صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 18

بخش 18

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بسا رنج‌ها کز جهان دیده‌اند

ز بهر بزرگی پسندیده‌اند

2

سرانجام بستر جز از خاک نیست

از او بهره زهر است و تریاک نیست

3

چو دانی که ایدر نمانی دراز

به تارک چرا بر نهی تاج آز

4

همان آز را زیر خاک آوری

سرش را سر اندر مغاک آوری

5

ترا زین جهان شادمانی بس است

کجا رنج تو بهر دیگر کس است

6

تو رنجی و آسان دگر کس خورد

سوی گور و تابوت تو ننگرد

7

بر او نیز شادی سرآید همی

سرش زیر گرد اندر آید همی

8

ز روز گذر کردن اندیشه کن

پرستیدن دادگر پیشه کن

9

بترس از خدا و میازار کس

ره رستگاری همین است و بس

10

کنون ای خردمند بیدار دل

مشو در گمان‌، پای درکش ز گل

11

ترا کردگار است پروردگار

توی بنده و کردهٔ کردگار

12

چو گردن به اندیشه زیر آوری

ز هستی مکن پرسش و داوری

13

نشاید خور و خواب با آن نشست

که خستو نباشد به یزدان که هست

14

دلش کور باشد سرش بی‌خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

15

ز هستی نشان است بر آب و خاک

ز دانش منش را مکن در مغاک

16

توانا و دانا و دارنده اوست

خرد را و جان را نگارنده اوست

17

جهان آفرید و مکان و زمان

پی پشهٔ خرد و پیل گران

18

چو سالار ترکان به دل گفت من

به بیشی برآرم سر از انجمن

19

چنان شاهزاده جوان را بکشت

ندانست جز گنج و شمشیر پشت

20

هم از پشت او روشن کردگار

درختی برآورد یازان به بار

21

که با او بگفت آن که جز تو کس است

که اندر جهان کردگار او بس است

22

خداوند خورشید و کیوان و ماه

کز اوی است پیروزی و دستگاه

23

خداوند هستی و هم راستی

نخواهد ز تو کژی و کاستی

24

جز از رای و فرمان او راه نیست

خور و ماه از این دانش آگاه نیست

25

پسر را بفرمود گودرز پیر

به توران شدن کار را ناگزیر

26

به فرمان او گیو بسته میان

بیامد به کردار شیر ژیان

27

همی تاخت تا مرز توران رسید

هر آن کس که در راه تنها بدید

28

زبان را به ترکی بیاراستی

ز کیخسرو از وی نشان خواستی

29

چو گفتی ندارم ز شاه آگهی

تنش را ز جان زود کردی تهی

30

به خم کمندش بیاویختی

سبک از برش خاک بر‌بیختی

31

بدان تا نداند کسی راز او

همان نشنود نام و آواز او

32

یکی را همی برد با خویشتن

ورا رهنمون بود زآن انجمن

33

همی رفت بیدار با او به راه

بر او راز نگشاد تا چندگاه

34

بدو گفت روزی که اندر جهان

سخن پرسم از تو یکی در نهان

35

گر ایدون که یابم ز تو راستی

بشویی به دانش دل از کاستی

36

ببخشم ترا هرچه خواهی ز من

ندارم دریغ از تو پرمایه تن

37

چنین داد پاسخ که دانش بس است

ولیکن پراگنده با هر کس است

38

اگر زآن که پرسیم هست آگهی

ز پاسخ زبان را نیابی تهی

39

بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست

بباید به من برگشادنت راست

40

چنین داد پاسخ که نشنیده‌ام

چنین نام هرگز نپرسیده‌ام

41

چو پاسخ چنین یافت از رهنمون

بزد تیغ و انداختش سرنگون

42

به توران همی رفت چون بیهشان

مگر یابد از شاه جایی نشان

43

چنین تا برآمد بر این هفت سال

میان سوده از تیغ و بند دوال

44

خورش گور و پوشش هم از چرم گور

گیا خوردن باره و آب شور

45

همی گشت گرد بیابان و کوه

به رنج و به سختی و دور از گروه

46

چنان بد که روزی پر‌اندیشه بود

به پیشش یکی بارور بیشه بود

47

بدان مرغزار اندر آمد دژم

جهان خرم و مرد را دل به غم

48

زمین سبز و چشمه پر از آب دید

همی جای آرامش و خواب دید

49

فرود آمد و اسپ را برگذاشت

بخفت و همی بر دل اندیشه داشت

50

همی گفت مانا که دیو پلید

بر پهلوان بد که آن خواب دید

51

ز کیخسرو ایدر نبینم نشان

چه دارم همی خویشتن را کشان

52

کنون گر به رزم‌اند یاران من

به بزم اندرون غمگساران من

53

یکی نامجوی و یکی شاد‌روز

مرا بخت بر گنبد افشاند گوز

54

همی برفشانم به خیره روان

خمیده‌ست پشتم چو خم کمان

55

همانا که خسرو ز مادر نزاد

وگر زاد‌، دادش زمانه به باد

56

ز جستن مرا رنج و سختی‌ست بهر

انوشه کسی کاو بمیرد به زهر

57

سرش پر ز غم گرد آن مرغزار

همی گشت شه را کنان خواستار

58

یکی چشمه‌ای دید تابان ز دور

یکی سرو بالا دل آرام پور

59

یکی جام پر می گرفته به چنگ

به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ

60

ز بالای او فرهٔ ایزدی

پدید آمد و رایت بخردی

61

تو گفتی منوچهر بر تخت عاج

نشسته‌ست بر سر ز پیروزه تاج

62

همی بوی مهر آمد از روی او

همی زیب تاج آمد از موی او

63

به دل گفت گیو این به جز شاه نیست

چنین چهره جز در خور گاه نیست

64

پیاده بدو تیز بنهاد روی

چو تنگ اندر آمد گو شاه‌جوی

65

گره سست شد بر در رنج او

پدید آمد آن نامور گنج او

66

چو کیخسرو از چشمه او را بدید

بخندید و شادان دلش بردمید

67

به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست

بدین مرز خود زین نشان نیو نیست

68

مرا کرد خواهد همی خواستار

به ایران برد تا کند شهریار

69

چو آمد برش گیو بردش نماز

بدو گفت کای نامور سرفراز

70

بر آنم که پور سیاوش توی

ز تخم کیانی و کیخسروی

71

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که تو گیو گودرزی ای نامدار

72

بدو گفت گیو ای سر راستان

ز گودرز با تو که زد داستان

73

ز کشواد و گیو‌ت که داد آگهی‌؟

که با خرمی بادی و فرهی

74

بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد

مرا مادر این از پدر یاد کرد

75

که از فر یزدان گشادی سخن

بدان‌گه که اندرز‌ش آمد به بن

76

همی گفت با نامور مادرم

کز ایدر چه آید ز بد بر سرم

77

سرانجام کیخسرو آید پدید

بجا آورد بندها را کلید

78

بدانگه که گردد جهاندار نیو

ز ایران بیاید سرافراز گیو

79

مر او را سوی تخت ایران برد

بر‌ِ نامداران و شیران برد

80

جهان را به مردی به پای آورد

همان کین ما را به جای آورد

81

بدو گفت گیو ای سر سرکشان

ز فر بزرگی چه داری نشان

82

نشان سیاوش پدیدار بود

چو بر گلستان نقطهٔ قار بود

83

تو بگشای و بنمای بازو به من

نشان تو پیداست بر انجمن

84

برهنه تن خویش بنمود شاه

نگه کرد گیو آن نشان سیاه

85

که میراث بود از گه کیقباد

درستی بدان بد کیان را نژاد

86

چو گیو آن نشان دید بردش نماز

همی ریخت آب و همی گفت راز

87

گرفتش به بر شهریار زمین

ز شادی بر او بر گرفت آفرین

88

از ایران بپرسید و ز تخت و گاه

ز گودرز وز رستم نیک‌خواه

89

بدو گفت گیو ای جهاندار کی

سرافراز و بیدار و فرخنده پی

90

جهاندار دارندهٔ خوب و زشت

مرا گر نمودی سراسر بهشت

91

همان هفت کشور به شاهنشهی

نهاده بزرگی و تاج مهی

92

نبودی دل من بدین خرمی

که روی تو دیدم به توران زمی

93

که داند به گیتی که من زنده‌ام

به خاکم و گر به‌آتش افگنده‌ام

94

سپاس از جهاندار کاین رنج سخت

به شادی و خوبی سرآورد بخت

95

برفتند زآن بیشه هر دو به راه

بپرسید خسرو ز کاووس شاه

96

وزآن هفت ساله غم و درد او

ز گستردن و خواب وز خورد او

97

همی گفت با شاه یکسر سخن

که دادار گیتی چه افگند بن

98

همان خواب گودرز و رنج دراز

خور و پوشش و درد و آرام و ناز

99

ز کاووس کش سال بفگند فر

ز درد پسر گشت بی پای و پر

100

ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی

سراسر به ویرانی آورد روی

101

دل خسرو از درد و رنجش بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

102

بدو گفت کاکنون ز رنج دراز

ترا بردهد بخت آرام و ناز

103

مرا چون پدر باش و با کس مگوی

ببین تا زمانه چه آرد به روی

104

سپهبد نشست از بر اسپ گیو

پیاده همی رفت بر پیش نیو

105

یکی تیغ هندی گرفته به چنگ

هر آن کس که پیش آمدی بی‌درنگ

106

زدی گیو بیدار دل گردنش

به زیر گل و خاک کردی تنش

107

برفتند سوی سیاووش گرد

چو آمد دو تن را دل و هوش گرد

108

فرنگیس را نیز کردند یار

نهانی بر آن بر نهادند کار

109

که هر سه به راه اندر آرند روی

نهان از دلیران پرخاشجوی

110

فرنگیس گفت ار درنگ آوریم

جهان بر دل خویش تنگ آوریم

111

از این آگهی یابد افراسیاب

نسازد به خورد و نیازد به خواب

112

بیاید به کردار دیو سپید

دل از جان شیرین شود ناامید

113

یکی را ز ما زنده اندر جهان

نبیند کسی آشکار و نهان

114

جهان پر ز بدخواه و پر‌دشمن است

همه مرز ما جای آهرمن است

115

تو ای بافرین شاه فرزند من

نگر تا نیوشی یکی پند من

116

که گر آگهی یابد آن مرد شوم

برانگیزد آتش ز آباد بوم

117

یکی مرغزار‌ست ز ایدر نه دور

به یک‌سو ز راه سواران تور

118

همان جویبار است و آب روان

که از دیدنش تازه گردد روان

119

تو بر گیر زین و لگام سیاه

برو سوی آن مرغزاران پگاه

120

چو خورشید بر تیغ گنبد شود

گه خواب و خورد سپهبد شود

121

گله هرچه هست اندر آن مرغزار

به آبشخور آید سوی جویبار

122

به بهزاد بنمای زین و لگام

چو او رام گردد تو بگذار گام

123

چو آیی برش نیک بنمای چهر

بیارای و ببسای رویش به مهر

124

سیاوش چو گشت از جهان ناامید

بر او تیره شد روی روز سپید

125

چنین گفت شبرنگ بهزاد را

که فرمان مبر ز این سپس باد را

126

همی باش بر کوه و در مرغزار

چو کیخسرو آید ترا خواستار

127

ورا بارگی باش و گیتی بکوب

ز دشمن زمین را به نعلت بروب

128

نشست از بر اسپ سالار نیو

پیاده همی رفت بر پیش گیو

129

بدان تند بالا نهادند روی

چنان چون بود مردم چاره‌جوی

130

فسیله چو آمد به تنگی فراز

بخوردند سیراب و گشتند باز

131

نگه کرد بهزاد و کی را بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

132

بدید آن نشست سیاوش پلنگ

رکیب دراز و جناغ خدنگ

133

همی داشت در آبخور پای خویش

از آنجا که بُد‌، دست ننهاد پیش

134

چو کیخسرو او را به آرام یافت

بپویید و با زین سوی او شتافت

135

بمالید بر چشم او دست و روی

بر و یال ببسود و بشخود موی

136

لگامش بدو داد و زین بر نهاد

بسی از پدر کرد با درد یاد

137

چو بنشست بر باره بفشارد ران

برآمد ز جا آن هیون گران

138

به کردار باد هوا بردمید

بپرید وز گیو شد ناپدید

139

غمی شد دل گیو و خیره بماند

بدان خیرگی نام یزدان بخواند

140

همی گفت که‌آهرمن چاره‌جوی

یکی بارگی گشت و بنمود روی

141

کنون جان خسرو شد و رنج من

همین رنج بد در جهان گنج من

142

چو یک نیمه ببرید زآن کوه شاه

گران کرد باز آن عنان سیاه

143

همی بود تا پیش او رفت گیو

چنین گفت بیدار دل شاه نیو

144

که شاید که اندیشهٔ پهلوان

کنم آشکارا به روشن روان

145

بدو گفت گیو ای شه سرفراز

سزد که‌آشکارا بود بر تو راز

146

تو از ایزدی فر و برز کیان

به موی اندر آیی ببینی میان

147

بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد

یکی بر دل اندیشه آمدت یاد

148

چنین بود اندیشهٔ پهلوان

که اهریمن آمد برِ این جوان

149

کنون رفت و رنج مرا باد کرد

دل شاد من سخت ناشاد کرد

150

ز اسپ اندر آمد جهان‌دیده گیو

همی آفرین خواند بر شاه نیو

151

که روز و شبان بر تو فرخنده باد

سر بدسگالان تو کنده باد

152

که با برز و اورندی و رای و فر

ترا داد داور هنر با گهر

153

ز بالا به ایوان نهادند روی

پر‌اندیشه مغز و روان راه‌جوی

154

چو نزد فرنگیس رفتند باز

سخن رفت چندی ز راه دراز

155

بدان تا نهانی بود کارشان

نباشد کسی آگه از رازشان

156

فرنگیس چون روی بهزاد دید

شد از آب دیده رخش ناپدید

157

دو رخ را به یال و برش بر نهاد

ز درد سیاوش بسی کرد یاد

158

چو آب دو دیده پراگنده کرد

سبک‌سر سوی گنج آگنده کرد

159

به ایوان یکی گنج بودش نهان

نبد زآن کسی آگه اندر جهان

160

یکی گنج آگنده دینار بود

زره بود و یاقوت بسیار بود

161

همان گنج گوپال و برگستوان

همان خنجر و تیغ و گرز گران

162

در گنج بگشاد پیش پسر

پر از خون رخ از درد خسته جگر

163

چنین گفت با گیو کای برده رنج

ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج

164

ز دینار وز گوهر شاهوار

ز یاقوت وز تاج گوهر‌نگار

165

ببوسید پیشش زمین پهلوان

بدو گفت کای مهتر بانوان

166

همه پاسبانیم و گنج آن تست

فدی کردن جان و رنج آن تست

167

زمین از تو گردد بهار بهشت

سپهر از تو زاید همی خوب و زشت

168

جهان پیش فرزند تو بنده باد

سر بدسگالانش افگنده باد

169

چو افتاد بر خواسته چشم گیو

گزین کرد درع سیاووش نیو

170

ز گوهر که پرمایه‌تر یافتند

ببردند چندان که برتافتند

171

همان ترگ و پرمایه برگستوان

سلیحی که بود از در پهلوان

172

سر گنج را شاه کرد استوار

به راه بیابان برآراست کار

173

چو این کرده شد برنهادند زین

بر آن بادپایان با‌آفرین

174

فرنگیس ترگی به سر بر نهاد

برفتند هر سه به کردار باد

175

سران سوی ایران نهادند گرم

نهانی چنان چون بود نرم نرم

176

بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی

که خسرو به ایران نهاده‌ست روی

177

نماند این سخن یک زمان در نهفت

کس آمد به نزدیک پیران بگفت

178

که آمد ز ایران سرافراز گیو

به نزدیک بیدار دل شاه نیو

179

سوی شهر ایران نهادند روی

فرنگیس و شاه و گو جنگ‌جوی

180

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

بلرزید بر سان برگ درخت

181

ز گردان گزین کرد کلباد را

چو نستیهن و گرد پولاد را

182

بفرمود تا ترک سیصد سوار

برفتند تازان بر آن کارزار

183

سر گیو بر نیزه سازید گفت

فرنگیس را خاک باید نهفت

184

ببندید کیخسرو شوم را

بد اختر پی او بر و بوم را

185

سپاهی بر این گونه گرد و جوان

برفتند بیدار دو پهلوان

186

فرنگیس با رنج دیده پسر

به خواب اندر آورده بودند سر

187

ز پیمودن راه و رنج شبان

جهانجوی را گیو بد پاسبان

188

دو تن خفته و گیو با رنج و خشم

به راه سواران نهاده دو چشم

189

به برگستوان اندرون اسپ گیو

چنان چون بود ساز مردان نیو

190

زره در بر و بر سرش بود ترگ

دل ارغنده و تن نهاده به مرگ

191

چو از دور گرد سپه را بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

192

خروشی برآورد بر سان ابر

که تاریک شد مغز و چشم هژبر

193

میان سواران بیامد چو گرد

ز پرخاش او خاک شد لاژورد

194

زمانی به خنجر زمانی به گرز

همی ریخت آهن ز بالای برز

195

از آن زخم گوپال گیو دلیر

سران را همی شد سر از جنگ سیر

196

دل گیو خندان شد از زور خشم

که چون چشمه بودیش دریا به چشم

197

از آن پس گرفتندش اندر میان

چنان لشکری همچو شیر ژیان

198

ز نیزه نیستان شد آوردگاه

بپوشید دیدار خورشید و ماه

199

غمی شد دل شیر در نیستان

ز خون نیستان کرد چون میستان

200

از ایشان بیفگند بسیار گیو

ستوه آمدند آن سواران ز نیو

201

به نستیهن گرد کلباد گفت

که این کوه خارا‌ست نه یال و سفت

202

همه خسته و بسته گشتند باز

به نزدیک پیران گردن فراز

203

همه غار و هامون پر از کشته بود

ز خون خاک چون ارغوان گشته بود

204

چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر

پر از خون بر و چنگ بر سان شیر

205

بدو گفت کای شاه‌، دل شاد دار

خرد را ز اندیشه آزاد دار

206

یکی لشکر آمد بر ما به جنگ

چو کلباد و نستیهن تیز چنگ

207

چنان بازگشتند آن کس که زیست

که بر یال و برشان بباید گریست

208

گذشته ز رستم به ایران سوار

ندانم که با من کند کارزار

209

از او شاد شد خسرو پاک‌دین

ستودش فراوان و کرد آفرین

210

بخوردند چیزی کجا یافتند

سوی راه بی‌راه بشتافتند

211

چو ترکان به نزدیک پیران شدند

چنان خسته و زار و گریان شدند

212

برآشفت پیران به کلباد گفت

که چونین شگفتی نشاید نهفت

213

چه کردید با گیو و خسرو کجاست

سخن بر چه سان است برگوی راست

214

بدو گفت کلباد کای پهلوان

به پیش تو گر برگشایم زبان

215

که گیو دلاور به گردان چه کرد

دلت سیر گردد به دشت نبرد

216

فراوان به لشکر مرا دیده‌ای

نبرد مرا هم پسندیده‌ای

217

همانا که گوپال بیش از هزار

گرفتی ز دست من آن نامدار

218

سرش ویژه گفتی که سندان شده‌ست

بر و ساعدش پیل دندان شده‌ست

219

من آورد رستم بسی دیده‌ام

ز جنگ‌آوران نیز بشنیده‌ام

220

به زخمش ندیدم چنین پایدار

نه در کوشش و پیچش کارزار

221

همی هر زمان تیز و جوشان بدی

به نوی چو پیلی خروشان بدی

222

برآشفت پیران بدو گفت بس

که ننگ است از این یاد کردن به کس

223

نه از یک سوار است چندین سخن

تو آهنگ آورد مردان مکن

224

تو رفتی و نستیهن نامور

سپاهی به کردار شیران نر

225

کنون گیو را ساختی پیل مست

میان یلان گشت نام تو پست

226

چو ز این یابد افراسیاب آگهی

بیندازد آن تاج شاهنشهی

227

که دو پهلوان دلیر و سوار

چنین لشکری از در کارزار

228

ز پیش سواری نمودید پشت

بسی از دلیران ترکان بکشت

229

گواژه بسی باشدت با فسوس

نه مرد نبردی و گوپال و کوس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنان دید گودرز یک شب به خواب

که ابری برآمد ز ایران پرآب

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 17

اگلی نظم

سواران گزین کرد پیران هزار

همه جنگجوی و همه نامدار

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 19

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور