گاوسار

81

بیفشارد بر گُرز پولاد مشت

ز قلب سپه گرد سیصد بکشت

82

چنین گفت کز کین فرشیدورد

ز دریا برانگیزم امروز گرد

83

ازان پس سوی میمنه حمله برد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

84

صد و شست گرد از دلیران بکشت

چو کهرم چنان دید بنمود پشت

85

چنین گفت کاین کین خون نیاست

کزو شاه را دل پر از کیمیاست

86

عنان را بپیچید بر میسره

زمین شد چو دریای خون یکسره

87

بکشت از دلیران صد و شصت و پنج

همه نامداران با تاج و گنج

88

چنین گفت کاین کین آن سی و هشت

گرامی برادر که اندر گذشت

89

چو ارجاسپ آن دید با گرگسار

چنین گفت کز لشکر بی‌شمار

90

همه کشته شد هرک جنگی بدند

به پیش صف‌اندر درنگی بدند

91

ندانم تو خامش چرا مانده‌ای

چنین داستانها چرا رانده‌ای

92

ز گفتار او تیز شد گرگسار

بیامد به پیش صف کارزار

93

گرفته کمان کیانی به چنگ

یکی تیر پولاد پیکان خدنگ

94

چو نزدیک شد راند اندر کمان

بزد بر بر و سینهٔ پهلوان

95

ز زین اندر آویخت اسفندیار

بدان تا گمانی برد گرگسار

96

که آن تیر بگذشت بر جوشنش

بخست آن کیانی بر روشنش

97

یکی تیغ الماس گون برکشید

همی خواست از تن سرش را برید

98

بترسید اسفندیار از گزند

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

99

به نام جهان‌آفرین کردگار

بینداخت بر گردن گرگسار

100

به بند اندر آمد سر و گردنش

بخاک اندر افگند لرزان تنش

101

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

گره زد به گردن برش پالهنگ

102

به لشکرگه آوردش از پیش صف

کشان و ز خون بر لب آورده کف

103

فرستاد بدخواه را نزد شاه

به دست همایون زرین کلاه

104

چنین گفت کاین را به پرده سرای

ببند و به کشتن مکن هیچ رای

105

کنون تا کرا بد دهد کردگار

که پیروز گردد ازین کارزار

106

وزان جایگه شد به آوردگاه

به جنگ اندر آورد یکسر سپاه

107

برانگیختند آتش کارزار

هوا تیره گون شد ز گرد سوار

108

چو ارجاسپ پیکار زان‌گونه دید

ز غم پست گشت و دلش بردمید

109

به جنگاوران گفت کهرم کجاست

درفشش نه پیداست بر دست راست

110

همان تیغ‌زن کندر شیرگیر

که بگذاشتی نیزه بر کوه و تیر

111

به ارجاسپ گفتند کاسفندیار

به رزم اندرون بود با گرگسار

112

ز تیغ دلیران هوا شد بنفش

نه پیداست آن گرگ پیکر درفش

113

غمی شد در ارجاسپ را زان شگفت

هیون خواست و راه بیابان گرفت

114

خود و ویژگان بر هیونان مست

برفتند و اسپان گرفته به دست

115

سپه را بران رزمگه بر بماند

خود و مهتران سوی خَلُّخ براند

116

خروشی برآمد ز اسفندیار

بلرزید ز آواز او کوه و غار

117

به ایرانیان گفت شمشیر جنگ

مدارید خیره گرفته به چنگ

118

نیام از دل و خون دشمن کنید

ز تورانیان کوه قارن کنید

119

بیفشارد ران لشکر کینه‌خواه

سپاه اندر آمد به پیش سپاه

120

به خون غرقه شد خاک و سنگ و گیا

بگشتس بخون گر بدی آسیا

121

همه دشت پا و بر و پشت بود

بریده سر و تیغ در مشت بود

122

سواران جنگی همی تاختند

به کالا گرفتن نپرداختند

123

چو ترکان شنیدند کارجاسپ رفت

همی پوستشان بر تن از غم بکفت

124

کسی را که بد باره بگریختند

دگر تیغ و جوشن فرو ریختند

125

به زنهار اسفندیار آمدند

همه دیده چون جویبار آمدند

126

بریشان ببخشود زورآزمای

ازان پس نیفگند کس را ز پای

127

ز خون نیا دل بی‌آزار کرد

سری را بریشان نگهدار کرد

128

خود و لشکر آمد به نزدیک شاه

پر از خون بر و تیغ و رومی کلاه

129

ز خون در کفش خنجر افسرده بود

بر و کتفش از جوش آزرده بود

130

بشستند شمشیر و کفش به شیر

کشیدند بیرون ز خفتانش تیر

131

به آب اندر آمد سر و تن بشست

جهانجوی شادان دل و تن درست

132

یکی جامهٔ سوکواران بخواست

بیامد بر داور داد و راست

133

نیایش همی کرد خود با پدر

بران آفرینندهٔ دادگر

134

یکی هفته بر پیش یزدان پاک

همی بود گشتاسپ با درد و باک

135

به هشتم به جا آمد اسفندیار

بیامد به درگاه او گرگسار

136

ز شیرین روان دل شده ناامید

تن از بیم لرزان چو از باد بید

137

بدو گفت شاها تو از خون من

ستایش نیابی به هر انجمن

138

یکی بنده باشم بپیشت بپای

همیشه به نیکی ترا رهنمای

139

به هر بد که آید زبونی کنم

به رویین دژت رهنمونی کنم

140

بفرمود تا بند بر دست و پای

ببردند بازش به پرده سرای

141

به لشکر گه آمد که ارجاسپ بود

که ریزندها خون لهراسپ بود

142

ببخشید زان رزمگه خواسته

سوار و پیاده شد آراسته

143

سران و اسیران که آورده بود

بکشت آن کزو لشکر آزرده بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو شب شد چو آهرمن کینه‌خواه

خروش جرس خاست از بارگاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود»بخش 31

اگلی نظم

ازان پس بیامد به پرده‌سرای

ز هرگونه انداخت با شاه رای

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود»بخش 33

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور