صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 34

بخش 34

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو خورشید روشن بیاراست گاه

طلایه بیامد ز نزدیک شاه

22

به پرده سرای اندرون کس ندید

همان خیمه بر پای بر بس ندید

33

طلایه بیامد بگفت این به شاه

دل شاه شد تنگ زان رزمخواه

44

گزین کرد زان جنگیان سه هزار

زره دار و برگستوان ور سوار

55

به نستود فرمود تا برنشست

میان یلی تاختن را ببست

66

همی‌راند نستود دل پر ز درد

نبد مرد بهرام روز نبرد

77

همان نیز بهرام با لشکرش

نبود ایمن از راه وز کشورش

88

همی‌راند بی‌راه دل پر ز بیم

همی‌برد با خویشتن زر و سیم

99

یلان سینه و گرد ایزد گشسپ

ز یک سوی لشکر همی‌راند اسپ

1010

به بی‌راه لشکر همی‌راندند

سخنهای شاهان همی‌خواندند

1111

پدید آمد از دور یک پاره ده

کجا ده نبود از در مرد مه

1212

همی‌راند بهرام پیش اندرون

پشیمان شده دل پر از درد و خون

1313

چو از تشنگی خشک شدشان دهن

بیامد به خان یکی پیرزن

1414

زبان را به چربی بیاراستند

وزان پیرزن آب و نان خواستند

1515

زن پیر گفتار ایشان شنید

یکی کهنه غربیل پیش آورید

1616

برو بر به گسترده یک پاره مشک

نهاده به غربیل بر نان کشک

1717

یلان سینه برسم به بهرام داد

نیامد همی در غم از واژ یاد

1818

گرفتند واژ و بخوردند نان

نظاره بدان نامداران زنان

1919

چو کشکین بخوردند می خواستند

زبانها به زمزم بیاراستند

2020

زن پیر گفت ار میت آرزوست

میست و یکی نیز کهنه کدوست

2121

بریدم کدو را که نوبد سرش

یکی جام کردم نهادم برش

2222

بدو گفت بهرام چون می بود

ازان خوبتر جامها کی بود

2323

زن پیر رفت و بیاورد جام

ازان جام بهرام شد شادکام

2424

یکی جام پر بر کفش برنهاد

بدان تا شود پیرزن نیز شاد

2525

بدو گفت کای مام با فرهی

ز کار جهان چیستت آگهی

2626

بدو پیرزن گفت چندان سخن

شنیدم کزان گشت مغزم کهن

2727

ز شهر آمد امروز بسیار کس

همی جنگ چوبینه گویند و بس

2828

که شد لشکر او به نزدیک شاه

سپهبد گریزان بشد بی‌سپاه

2929

بدو گفت بهرام کای پاک زن

مرا اندرین داستانی بزن

3030

که این از خرد بود بهرام را

وگر برگزید از هوا کام را

3131

بدو پیرزن گفت کای شهره مرد

چرا دیو چشم تو را تیره کرد

3232

ندانی که بهرام پور گشسپ

چوبا پور هرمز بر انگیزد اسپ

3333

بخندد برو هرک دارد خرد

کس اورا ز گردنکشان نشمرد

3434

بدو گفت بهرام گر آرزوی

چنین کرد گو می‌خوران در کدوی

3535

برین گونه غربیل بر نان جو

همی‌دار در پیش تا جو درو

3636

بران هم خورش یک شب آرام یافت

همی کام دل جست و ناکام یافت

3737

چو خورشید برچرخ بگشاد راز

سپهدار جنگی بزد طبل باز

3838

بیاورد چندانک بودش سپاه

گرانمایگان برگرفتند راه

3939

بره بر یکی نیستان بود نو

بسی اندرو مردم نی‌درو

4040

چو از دور دیدند بهرام را

چنان لشکرگشن و خودکام را

4141

به بهرام گفتند انوشه بدی

ز راه نیستان چرا آمدی

4242

که بی‌مر سپاهست پیش اندرون

همه جنگ را دست شسته به خون

4343

چنین گفت بهرام کایدر سوار

نباشد جز از لشکر شهریار

4444

فرود آمدند اندران نیستان

همه جنگ را تنگ بسته میان

4545

شنیدم که چون ما ز پرده سرای

بسی چیدن راه کردیم رای

4646

جهاندار بگزید نستود را

جهان جوی بی‌تار و بی‌پود را

4747

ابا سه هزار از سواران مرد

کجا پای دارند روز نبرد

4848

بدان تا بیاید پس ما دمان

چو بینم مر او را سرآرم زمان

4949

همه اسپ را تنگها برکشید

همه گرد این بیشه لشکر کشید

5050

سواران سبک برکشیدند تنگ

گرفتند شمشیر هندی به چنگ

5151

همه نیستان آتش اندر زدند

سپه را یکایک بهم بر زدند

5252

نیستان سراسر شد افروخته

یکی کشته و دیگری سوخته

5353

چونستود را دید بهرام گرد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

5454

ز زین برگرفتش به خم کمند

بیاورد و کردش هم آنگه ببند

5555

همی‌خواست نستود زو زینهار

همی‌گفت کای نامور شهریار

5656

چرا ریخت خواهی همی خون من

ببخشای بر بخت وارون من

5757

مکش مر مرا تا دوان پیش تو

بیایم بوم زار درویش تو

5858

بدو گفت بهرام من چون تو مرد

نخواهم که باشد به دشت نبرد

5959

نبرم سرت را که ننگ آیدم

که چون تو سواری به جنگ آیدم

6060

چو یابی رهایی ز دستم بپوی

ز من هرچ دیدی به خسرو بگوی

6161

چو بشنید نستود روی زمین

ببوسید و بسیار کرد آفرین

6262

وزان بیشه بهرام شد تابری

ابا او دلیران فرخنده پی

6363

ببود و برآسود و ز آنجا برفت

به نزدیک خاقان خرامید تفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هم آنگه ز کوه اندر آمد سپاه

جهان شد ز گرد سواران سیاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 33

اگلی نظم

ازین سوی خسرو بران رزمگاه

بیامد که بهرام بد با سپاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 35

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور