صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
  4. »بخش 10

بخش 10

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو گودرز و چون رستم پهلوان

بکردند رنجه برین بر روان

22

ازان پس کجا شد بهاماوران

ببستند پایش ببند گران

33

کس آهنگ این تخت شاهی نکرد

جز از گرم و تیمار ایشان نخورد

44

چو گفتند با رستم ایرانیان

که هستی تو زیبای تخت کیان

55

یکی بانگ برزد بر آن‌کس که گفت

که با دخمهٔ تنگ باشید جفت

66

که با شاه باشد کجا پهلوان

نشستند بآیین و روشن روان

77

مرا تخت زر باید و بسته شاه

مباد این گمان و مباد این کلاه

88

گزین کرد ز ایران ده و دو هزار

جهانگیر و برگستوانور سوار

99

رهانید از بند کاوس را

همان گیو و گودرز و هم طوس را

1010

همان شاه پیروز چون کشته شد

بایرانیان کار برگشته شد

1111

دلاور شد از کار آن خوشنواز

به آرام بنشست بر تخت ناز

1212

چو فرزند قارن بشد سوفرای

که آورد گاه مهی باز جای

1313

ز پیروزی او چو آمد نشان

ز ایران برفتند گردن‌کشان

1414

که بر وی بشاهی کنند آفرین

شود کهتری شهریار زمین

1515

بایرانیان گفت کین ناسزاست

بزرگی وتاج از پی پادشاست

1616

قباد ارچه خردست گردد بزرگ

نیاریم در بیشهٔ شیر گرگ

1717

چو خواهی که شاهی کنی بی‌نژاد

همه دوده را داد خواهی بباد

1818

قباد آن زمان چون بمردی رسید

سر سوفرای از در تاج دید

1919

به گفتار بدگوهرانش بکشت

کجا بود در پادشاهیش پشت

2020

وزان پس ببستند پای قباد

دلاور سواری گوی کی‌نژاد

2121

بزرمهر دادش یکی پرهنر

که کین پدر بازخواهد مگر

2222

نگه کرد زرمهر کس را ندید

که با تاج بر تخت شاهی سزید

2323

چو بر شاه افگند زرمهر مهر

برو آفرین خواند گردان سپهر

2424

ازو بند برداشت تا کار خویش

بجوید کند تیز بازار خویش

2525

کس از بندگان تاج هرگز نجست

وگر چند بودی نژادش درست

2626

ز ترکان یکی نامور ساوه‌شاه

بیامد که جوید نگین و کلاه

2727

چنان خواست روشن جهان‌آفرین

که او نیست گردد به ایران زمین

2828

تو را آرزو تخت شاهنشهی

چرا کرد زان پس که بودی رهی

2929

همی بر جهاند یلان سینه اسب

که تا من ز بهرام پور گشسب

3030

بنو در جهان شهریاری کنم

تن خویش را یادگاری کنم

3131

خردمند شاهی چو نوشین روان

بهرمز بدی روز پیری جوان

3232

بزرگان کشور ورا یاورند

اگر یاورانند گر کهترند

3333

به ایران سوارست سیصدهزار

همه پهلوان و همه نامدار

3434

همه یک‌بیک شاه را بنده‌اند

بفرمان و رایش سرافگنده‌اند

3535

شهنشاه گیتی تو را برگزید

چنان کز ره نامداران سزید

3636

نیاکانت را همچنین نام داد

بفرجام بر دشمنان کام داد

3737

تو پاداش آن نیکویی بد کنی

چنان دان که بد با تن خود کنی

3838

مکن آز را برخرد پادشا

که دانا نخواند تو را پارسا

3939

اگر من زنم پند مردان دهم

ببسیار سال ازبرادر کهم

4040

مده کارکرد نیاکان بباد

مبادا که پند من آیدت یاد

4141

همه انجمن ماند زودرشگفت

سپهدار لب را بدندان گرفت

4242

بدانست کو راست گوید همی

جز از راه نیکی نجوید همی

4343

یلان سینه گفت ای گرانمایه زن

تو درانجمن رای شاهان مزن

4444

که هرمز بدین چندگه بگذرد

زتخت مهی پهلوان برخورد

4545

زهرمز چنین باشد اندر خبر

برادرت را شاه ایران شمر

4646

بتاج کیی گر ننازد همی

چراخلعت از دوک سازد همی

4747

سخن بس کن ازهرمز ترک زاد

که اندر زمانه مباد آن نژاد

4848

گر از کیقباد اندرآری شمار

برین تخمهٔ بر سالیان صدهزار

4949

که با تاج بودند برتخت زر

سرآمد کنون نام ایشان مبر

5050

ز پرویز خسرو میندیش نیز

کزویاد کردن نیرزد بچیز

5151

بدرگاه او هرک ویژه‌ترند

برادرت راکهتر وچاکرند

5252

چو بهرام گوید بران کهتران

ببندند پایش ببند گران

5353

بدو گردیه گفت کای دیو ساز

همی دیوتان دام سازد براز

5454

مکن برتن وجام ما بر ستم

که از تو ببینم همی باد و دم

5555

پدر مرزبان بود مارا بری

تو افگندی این جستن تخت پی

5656

چو بهرام را دل بجوش آوری

تبار مرا درخروش آوری

5757

شود رنج این تخمهٔ ما بباد

به گفتار تو کهتر بدنژاد

5858

کنون راهبر باش بهرام را

پرآشوب کن بزم و آرام را

5959

بگفت این وگریان سوی خانه شد

به دل با برادر چو بیگانه شد

6060

همی‌گفت هرکس که این پاک زن

سخن گوی و روشن دل و رای زن

6161

تو گویی که گفتارش از دفترست

بدانش ز جاماسب نامی ترست

6262

چو بهرام را آن نیامد پسند

همی‌بود ز آواز خواهر نژند

6363

دل تیره اندیشهٔ دیریاب

همی تخت شاهی نمودش بخواب

6464

چنین گفت پس کین سرای سپنج

نیابند جویندگان جز به رنج

6565

بفرمود تا خوان بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

6666

برامشگری گفت کامروز رود

بیارای با پهلوانی سرود

6767

نخوانیم جز نامهٔ هفتخوان

برین می‌گساریم لختی بخوان

6868

که چون شد برویین دز اسفندیار

چه بازی نمود اندران روزگار

6969

بخوردند بر یاد او چند می

که آباد بادا برو بوم ری

7070

کزان بوم خیزد سپهبد چوتو

فزون آفریناد ایزد چو تو

7171

پراگنده گشتند چون تیره شد

سرمیگساران ز می‌خیره شد

7272

چو برزد سنان آفتاب بلند

شب تیره گشت از درفشش نژند

7373

سپهدار بهرام گرد سترگ

بفرمود تا شد دبیر بزرگ

7474

بخاقان یکی نامه ارتنگ وار

نبشتند پربوی ورنگ ونگار

7575

بپوزش کنان گفت هستم بدرد

دلی پرپشیمانی و باد سرد

7676

ازین پس من آن بوم و مرز تو را

نگه دارم از بهر ارز تو را

7777

اگر بر جهان پاک مهتر شوم

تو را همچو کهتر برادر شوم

7878

توباید که دل را بشویی زکین

نداری جدا بوم ایران ز چین

7979

چوپردخته شد زین دگر ساز کرد

درگنج گرد آمده باز کرد

8080

سپه را درم داد واسب ورهی

نهانی همی‌جست جای مهی

8181

زلشکر یکی پهلوان برگزید

که سالار بوم خراسان سزید

8282

پراندیشه از بلخ شد سوی ری

بخرداد فرخنده درماه دی

8383

همی‌کرد اندیشه دربیش وکم

بفرمود پس تا سرای درم

8484

بسازند وآرایشی نو کنند

درم مهر برنام خسرو کنند

8585

ز بازارگان آنک بد پاک مغز

سخنگوی و اندرخور کار نغز

8686

به مهر آن درمها ببدره درون

بفرمود بردن سوی طیسفون

8787

بیارید پرمایه دیبای روم

که پیکر بریشم بد و زرش بوم

8888

بخرید تا آن درم نزدشاه

برند وکند مهر او را نگاه

8989

فرستاده‌ای خواند با شرم و هوش

دلاور بسان خجسته سروش

9090

یکی نامه بنوشت با باد و دم

سخن گفت هرگونه ازبیش و کم

9191

ز پرموده و لشکر ساوه شاه

ز رزمی کجا کرده بد با سپاه

9292

وزان خلعتی کآمد او را ز شاه

ز مقناع وز دوکدان سیاه

9393

چنین گفت زان پس که هرگز بخواب

نبینم رخ شاه با جاه و آب

9494

هرآنگه که خسرو نشیند بتخت

پسرت آن گرانمایهٔ نیکبخت

9595

بفرمان او کوه هامون کنم

بیابان زدشمن چو جیحون کنم

9696

همی‌خواست تا بردرشهریار

سرآرد مگر بی‌گنه روزگار

9797

همی‌یادکرد این به نامه درون

فرستاده آمد سوی طیسفون

9898

ببازارگان گفت مهر درم

چو هرمزد بیند بپیچد زغم

9999

چو خسرو نباشد ورا یاروپشت

ببیند ز من روزگار درشت

100100

چو آزرمها بر زمین برزنم

همی بیخ ساسان زبن برکنم

101101

نه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمین

گه آمد که برخیزد آن آفرین

102102

بیامد فرستادهٔ نیک پی

ببغداد با نامداران ری

103103

چونامه به نزدیک هرمز رسید

رخش گشت زان نامه چون شنبلید

104104

پس آگاهی آمد ز مهر درم

یکایک بران غم بیفزود غم

105105

بپیچید و شد بر پسر بدگمان

بگفت این به آیین گشسب آن زمان

106106

که خسرو بمردی بجایی رسید

که از ما همی سر بخواهد کشید

107107

درم را همی مهر سازد بنیز

سبک داشتن بیشتر زین چه چیز

108108

به پاسخ چنین گفت آیین گشسب

که بی‌تو مبیناد میدان و اسب

109109

بدو گفت هرمز که درناگهان

مر این شوخ را گم کنم ازجهان

110110

نهانی یکی مرد راخواندند

شب تیره با شاه بنشاندند

111111

بدو گفت هرمزد فرمان گزین

ز خسرو بپرداز روی زمین

112112

چنین داد پاسخ که ایدون کنم

به افسون ز دل مهر بیرون کنم

113113

کنون زهر فرماید از گنج شاه

چو او مست گردد شبان سیاه

114114

کنم زهر با می‌بجام اندرون

ازان به کجا دست یازم به خون

115115

ازین ساختن حاجب آگاه شد

برو خواب وآرام کوتاه شد

116116

بیامد دوان پیش خسرو بگفت

همه رازها برگشاد ازنهفت

117117

چوبشنید خسروکه شاه جهان

همی‌کشتن او سگالد نهان

118118

شب تیره از طیسفون درکشید

توگفتی که گشت از جهان ناپدید

119119

نداد آن سر پر بها رایگان

همی‌تاخت تا آذر ابادگان

120120

چو آگاهی آمد بهرمهتری

که بد مرزبان و سرکشوری

121121

که خسرو بیازرد از شهریار

برفتست با خوار مایه سوار

122122

بپرسش گرفتند گردنکشان

بجایی که بود از گرامی نشان

123123

چو بادان پیروز و چون شیر زیل

که با داد بودند و با زور پیل

124124

چو شیران و وستوی یزدان پرست

ز عمان چو خنجست و چون پیل مست

125125

ز کرمان چو بیورد گرد و سوار

ز شیران چون سام اسفندیار

126126

یکایک بخسرو نهادند روی

سپاه و سپهبد همه شاهجوی

127127

همی‌گفت هرکس که ای پور شاه

تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه

128128

از ایران و از دشت نیزه وران

ز خنجر گزاران و جنگی سران

129129

نگر تا نداری هراس از گزند

بزی شاد و آرام و دل ارجمند

130130

زمانی بنخچیر تازیم اسب

زمانی نوان پیش آذر کشسب

131131

برسم نیاکان نیایش کنیم

روان را به یزدان نمایش کنیم

132132

گراز شهر ایران چو سیصد هزار

گزند تو را بر نشیند سوار

133133

همه پیش تو تن بکشتن دهیم

سپاسی بران کشتگان برنهیم

134134

بدیشان چنین گفت خسرو که من

پرازبیمم از شاه و آن انجمن

135135

اگرپیش آذر گشسب این سران

بیایند و سوگندهای گران

136136

خورند و مرا یکسر ایمن کنند

که پیمان من زان سپس نشکنند

137137

بباشم بدین مرز با ایمنی

نترسم ز پیکار آهرمنی

138138

یلان چون شنیدند گفتار اوی

همه سوی آذر نهادند روی

139139

بخوردند سوگند زان سان که خواست

که مهرتو با دیده داریم راست

140140

چوایمن شد از نامداران نهان

ز هر سو برافگند کارآگهان

141141

بفرمان خسرو سواران دلیر

بدرگاه رفتند برسان شیر

142142

که تا از گریزش چه گوید پدر

مگر چارهٔ نو بسازد دگر

143143

چوبشنید هرمز که خسرو برفت

هم اندر زمان کس فرستاد تفت

144144

چوگستهم و بندوی را کرد بند

به زندان فرستاد ناسودمند

145145

کجا هردو خالان خسرو بدند

بمردانگی در جهان نو بدند

146146

جزین هرک بودند خویشان اوی

به زندان کشیدند با گفت وگوی

147147

به آیین گشسب آن زمان شاه گفت

که از رای دوریم و با باد جفت

148148

چو او شد چه سازیم بهرام را

چنان بندهٔ خرد و بدکام را

149149

شد آیین گشسب اندران چاره جوی

که آن کار را چون دهد رنگ وبوی

150150

بدو گفت کای شاه گردن فراز

سخنهای بهرام چون شد دراز

151151

همه خون من جوید اندر نهان

نخستین زمن گشت خسته روان

152152

مرا نزد او پای کرده ببند

فرستی مگر باشدت سودمند

153153

بدو گفت شاه این نه کارمنست

که این رای بدگوهر آهرمنست

154154

سپاهی فرستم تو سالار باش

برزم اندرون دست بردار باش

155155

نخستین فرستیش یک رهنمون

بدان تا چه بینی به سرش اندرون

156156

اگر مهتری جوید و تاج و تخت

بپیچد بفرجام ازو روی بخت

157157

وگر همچنین نیز کهتر بود

بفرجامش آرام بهتر بود

158158

ز گیتی یکی بهره او را دهم

کلاه یلانش به سر برنهم

159159

مرا یکسر از کارش آگاه کن

درنگی مکن کارکوتاه کن

160160

همی‌ساخت آیین گشسب این سخن

کجا شاه فرزانه افگند بن

161161

یکی مرد بد بسته از شهر اوی

به زندان شاه اندرون چاره جوی

162162

چوبشنید کیین گشسب سوار

همی‌رفت خواهد سوی کارزار

163163

کسی را ززندان به نزدیک اوی

فرستاد کای مهتر نامجوی

164164

زشهرت یکی مرد زندانیم

نگویم همانا که خود دانیم

165165

مرا گر بخواهی توازشهریار

دوان با توآیم برین کارزار

166166

به پیش تو جان رابکوشم به جنگ

چو یابم رهایی ز زندان تنگ

167167

فرستاد آیین گشسب آن زمان

کسی را بر شاه گیتی دمان

168168

که همشهری من ببند اندرست

به زندان ببیم و گزند اندرست

169169

بمن بخشد او را جهاندار شاه

بدان تاکنون با من آید به راه

170170

بدو گفت شاه آن بد نابکار

به پیش تو درکی کند کارزار

171171

یکی مرد خونریز و بیکار و دزد

بخواهی ز من چشم داری بمزد

172172

ولیکن کنون زین سخن چاره نیست

اگر زو بتر نیز پتیاره نیست

173173

بدو داد مرد بد آمیز را

چنان بدکنش دیو خونریز را

174174

بیاورد آیین گشسب آن سپاه

همی‌راند چون باد لشکر به راه

175175

بدین گونه تا شهر همدان رسید

بجایی که لشکر فرود آورید

176176

بپرسید تا زان گرانمایه شهر

کسی دارد از اختر و فال بهر

177177

بدو گفت هر کس که اخترشناس

بنزد تو آید پذیرد سپاس

178178

یکی پیرزن مایه دار ایدرست

که گویی مگر دیدهٔ اخترست

179179

سخن هرچ گوید نیاید جز آن

بگوید بتموز رنگ خزان

180180

چوبشنید گفتارش آیین گشسب

هم اندر زمان کس فرستاد و اسب

181181

چوآمد بپرسیدش ازکارشاه

وزان کو بیاورد لشکر به راه

182182

بدو گفت ازین پس تو درگوش من

یکی لب بجنبان که تا هوش من

183183

ببستر برآید زتیره تنم

وگر خسته ازخنجر دشمنم

184184

همی‌گفت با پیرزن راز خویش

نهان کرده ازهرکس آواز خویش

185185

میان اندران مرد کو را زشاه

رهانید و با او بیامد به راه

186186

به پیش زن فالگو برگذشت

بمهتر نگه کرد واندر گذشت

187187

بدو پیرزن گفت کین مرد کیست

که از زخم او برتو باید گریست

188188

پسندیده هوش تو بردست اوست

که مه مغز بادش بتن در مه پوست

189189

چوبشنید آیین گشسب این سخن

بیاد آمدش گفت و گوی کهن

190190

که از گفت اخترشناسان شنید

همی‌کرد برخویشتن ناپدید

191191

که هوش تو بر دست همسایه‌ای

یکی دزد و بیکار و بیمایه ای

192192

برآید به راه دراز اندرون

تو زاری کنی او بریزدت خون

193193

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه

که این را کجا خواستستم به راه

194194

نبایست کردن ز زندان رها

که این بتر از تخمهٔ اژدها

195195

همی‌گفت شاه این سخن با رهی

رهی را نبد فر شاهنشهی

196196

چوآید بفرمای تا درزمان

ببرد بخنجر سرش بدگمان

197197

نبشت و نهاد از برش مهر خویش

چو شد خشک همسایه را خواند پیش

198198

فراوانش بستود و بخشید چیز

بسی برمنش آفرین کرد نیز

199199

بدو گفت کین نامه اندر نهان

ببرزود نزدیک شاه جهان

200200

چوپاسخ کند زود نزد من آر

نگر تا نباشی بر شهریار

201201

ازو بستد آن نامه مرد جوان

زرفتن پر اندیشه بودش روان

202202

همی‌گفت زندان و بندگران

کشیدم بدم ناچمان و چران

203203

رهانید یزدان ازان سختیم

ازان گرم و تیمار و بدبختیم

204204

کنون باز گردم سوی طیسفون

بجوش آمد اندر تنم مغز وخون

205205

زمانی همی بد بره بر نژند

پس از نامه شاه بگشاد بند

206206

چوآن نامهٔ پهلوان را بخواند

زکار جهان در شگفتی بماند

207207

که این مرد همسایه جانم بخواست

همی‌گفت کین مهتری را سزاست

208208

به خون‌م کنون گر شتاب آمدش

مگر یاد زین بد بخواب آمدش

209209

ببیند کنون رای خون ریختن

بیاساید از رنج و آویختن

210210

پراندیشه دل زره بازگشت

چنان بد که با باد انباز گشت

211211

چو نزدیک آن نامور شد ز راه

کسی را ندید اندران بارگاه

212212

نشسته بخیمه درآیین گشسب

نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب

213213

دلش پر ز اندیشه شهریار

نگر تا چه پیش آردش روزگار

214214

چو همسایه آمد بخیمه درون

بدانست کو دست یازد به خون

215215

بشمشیرزد دست خونخوار مرد

جهانجوی چندی برو لابه کرد

216216

بدو گفت کای مرد گم کرده راه

نه من خواستم رفته جانت ز شاه

217217

چنین داد پاسخ که گرخواستی

چه کردم که بدکردن آراستی

218218

بزد گردن مهتر نامدار

سرآمد بدو بزم و هم کارزار

219219

زخیمه بیاورد بیرون سرش

که آگه نبد زان سخن لشکرش

220220

مبادا که تنها بود نامجوی

بویژه که دارد سوی جنگ روی

221221

چو از خون آن کشته بدنام شد

همی‌تاخت تا پیش بهرام شد

222222

بدو گفت اینک سردشمنت

کجا بد سگالیده بد برتنت

223223

که با لشکر آمد همی پیش تو

نبد آگه از رای کم بیش تو

224224

بپرسید بهرام کین مرد کیست

بدین سربگیتی که خواهد گریست

225225

بدو گفت آیین گشسب سوار

که آمد به جنگ از در شهریار

226226

بدو گفت بهرام کین پارسا

بدان رفته بود از در پادشا

227227

که با شاه ما را دهد آشتی

بخواب اندرون سرش برداشتی

228228

تو باد افره یابی اکنون زمن

که بر تو بگریند زار انجمن

229229

بفرمود داری زدن بر درش

نظاره بران لشکر و کشورش

230230

نگون بخت را زنده بردار کرد

دل مرد بدکار بیدار کرد

231231

سواران که آیین گشسب سوار

بیاورده بود از در شهریار

232232

چوکار سپهبد بفرجام شد

زلشکر بسی پیش بهرام شد

233233

بسی نیز نزدیک خسرو شدند

بمردانگی در جهان نو شدند

234234

چنان شد که از بی شبانی رمه

پراگنده گردد به روز دمه

235235

چوآگاهی آمد بر شهریار

ز آیین گشسب آنک بد نامدار

236236

ز تنگی دربار دادن ببست

ندیدش کسی نیز بامی بدست

237237

برآمد ز آرام وز خورد و خواب

همی‌بود با دیدگان پر آب

238238

بدربر سخن رفت چندی ز شاه

که پرده فروهشت از بارگاه

239239

یکی گفت بهرام شد جنگجوی

بتخت بزرگی نهادست روی

240240

دگر گفت خسرو ز آزار شاه

همی سوی ایران گذارد سپاه

241241

بماندند زان کار گردان شگفت

همی هرکسی رای دیگر گرفت

242242

چو در طیسفون برشد این گفتگوی

ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی

243243

سربندگان پرشد از درد و کین

گزیدند نفرینش بر آفرین

244244

سپاه اندکی بد بدرگاه بر

جهان تنگ شد بر دل شاه بر

245245

ببندوی و گستهم شد آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

246246

همه بستگان بند برداشتند

یکی را بران کار بگماشتند

247247

کزان آگهی بازجوید که چیست

ز جنگ آوران بر در شاه کیست

248248

ز کار زمانه چو آگه شدند

ز فرمان بگشتند و بی‌ره شدند

249249

شکستند زندان و برشد خروش

بران سان که هامون برآید بجوش

250250

بشهر اندرون هرک بد لشکری

بماندند بیچاره زان داوری

251251

همی‌رفت گستهم و بندوی پیش

زره دار با لشکر و ساز خویش

252252

یکایک ز دیده بشستند شرم

سواران بدرگاه رفتند گرم

253253

ز بازار پیش سپاه آمدند

دلاور بدرگاه شاه آمدند

254254

که گر گشت خواهید با مایکی

مجویید آزرم شاه اندکی

255255

که هرمز بگشته‌ست از رای و راه

ازین پس مر اورا مخوانید شاه

256256

بباد افره او بیازید دست

برو بر کنید آب ایران کبست

257257

شما را بویم اندرین پیشرو

نشانیم برگاه اوشاه نو

258258

وگر هیچ پستی کنید اندرین

شما را سپاریم ایران زمین

259259

یکی گوشه‌ای بس کنیم ازجهان

بیک سو خرامیم باهمرهان

260260

بگفتار گستهم یکسر سپاه

گرفتند نفرین برام شاه

261261

که هرگز مبادا چنین تاجور

کجا دست یازد به خون پسر

262262

به گفتار چون شوخ شد لشکرش

هم آنگه زدند آتش اندر درش

263263

شدند اندرایوان شاهنشهی

به نزدیک آن تخت بافرهی

264264

چوتاج از سرشاه برداشتند

ز تختش نگونسار برگاشتند

265265

نهادند پس داغ بر چشم شاه

شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه

266266

ورا همچنان زنده بگذاشتند

زگنج آنچ بد پاک برداشتند

267267

چنینست کردار چرخ بلند

دل اندر سرای سپنجی مبند

268268

گهی گنج بینیم ازوگاه رنج

براید بما بر سرای سپنج

269269

اگر صد بود سال اگر صدهزار

گذشت آن سخن کید اندر شمار

270270

کسی کو خریدار نیکوشود

نگوید سخن تا بدی نشنود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ازان دشت بهرام یل بنگرید

یکی کاخ پرمایه آمد پدید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»بخش 9

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور