صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
  4. »بخش 10

بخش 10

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو گودرز و چون رستم پهلوان

بکردند رنجه برین بر روان

2

ازان پس کجا شد بهاماوران

ببستند پایش ببند گران

3

کس آهنگ این تخت شاهی نکرد

جز از گرم و تیمار ایشان نخورد

4

چو گفتند با رستم ایرانیان

که هستی تو زیبای تخت کیان

5

یکی بانگ برزد بر آن‌کس که گفت

که با دخمهٔ تنگ باشید جفت

6

که با شاه باشد کجا پهلوان

نشستند بآیین و روشن روان

7

مرا تخت زر باید و بسته شاه

مباد این گمان و مباد این کلاه

8

گزین کرد ز ایران ده و دو هزار

جهانگیر و برگستوانور سوار

9

رهانید از بند کاوس را

همان گیو و گودرز و هم طوس را

10

همان شاه پیروز چون کشته شد

بایرانیان کار برگشته شد

11

دلاور شد از کار آن خوشنواز

به آرام بنشست بر تخت ناز

12

چو فرزند قارن بشد سوفرای

که آورد گاه مهی باز جای

13

ز پیروزی او چو آمد نشان

ز ایران برفتند گردن‌کشان

14

که بر وی بشاهی کنند آفرین

شود کهتری شهریار زمین

15

بایرانیان گفت کین ناسزاست

بزرگی وتاج از پی پادشاست

16

قباد ارچه خردست گردد بزرگ

نیاریم در بیشهٔ شیر گرگ

17

چو خواهی که شاهی کنی بی‌نژاد

همه دوده را داد خواهی بباد

18

قباد آن زمان چون بمردی رسید

سر سوفرای از در تاج دید

19

به گفتار بدگوهرانش بکشت

کجا بود در پادشاهیش پشت

20

وزان پس ببستند پای قباد

دلاور سواری گوی کی‌نژاد

21

بزرمهر دادش یکی پرهنر

که کین پدر بازخواهد مگر

22

نگه کرد زرمهر کس را ندید

که با تاج بر تخت شاهی سزید

23

چو بر شاه افگند زرمهر مهر

برو آفرین خواند گردان سپهر

24

ازو بند برداشت تا کار خویش

بجوید کند تیز بازار خویش

25

کس از بندگان تاج هرگز نجست

وگر چند بودی نژادش درست

26

ز ترکان یکی نامور ساوه‌شاه

بیامد که جوید نگین و کلاه

27

چنان خواست روشن جهان‌آفرین

که او نیست گردد به ایران زمین

28

تو را آرزو تخت شاهنشهی

چرا کرد زان پس که بودی رهی

29

همی بر جهاند یلان سینه اسب

که تا من ز بهرام پور گشسب

30

بنو در جهان شهریاری کنم

تن خویش را یادگاری کنم

31

خردمند شاهی چو نوشین روان

بهرمز بدی روز پیری جوان

32

بزرگان کشور ورا یاورند

اگر یاورانند گر کهترند

33

به ایران سوارست سیصدهزار

همه پهلوان و همه نامدار

34

همه یک‌بیک شاه را بنده‌اند

بفرمان و رایش سرافگنده‌اند

35

شهنشاه گیتی تو را برگزید

چنان کز ره نامداران سزید

36

نیاکانت را همچنین نام داد

بفرجام بر دشمنان کام داد

37

تو پاداش آن نیکویی بد کنی

چنان دان که بد با تن خود کنی

38

مکن آز را برخرد پادشا

که دانا نخواند تو را پارسا

39

اگر من زنم پند مردان دهم

ببسیار سال ازبرادر کهم

40

مده کارکرد نیاکان بباد

مبادا که پند من آیدت یاد

41

همه انجمن ماند زودرشگفت

سپهدار لب را بدندان گرفت

42

بدانست کو راست گوید همی

جز از راه نیکی نجوید همی

43

یلان سینه گفت ای گرانمایه زن

تو درانجمن رای شاهان مزن

44

که هرمز بدین چندگه بگذرد

زتخت مهی پهلوان برخورد

45

زهرمز چنین باشد اندر خبر

برادرت را شاه ایران شمر

46

بتاج کیی گر ننازد همی

چراخلعت از دوک سازد همی

47

سخن بس کن ازهرمز ترک زاد

که اندر زمانه مباد آن نژاد

48

گر از کیقباد اندرآری شمار

برین تخمهٔ بر سالیان صدهزار

49

که با تاج بودند برتخت زر

سرآمد کنون نام ایشان مبر

50

ز پرویز خسرو میندیش نیز

کزویاد کردن نیرزد بچیز

51

بدرگاه او هرک ویژه‌ترند

برادرت راکهتر وچاکرند

52

چو بهرام گوید بران کهتران

ببندند پایش ببند گران

53

بدو گردیه گفت کای دیو ساز

همی دیوتان دام سازد براز

54

مکن برتن وجام ما بر ستم

که از تو ببینم همی باد و دم

55

پدر مرزبان بود مارا بری

تو افگندی این جستن تخت پی

56

چو بهرام را دل بجوش آوری

تبار مرا درخروش آوری

57

شود رنج این تخمهٔ ما بباد

به گفتار تو کهتر بدنژاد

58

کنون راهبر باش بهرام را

پرآشوب کن بزم و آرام را

59

بگفت این وگریان سوی خانه شد

به دل با برادر چو بیگانه شد

60

همی‌گفت هرکس که این پاک زن

سخن گوی و روشن دل و رای زن

61

تو گویی که گفتارش از دفترست

بدانش ز جاماسب نامی ترست

62

چو بهرام را آن نیامد پسند

همی‌بود ز آواز خواهر نژند

63

دل تیره اندیشهٔ دیریاب

همی تخت شاهی نمودش بخواب

64

چنین گفت پس کین سرای سپنج

نیابند جویندگان جز به رنج

65

بفرمود تا خوان بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

66

برامشگری گفت کامروز رود

بیارای با پهلوانی سرود

67

نخوانیم جز نامهٔ هفتخوان

برین می‌گساریم لختی بخوان

68

که چون شد برویین دز اسفندیار

چه بازی نمود اندران روزگار

69

بخوردند بر یاد او چند می

که آباد بادا برو بوم ری

70

کزان بوم خیزد سپهبد چوتو

فزون آفریناد ایزد چو تو

71

پراگنده گشتند چون تیره شد

سرمیگساران ز می‌خیره شد

72

چو برزد سنان آفتاب بلند

شب تیره گشت از درفشش نژند

73

سپهدار بهرام گرد سترگ

بفرمود تا شد دبیر بزرگ

74

بخاقان یکی نامه ارتنگ وار

نبشتند پربوی ورنگ ونگار

75

بپوزش کنان گفت هستم بدرد

دلی پرپشیمانی و باد سرد

76

ازین پس من آن بوم و مرز تو را

نگه دارم از بهر ارز تو را

77

اگر بر جهان پاک مهتر شوم

تو را همچو کهتر برادر شوم

78

توباید که دل را بشویی زکین

نداری جدا بوم ایران ز چین

79

چوپردخته شد زین دگر ساز کرد

درگنج گرد آمده باز کرد

80

سپه را درم داد واسب ورهی

نهانی همی‌جست جای مهی

81

زلشکر یکی پهلوان برگزید

که سالار بوم خراسان سزید

82

پراندیشه از بلخ شد سوی ری

بخرداد فرخنده درماه دی

83

همی‌کرد اندیشه دربیش وکم

بفرمود پس تا سرای درم

84

بسازند وآرایشی نو کنند

درم مهر برنام خسرو کنند

85

ز بازارگان آنک بد پاک مغز

سخنگوی و اندرخور کار نغز

86

به مهر آن درمها ببدره درون

بفرمود بردن سوی طیسفون

87

بیارید پرمایه دیبای روم

که پیکر بریشم بد و زرش بوم

88

بخرید تا آن درم نزدشاه

برند وکند مهر او را نگاه

89

فرستاده‌ای خواند با شرم و هوش

دلاور بسان خجسته سروش

90

یکی نامه بنوشت با باد و دم

سخن گفت هرگونه ازبیش و کم

91

ز پرموده و لشکر ساوه شاه

ز رزمی کجا کرده بد با سپاه

92

وزان خلعتی کآمد او را ز شاه

ز مقناع وز دوکدان سیاه

93

چنین گفت زان پس که هرگز بخواب

نبینم رخ شاه با جاه و آب

94

هرآنگه که خسرو نشیند بتخت

پسرت آن گرانمایهٔ نیکبخت

95

بفرمان او کوه هامون کنم

بیابان زدشمن چو جیحون کنم

96

همی‌خواست تا بردرشهریار

سرآرد مگر بی‌گنه روزگار

97

همی‌یادکرد این به نامه درون

فرستاده آمد سوی طیسفون

98

ببازارگان گفت مهر درم

چو هرمزد بیند بپیچد زغم

99

چو خسرو نباشد ورا یاروپشت

ببیند ز من روزگار درشت

100

چو آزرمها بر زمین برزنم

همی بیخ ساسان زبن برکنم

101

نه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمین

گه آمد که برخیزد آن آفرین

102

بیامد فرستادهٔ نیک پی

ببغداد با نامداران ری

103

چونامه به نزدیک هرمز رسید

رخش گشت زان نامه چون شنبلید

104

پس آگاهی آمد ز مهر درم

یکایک بران غم بیفزود غم

105

بپیچید و شد بر پسر بدگمان

بگفت این به آیین گشسب آن زمان

106

که خسرو بمردی بجایی رسید

که از ما همی سر بخواهد کشید

107

درم را همی مهر سازد بنیز

سبک داشتن بیشتر زین چه چیز

108

به پاسخ چنین گفت آیین گشسب

که بی‌تو مبیناد میدان و اسب

109

بدو گفت هرمز که درناگهان

مر این شوخ را گم کنم ازجهان

110

نهانی یکی مرد راخواندند

شب تیره با شاه بنشاندند

111

بدو گفت هرمزد فرمان گزین

ز خسرو بپرداز روی زمین

112

چنین داد پاسخ که ایدون کنم

به افسون ز دل مهر بیرون کنم

113

کنون زهر فرماید از گنج شاه

چو او مست گردد شبان سیاه

114

کنم زهر با می‌بجام اندرون

ازان به کجا دست یازم به خون

115

ازین ساختن حاجب آگاه شد

برو خواب وآرام کوتاه شد

116

بیامد دوان پیش خسرو بگفت

همه رازها برگشاد ازنهفت

117

چوبشنید خسروکه شاه جهان

همی‌کشتن او سگالد نهان

118

شب تیره از طیسفون درکشید

توگفتی که گشت از جهان ناپدید

119

نداد آن سر پر بها رایگان

همی‌تاخت تا آذر ابادگان

120

چو آگاهی آمد بهرمهتری

که بد مرزبان و سرکشوری

121

که خسرو بیازرد از شهریار

برفتست با خوار مایه سوار

122

بپرسش گرفتند گردنکشان

بجایی که بود از گرامی نشان

123

چو بادان پیروز و چون شیر زیل

که با داد بودند و با زور پیل

124

چو شیران و وستوی یزدان پرست

ز عمان چو خنجست و چون پیل مست

125

ز کرمان چو بیورد گرد و سوار

ز شیران چون سام اسفندیار

126

یکایک بخسرو نهادند روی

سپاه و سپهبد همه شاهجوی

127

همی‌گفت هرکس که ای پور شاه

تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه

128

از ایران و از دشت نیزه وران

ز خنجر گزاران و جنگی سران

129

نگر تا نداری هراس از گزند

بزی شاد و آرام و دل ارجمند

130

زمانی بنخچیر تازیم اسب

زمانی نوان پیش آذر کشسب

131

برسم نیاکان نیایش کنیم

روان را به یزدان نمایش کنیم

132

گراز شهر ایران چو سیصد هزار

گزند تو را بر نشیند سوار

133

همه پیش تو تن بکشتن دهیم

سپاسی بران کشتگان برنهیم

134

بدیشان چنین گفت خسرو که من

پرازبیمم از شاه و آن انجمن

135

اگرپیش آذر گشسب این سران

بیایند و سوگندهای گران

136

خورند و مرا یکسر ایمن کنند

که پیمان من زان سپس نشکنند

137

بباشم بدین مرز با ایمنی

نترسم ز پیکار آهرمنی

138

یلان چون شنیدند گفتار اوی

همه سوی آذر نهادند روی

139

بخوردند سوگند زان سان که خواست

که مهرتو با دیده داریم راست

140

چوایمن شد از نامداران نهان

ز هر سو برافگند کارآگهان

141

بفرمان خسرو سواران دلیر

بدرگاه رفتند برسان شیر

142

که تا از گریزش چه گوید پدر

مگر چارهٔ نو بسازد دگر

143

چوبشنید هرمز که خسرو برفت

هم اندر زمان کس فرستاد تفت

144

چوگستهم و بندوی را کرد بند

به زندان فرستاد ناسودمند

145

کجا هردو خالان خسرو بدند

بمردانگی در جهان نو بدند

146

جزین هرک بودند خویشان اوی

به زندان کشیدند با گفت وگوی

147

به آیین گشسب آن زمان شاه گفت

که از رای دوریم و با باد جفت

148

چو او شد چه سازیم بهرام را

چنان بندهٔ خرد و بدکام را

149

شد آیین گشسب اندران چاره جوی

که آن کار را چون دهد رنگ وبوی

150

بدو گفت کای شاه گردن فراز

سخنهای بهرام چون شد دراز

151

همه خون من جوید اندر نهان

نخستین زمن گشت خسته روان

152

مرا نزد او پای کرده ببند

فرستی مگر باشدت سودمند

153

بدو گفت شاه این نه کارمنست

که این رای بدگوهر آهرمنست

154

سپاهی فرستم تو سالار باش

برزم اندرون دست بردار باش

155

نخستین فرستیش یک رهنمون

بدان تا چه بینی به سرش اندرون

156

اگر مهتری جوید و تاج و تخت

بپیچد بفرجام ازو روی بخت

157

وگر همچنین نیز کهتر بود

بفرجامش آرام بهتر بود

158

ز گیتی یکی بهره او را دهم

کلاه یلانش به سر برنهم

159

مرا یکسر از کارش آگاه کن

درنگی مکن کارکوتاه کن

160

همی‌ساخت آیین گشسب این سخن

کجا شاه فرزانه افگند بن

161

یکی مرد بد بسته از شهر اوی

به زندان شاه اندرون چاره جوی

162

چوبشنید کیین گشسب سوار

همی‌رفت خواهد سوی کارزار

163

کسی را ززندان به نزدیک اوی

فرستاد کای مهتر نامجوی

164

زشهرت یکی مرد زندانیم

نگویم همانا که خود دانیم

165

مرا گر بخواهی توازشهریار

دوان با توآیم برین کارزار

166

به پیش تو جان رابکوشم به جنگ

چو یابم رهایی ز زندان تنگ

167

فرستاد آیین گشسب آن زمان

کسی را بر شاه گیتی دمان

168

که همشهری من ببند اندرست

به زندان ببیم و گزند اندرست

169

بمن بخشد او را جهاندار شاه

بدان تاکنون با من آید به راه

170

بدو گفت شاه آن بد نابکار

به پیش تو درکی کند کارزار

171

یکی مرد خونریز و بیکار و دزد

بخواهی ز من چشم داری بمزد

172

ولیکن کنون زین سخن چاره نیست

اگر زو بتر نیز پتیاره نیست

173

بدو داد مرد بد آمیز را

چنان بدکنش دیو خونریز را

174

بیاورد آیین گشسب آن سپاه

همی‌راند چون باد لشکر به راه

175

بدین گونه تا شهر همدان رسید

بجایی که لشکر فرود آورید

176

بپرسید تا زان گرانمایه شهر

کسی دارد از اختر و فال بهر

177

بدو گفت هر کس که اخترشناس

بنزد تو آید پذیرد سپاس

178

یکی پیرزن مایه دار ایدرست

که گویی مگر دیدهٔ اخترست

179

سخن هرچ گوید نیاید جز آن

بگوید بتموز رنگ خزان

180

چوبشنید گفتارش آیین گشسب

هم اندر زمان کس فرستاد و اسب

181

چوآمد بپرسیدش ازکارشاه

وزان کو بیاورد لشکر به راه

182

بدو گفت ازین پس تو درگوش من

یکی لب بجنبان که تا هوش من

183

ببستر برآید زتیره تنم

وگر خسته ازخنجر دشمنم

184

همی‌گفت با پیرزن راز خویش

نهان کرده ازهرکس آواز خویش

185

میان اندران مرد کو را زشاه

رهانید و با او بیامد به راه

186

به پیش زن فالگو برگذشت

بمهتر نگه کرد واندر گذشت

187

بدو پیرزن گفت کین مرد کیست

که از زخم او برتو باید گریست

188

پسندیده هوش تو بردست اوست

که مه مغز بادش بتن در مه پوست

189

چوبشنید آیین گشسب این سخن

بیاد آمدش گفت و گوی کهن

190

که از گفت اخترشناسان شنید

همی‌کرد برخویشتن ناپدید

191

که هوش تو بر دست همسایه‌ای

یکی دزد و بیکار و بیمایه ای

192

برآید به راه دراز اندرون

تو زاری کنی او بریزدت خون

193

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه

که این را کجا خواستستم به راه

194

نبایست کردن ز زندان رها

که این بتر از تخمهٔ اژدها

195

همی‌گفت شاه این سخن با رهی

رهی را نبد فر شاهنشهی

196

چوآید بفرمای تا درزمان

ببرد بخنجر سرش بدگمان

197

نبشت و نهاد از برش مهر خویش

چو شد خشک همسایه را خواند پیش

198

فراوانش بستود و بخشید چیز

بسی برمنش آفرین کرد نیز

199

بدو گفت کین نامه اندر نهان

ببرزود نزدیک شاه جهان

200

چوپاسخ کند زود نزد من آر

نگر تا نباشی بر شهریار

201

ازو بستد آن نامه مرد جوان

زرفتن پر اندیشه بودش روان

202

همی‌گفت زندان و بندگران

کشیدم بدم ناچمان و چران

203

رهانید یزدان ازان سختیم

ازان گرم و تیمار و بدبختیم

204

کنون باز گردم سوی طیسفون

بجوش آمد اندر تنم مغز وخون

205

زمانی همی بد بره بر نژند

پس از نامه شاه بگشاد بند

206

چوآن نامهٔ پهلوان را بخواند

زکار جهان در شگفتی بماند

207

که این مرد همسایه جانم بخواست

همی‌گفت کین مهتری را سزاست

208

به خون‌م کنون گر شتاب آمدش

مگر یاد زین بد بخواب آمدش

209

ببیند کنون رای خون ریختن

بیاساید از رنج و آویختن

210

پراندیشه دل زره بازگشت

چنان بد که با باد انباز گشت

211

چو نزدیک آن نامور شد ز راه

کسی را ندید اندران بارگاه

212

نشسته بخیمه درآیین گشسب

نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب

213

دلش پر ز اندیشه شهریار

نگر تا چه پیش آردش روزگار

214

چو همسایه آمد بخیمه درون

بدانست کو دست یازد به خون

215

بشمشیرزد دست خونخوار مرد

جهانجوی چندی برو لابه کرد

216

بدو گفت کای مرد گم کرده راه

نه من خواستم رفته جانت ز شاه

217

چنین داد پاسخ که گرخواستی

چه کردم که بدکردن آراستی

218

بزد گردن مهتر نامدار

سرآمد بدو بزم و هم کارزار

219

زخیمه بیاورد بیرون سرش

که آگه نبد زان سخن لشکرش

220

مبادا که تنها بود نامجوی

بویژه که دارد سوی جنگ روی

221

چو از خون آن کشته بدنام شد

همی‌تاخت تا پیش بهرام شد

222

بدو گفت اینک سردشمنت

کجا بد سگالیده بد برتنت

223

که با لشکر آمد همی پیش تو

نبد آگه از رای کم بیش تو

224

بپرسید بهرام کین مرد کیست

بدین سربگیتی که خواهد گریست

225

بدو گفت آیین گشسب سوار

که آمد به جنگ از در شهریار

226

بدو گفت بهرام کین پارسا

بدان رفته بود از در پادشا

227

که با شاه ما را دهد آشتی

بخواب اندرون سرش برداشتی

228

تو باد افره یابی اکنون زمن

که بر تو بگریند زار انجمن

229

بفرمود داری زدن بر درش

نظاره بران لشکر و کشورش

230

نگون بخت را زنده بردار کرد

دل مرد بدکار بیدار کرد

231

سواران که آیین گشسب سوار

بیاورده بود از در شهریار

232

چوکار سپهبد بفرجام شد

زلشکر بسی پیش بهرام شد

233

بسی نیز نزدیک خسرو شدند

بمردانگی در جهان نو شدند

234

چنان شد که از بی شبانی رمه

پراگنده گردد به روز دمه

235

چوآگاهی آمد بر شهریار

ز آیین گشسب آنک بد نامدار

236

ز تنگی دربار دادن ببست

ندیدش کسی نیز بامی بدست

237

برآمد ز آرام وز خورد و خواب

همی‌بود با دیدگان پر آب

238

بدربر سخن رفت چندی ز شاه

که پرده فروهشت از بارگاه

239

یکی گفت بهرام شد جنگجوی

بتخت بزرگی نهادست روی

240

دگر گفت خسرو ز آزار شاه

همی سوی ایران گذارد سپاه

241

بماندند زان کار گردان شگفت

همی هرکسی رای دیگر گرفت

242

چو در طیسفون برشد این گفتگوی

ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی

243

سربندگان پرشد از درد و کین

گزیدند نفرینش بر آفرین

244

سپاه اندکی بد بدرگاه بر

جهان تنگ شد بر دل شاه بر

245

ببندوی و گستهم شد آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

246

همه بستگان بند برداشتند

یکی را بران کار بگماشتند

247

کزان آگهی بازجوید که چیست

ز جنگ آوران بر در شاه کیست

248

ز کار زمانه چو آگه شدند

ز فرمان بگشتند و بی‌ره شدند

249

شکستند زندان و برشد خروش

بران سان که هامون برآید بجوش

250

بشهر اندرون هرک بد لشکری

بماندند بیچاره زان داوری

251

همی‌رفت گستهم و بندوی پیش

زره دار با لشکر و ساز خویش

252

یکایک ز دیده بشستند شرم

سواران بدرگاه رفتند گرم

253

ز بازار پیش سپاه آمدند

دلاور بدرگاه شاه آمدند

254

که گر گشت خواهید با مایکی

مجویید آزرم شاه اندکی

255

که هرمز بگشته‌ست از رای و راه

ازین پس مر اورا مخوانید شاه

256

بباد افره او بیازید دست

برو بر کنید آب ایران کبست

257

شما را بویم اندرین پیشرو

نشانیم برگاه اوشاه نو

258

وگر هیچ پستی کنید اندرین

شما را سپاریم ایران زمین

259

یکی گوشه‌ای بس کنیم ازجهان

بیک سو خرامیم باهمرهان

260

بگفتار گستهم یکسر سپاه

گرفتند نفرین برام شاه

261

که هرگز مبادا چنین تاجور

کجا دست یازد به خون پسر

262

به گفتار چون شوخ شد لشکرش

هم آنگه زدند آتش اندر درش

263

شدند اندرایوان شاهنشهی

به نزدیک آن تخت بافرهی

264

چوتاج از سرشاه برداشتند

ز تختش نگونسار برگاشتند

265

نهادند پس داغ بر چشم شاه

شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه

266

ورا همچنان زنده بگذاشتند

زگنج آنچ بد پاک برداشتند

267

چنینست کردار چرخ بلند

دل اندر سرای سپنجی مبند

268

گهی گنج بینیم ازوگاه رنج

براید بما بر سرای سپنج

269

اگر صد بود سال اگر صدهزار

گذشت آن سخن کید اندر شمار

270

کسی کو خریدار نیکوشود

نگوید سخن تا بدی نشنود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ازان دشت بهرام یل بنگرید

یکی کاخ پرمایه آمد پدید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»بخش 9

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور