صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
  4. »بخش 3

بخش 3

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بگشت اندرین نیز گردان سپهر

چو از خوشه خورشید بنمود چهر

2

ز پهلو همه موبدانرا بخواند

سخنهای بایسته چندی براند

3

دو هفته در بار دادن ببست

بنوی یکی دفتر اندر شکست

4

بفرمود موبد به روزی دهان

که گویند نام کهان و مهان

5

نخستین ز خویشان کاوس کی

صد و ده سپهبد فگندند پی

6

سزاوار بنوشت نام گوان

چنانچون بود درخور پهلوان

7

فریبرز کاووسشان پیش رو

کجا بود پیوستهٔ شاه نو

8

گزین کرد هشتاد تن نوذری

همه گرزدار و همه لشکری

9

زرسپ سپهبد نگهدارشان

که بردی به هر کار تیمارشان

10

که تاج کیان بود و فرزند طوس

خداوند شمشیر و گوپال و کوس

11

سه دیگر چو گودرز کشواد بود

که لشکر به رای وی آباد بود

12

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

دلیران کوه و سواران دشت

13

فروزندهٔ تاج و تخت کیان

فرازندهٔ اختر کاویان

14

چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم

بزرگان و سالارشان گستهم

15

ز خویشان میلاد بد صد سوار

چو گرگین پیروزگر مایه‌دار

16

ز تخم لواده چو هشتادو پنج

سواران رزم و نگهبان گنج

17

کجا برته بودی نگهدارشان

به رزم اندرون دست بردارشان

18

چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ

که رویین بدی شاهشان روز جنگ

19

به گاه نبرد او بدی پیش کوس

نگهبان گردان و داماد طوس

20

ز خویشان شیروی هفتاد مرد

که بودند گردان روز نبرد

21

گزین گوان شهره فرهاد بود

گه رزم سندان پولاد بود

22

ز تخم گرازه صد و پنج گرد

نگهبان ایشان هم او را سپرد

23

کنارنگ وز پهلوانان جزین

ردان و بزرگان باآفرین

24

چنان بد که موبد ندانست مر

ز بس نامداران با برز و فر

25

نوشتند بر دفتر شهریار

همه نامشان تا کی آید به کار

26

بفرمود کز شهر بیرون شوند

ز پهلو سوی دشت و هامون شوند

27

سر ماه باید که از کرنای

خروش آید و زخم هندی درای

28

همه سر سوی رزم توران نهند

همه شادمانی و سوران نهند

29

نهادند سر پیش او بر زمین

همه یک به یک خواندند آفرین

30

که ما بندگانیم و شاهی تراست

در گاو تا برج ماهی تراست

31

به جایی که بودند ز اسپان یله

به لشکر گه آورد یکسر گله

32

بفرمود کان کو کمند افگنست

به زرم اندرون گرد و رویین تنست

33

به پیش فسیله کمند افگنند

سر بادپایان به بند افگنند

34

در گنج دینار بگشاد و گفت

که گنج از بزرگان نشاید نهفت

35

گه بخشش و کینهٔ شهریار

شود گنج دینار بر چشم‌خوار

36

به مردان همی گنج و تخت آوریم

به خورشید بار درخت آوریم

37

چرا برد باید غم روزگار

که گنج از پی مردم آید به کار

38

بزرگان ایران از انجمن

نشسته به پیشش همه تن به تن

39

بیاورد صد جامه دیبای روم

همه پیکر از گوهر و زر بوم

40

هم از خز و منسوج و هم پرنیان

یکی جام پر گوهر اندر میان

41

نهادند پیش سرافراز شاه

چنین گفت شاه جهان با سپاه

42

که اینت بهای سر بی‌بها

پلاشان دژخیم نر اژدها

43

کجا پهلوان خواند افراسیاب

به بیداری او شود سیر خواب

44

سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد

به لشکر گه ما بروز نبرد

45

سبک بیژن گیو بر پای جست

میان کشتن اژدها را ببست

46

همه جامه برداشت وان جام زر

به جام اندرون نیز چندی گهر

47

بسی آفرین کرد بر شهریار

که خرم بدی تا بود روزگار

48

وزانجا بیامد به جای نشست

گرفته چنان جام گوهر به دست

49

به گنجور فرمود پس شهریار

که آرد دو صد جامهٔ زرنگار

50

صد از خز و دیبا و صد پرنیان

دو گلرخ به زنار بسته میان

51

چنین گفت کین هدیه آن را دهم

وزان پس بدو نیز دیگر دهم

52

که تاج تژاو آورد پیش من

وگر پیش این نامدار انجمن

53

که افراسیابش به سر برنهاد

ورا خواند بیدار و فرخ نژاد

54

همان بیژن گیو برجست زود

کجا بود در جنگ برسان دود

55

بزد دست و آن هدیه‌ها برگرفت

ازو ماند آن انجمن در شگفت

56

بسی آفرین کرد و بنشست شاد

که گیتی به کیخسرو آباد باد

57

بفرمود تا با کمر ده غلام

ده اسپ گزیده به زرین ستام

58

ز پوشیده رویان ده آراسته

بیاورد موبد چنین خواسته

59

چنین گفت بیدار شاه رمه

که اسپان و این خوبرویان همه

60

کسی را که چون سر بپیچد تژاو

سزد گر ندارد دل شیر گاو

61

پرستنده‌ای دارد او روز جنگ

کز آواز او رام گردد پلنگ

62

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانش چو غرو و به رفتن تذرو

63

یکی ماهرویست نام اسپنوی

سمن پیکر و دلبر و مشک بوی

64

نباید زدن چون بیابدش تیغ

که از تیغ باشد چنان رخ دریغ

65

به خم کمر ار گرفته کمر

بدان سان بیارد مر او را به بر

66

بزد دست بیژن بدان هم به بر

بیامد بر شاه پیروزگر

67

به شاه جهان بر ستایش گرفت

جهان‌آفرین را نیایش گرفت

68

بدو شاد شد شهریار بزرگ

چنین گفت کای نامدار سترگ

69

چو تو پهلوان یار دشمن مباد

درخشنده جان تو بی‌تن مباد

70

جهاندار از آن پس به گنجور گفت

که ده جام زرین بیار از نهفت

71

شمامه نهاده در آن جام زر

ده از نقرهٔ خام با شش گهر

72

پر از مشک جامی ز یاقوت زرد

ز پیروزه دیگر یکی لاژورد

73

عقیق و زمرد بر او ریخته

به مشک و گلاب آندرآمیخته

74

پرستنده‌ای با کمر ده غلام

ده اسپ گرانمایه زرین ستام

75

چنین گفت کین هدیه آن را که تاو

بود در تنش روز جنگ تژاو

76

سرش را بدین بارگاه آورد

به پیش دلاور سپاه آورد

77

ببر زد بدین گیو گودرز دست

میان رزم آن پهلوان را ببست

78

گرانمایه خوبان و آن خواسته

ببردند پیش وی آراسته

79

همی خواند بر شهریار آفرین

که بی تو مبادا کلاه و نگین

80

وزان پس به گنجور فرمود شاه

که ده جام زرین بنه پیش گاه

81

برو ریز دینار و مشک و گهر

یکی افسری خسروی با کمر

82

چنین گفت کین هدیه آن را که رنج

ندارد دریغ از پی نام و گنج

83

از ایدر شود تا در کاسه رود

دهد بر روان سیاوش درود

84

ز هیزم یکی کوه بیند بلند

فزونست بالای او ده کمند

85

چنان خواست کان ره کسی نسپرد

از ایران به توران کسی نگذرد

86

دلیری از ایران بباید شدن

همه کاسه رود آتش اندر زدن

87

بدان تا گر آنجا بود رزمگاه

پس هیزم اندر نماند سپاه

88

همان گیو گفت این شکار منست

برافروختن کوه کار منست

89

اگر لشکر آید نترسم ز رزم

برزم اندرون کرگس آرم ببزم

90

«ره لشکر از برف آسان کنم

دل ترک از آن هراسان کنم»

91

همه خواسته گیو را داد شاه

بدو گفت کای نامدار سپاه

92

که بی تیغ تو تاج روشن مباد

چنین باد و بی بت برهمن مباد

93

بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ

که گنجور پیش آورد بی‌درنگ

94

هم از گنج صد دانه خوشاب جست

که آب فسردست گفتی درست

95

ز پرده پرستار پنج آورید

سر جعد از افسر شده ناپدید

96

چنین گفت کین هدیه آن را سزاست

که برجان پاکش خرد پادشاست

97

دلیرست و بینا دل و چرب‌گوی

نه برتابد از شیر در جنگ روی

98

پیامی برد نزد افراسیاب

ز بیمش نیارد بدیده در آب

99

ز گفتار او پاسخ آرد بمن

که دانید از این نامدار انجمن

100

بیازید گرگین میلاد دست

بدان راه رفتن میان راببست

101

پرستار و آن جامهٔ زرنگار

بیاورد با گوهر شاهوار

102

ابر شهریار آفرین کرد و گفت

که با جان خسرو خرد باد جفت

103

چو روی زمین گشت چون پر زاغ

ز افراز کوه اندر آمد چراغ

104

سپهبد بیامد بایوان خویش

برفتند گردان سوی خان خویش

105

می آورد و رامشگران را بخواند

همه شب همی زر و گوهر فشاند

106

چو از روز شد کوه چون سندروس

بابر اندر آمد خروش خروس

107

تهمتن بیامد به درگاه شاه

ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه

108

زواره فرامرز با او بهم

همی رفت هر گونه از بیش و کم

109

چنین گفت رستم به شاه زمین

که ای نامبردار باآفرین

110

بزاولستان در یکی شهر بود

کزان بوم و بر تور را بهر بود

111

منوچهر کرد آن ز ترکان تهی

یکی خوب جایست با فرهی

112

چو کاوس شد بی‌دل و پیرسر

بیفتاد ازو نام شاهی و فر

113

همی باژ و ساوش بتوران برند

سوی شاه ایران همی ننگرند

114

فراوان بدان مرز پیلست و گنج

تن بیگناهان از ایشان برنج

115

ز بس کشتن و غارت و تاختن

سر از باژ ترکان برافراختن

116

کنون شهریاری بایران تراست

تن پیل و چنگال شیران تراست

117

یکی لشکری باید اکنون بزرگ

فرستاد با پهلوانی سترگ

118

اگر باژ نزدیک شاه آورند

وگر سر بدین بارگاه آورند

119

چو آن مرز یکسر بدست آوریم

بتوران زمین بر شکست آوریم

120

برستم چنین پاسخ آورد شاه

که جاوید بادی که اینست راه

121

ببین تا سپه چند باید بکار

تو بگزین از این لشکر نامدار

122

زمینی که پیوستهٔ مرز تست

بهای زمین درخور ارز تست

123

فرامرز را ده سپاهی گران

چنان چون بباید ز جنگ‌آوران

124

گشاده شود کار بر دست اوی

بکام نهنگان رسد شصت اوی

125

رخ پهلوان گشت ازان آبدار

بسی آفرین خواند بر شهریار

126

بفرمود خسرو بسالار بار

که خوان از خورشگر کند خواستار

127

می آورد و رامشگران را بخواند

وز آواز بلبل همی خیره ماند

128

سران با فرامرز و با پیلتن

همی باده خوردند بر یاسمن

129

غریونده نای و خروشنده چنگ

بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ

130

همه تازه‌روی و همه شاددل

ز درد و غمان گشته آزاددل

131

ز هرگونه گفتارها راندند

سخنهای شاهان بسی خواندند

132

که هر کس که در شاهی او داد داد

شود در دو گیتی ز کردار شاد

133

همان شاه بیدادگر در جهان

نکوهیده باشد بنزد مهان

134

به گیتی بماند از او نام بد

همان پیش یزدان سرانجام بد

135

کسی را که پیشه به جز داد نیست

چنو در دو گیتی دگر شاد نیست

136

چو خورشید تابان برآمد ز کوه

سراینده آمد ز گفتن ستوه

137

تبیره برآمد ز درگاه شاه

رده برکشیدند بر بارگاه

138

ببستند بر پیل رویینه خم

برآمد خروشیدن گاودم

139

نهادند بر کوههٔ پیل تخت

ببار آمد آن خسروانی درخت

140

بیامد نشست از بر پیل شاه

نهاده بسر بر ز گوهر کلاه

141

یکی طوق پر گوهر شاهوار

فروهشته از تاج دو گوشوار

142

بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل

زمین شد بکردار دریای نیل

143

ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد

سیه شد زمین آسمان لاژورد

144

تو گفتی بدام اندرست آفتاب

وگر گشت خم سپهر اندر آب

145

همی چشم روشن عنانرا ندید

سپهر و ستاره سنان را ندید

146

ز دریای ساکن چو برخاست موج

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

147

سراپرده بردند ز ایوان بدشت

سپهر از خروشیدن آسیمه گشت

148

همی زد میان سپه پیل گام

ابا زنگ زرین و زرین ستام

149

یکی مهره در جام بر دست شاه

بکیوان رسیده خروش سپاه

150

چو بر پشت پیل آن شه نامور

زدی مهره بر جام و بستی کمر

151

نبودی بهر پادشاهی روا

نشستن مگر بر در پادشا

152

ازان نامور خسرو سرکشان

چنین بود در پادشاهی نشان

153

همی بود بر پیل در پهن دشت

بدان تا سپه پیش او برگذشت

154

نخستین فریبرز بد پیش رو

که بگذشت پیش جهاندار نو

155

ابا گرز و با تاج و زرینه کفش

پس پشت خورشید پیکر درفش

156

یکی باره‌ای برنشسته سمند

بفتراک بر حلقه کرده کمند

157

همی رفت با باد و با برز و فر

سپاهش همه غرقه در سیم و زر

158

برو آفرین کرد شاه جهان

که بیشی ترا باد و فر مهان

159

بهر کار بخت تو پیروز باد

بباز آمدن باد پیروز و شاد

160

پس شاه گودرز کشواد بود

که با جوشن و گرز پولاد بود

161

درفش از پس پشت او شیر بود

که جنگش بگرز و بشمشیر بود

162

بچپ بر همی رفت رهام نیو

سوی راستش چون سرافراز گیو

163

پس پشت شیدوش یل با درفش

زمین گشته از شیر پیکر بنفش

164

هزار از پس پشت آن سرفراز

عناندار با نیزه‌های دراز

165

یکی گرگ پیکر درفشی سیاه

پس پشت گیو اندرون با سپاه

166

درفش جهانجوی رهام ببر

که بفراخته بود سر تا بابر

167

پس بیژن اندر درفشی دگر

پرستارفش بر سرش تاج زر

168

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

از ایشان نبد جای بر پهن دشت

169

پس هر یک اندر دگرگون درفش

جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش

170

تو گفتی که گیتی همه زیر اوست

سر سروران زیر شمشیر اوست

171

چو آمد بنزدیکی تخت شاه

بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

172

بگودرز و بر شاه کرد آفرین

چه بر گیو و بر لشکرش همچنین

173

پس پشت گودرز گستهم بود

که فرزند بیدار گژدهم بود

174

یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ

کمان یار او بود و تیر خدنگ

175

ز بازوش پیکان بزندان بدی

همی در دل سنگ و سندان بدی

176

ابا لشکری گشن و آراسته

پر از گرز و شمشیر و پر خواسته

177

یکی ماه‌پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

178

همی خواند بر شهریار آفرین

ازو شاد شد شاه ایران‌زمین

179

پس گستهم اشکش تیزگوش

که با زور و دل بود و با مغز و هوش

180

یکی گرزدار از نژاد همای

براهی که جستیش بودی بپای

181

سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ

سگالیده جنگ و برآورده خوچ

182

کسی در جهان پشت ایشان ندید

برهنه یک انگشت ایشان ندید

183

درفشی برآورده پیکر پلنگ

همی از درفشش ببارید جنگ

184

بسی آفرین کرد بر شهریار

بدان شادمان گردش روزگار

185

نگه کرد کیخسرو از پشت پیل

بدید آن سپه را زده بر دو میل

186

پسند آمدش سخت و کرد آفرین

بدان بخت بیدار و فرخ‌نگین

187

ازان پس درآمد سپاهی گران

همه نامداران جوشن‌وران

188

سپاهی کز ایشان جهاندار شاه

همی بود شادان دل و نیک‌خواه

189

گزیده پس اندرش فرهاد بود

کزو لشکر خسرو آباد بود

190

سپه را بکردار پروردگار

بهر جای بودی به هر کار یار

191

یکی پیکرآهو درفش از برش

بدان سایهٔ آهو اندر سرش

192

سپاهش همه تیغ هندی بدست

زره سغدی و زین ترکی نشست

193

چو دید آن نشست و سر گاه نو

بسی آفرین خواند بر شاه نو

194

گرازه سر تخمهٔ گیوگان

همی رفت پرخاشجوی و ژگان

195

درفشی پس پشت پیکر گراز

سپاهی کمندافگن و رزمساز

196

سواران جنگی و مردان دشت

بسی آفرین کرد و اندر گذشت

197

ازان شادمان شد که بودش پسند

بزین اندرون حلقه‌های کمند

198

دمان از پسش زنگهٔ شاوران

بشد با دلیران و کنداوران

199

درفشی پس پشت پیکرهمای

سپاهی چو کوه رونده ز جای

200

هرانکس که از شهر بغداد بود

که با نیزه و تیغ و پولاد بود

201

همه برگذشتند زیر همای

سپهبد همی داشت بر پیل جای

202

بسی زنگه بر شاه کرد آفرین

بران برز و بالا و تیغ و نگین

203

ز پشت سپهبد فرامرز بود

که با فر و با گرز و باارز بود

204

ابا کوس و پیل و سپاهی گران

همه رزم جویان و کنداوران

205

ز کشمیر وز کابل و نیمروز

همه سرفرازان گیتی‌فروز

206

درفشی کجا چون دلاور پدر

که کس را ز رستم نبودی گذر

207

سرش هفت همچون سر اژدها

تو گفتی ز بند آمدستی رها

208

بیامد بسان درختی ببار

یکی آفرین خواند بر شهریار

209

دل شاه گشت از فرامرز شاد

همی کرد با او بسی پند یاد

210

بدو گفت پروردهٔ پیلتن

سرافراز باشد بهر انجمن

211

تو فرزند بیداردل رستمی

ز دستان سامی و از نیرمی

212

کنون سربسر هندوان مر تراست

ز قنوج تا سیستان مر تراست

213

گر ایدونک با تو نجویند جنگ

برایشان مکن کار تاریک و تنگ

214

بهر جایگه یار درویش باش

همه رادبا مردم خویش باش

215

ببین نیک تا دوستدار تو کیست

خردمند و انده‌گسار تو کیست

216

بخوبی بیارای و فردا مگوی

که کژی پشیمانی آرد بروی

217

ترا دادم این پادشاهی بدار

بهر جای خیره مکن کارزار

218

مشو در جوانی خریدار گنج

ببی رنج کس هیچ منمای رنج

219

مجو ایمنی در سرای فسوس

که گه سندروسست و گاه آبنوس

220

ز تو نام باید که ماند بلند

نگر دل نداری بگیتی نژند

221

مرا و ترا روز هم بگذرد

دمت چرخ گردان همی بشمرد

222

دلت شاد باید تن و جان درست

سه دیگر ببین تا چه بایدت جست

223

جهان‌آفرین از تو خشنود باد

دل بدسگالت پر از دود باد

224

چو بشنید پند جهاندار نو

پیاده شد از بارهٔ تیزرو

225

زمین را ببوسید و بردش نماز

بتابید سر سوی راه دراز

226

بسی آفرین خواند بر شاه نو

که هر دم فزون باش چون ماه نو

227

تهمتن دو فرسنگ با او برفت

همی مغزش از رفتن او بتفت

228

بیاموختش بزم و رزم و خرد

همی خواست کش روز رامش برد

229

پر از درد از آن جایگه بازگشت

بسوی سراپرده آمد ز دشت

230

سپهبد فرود آمد از پیل مست

یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

231

گرازان بیامد به پرده‌سرای

سری پر ز باد و دلی پر ز رای

232

چو رستم بیامد بیاورد می

بجام بزرگ اندر افگند پی

233

همی گفت شادی ترا مایه بس

بفردا نگوید خردمند کس

234

کجا سلم و تور و فریدون کجاست

همه ناپدیدند با خاک راست

235

بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم

بدل بر همی آرزو بشکنیم

236

سرانجام زو بهره خاکست و بس

رهایی نیابد ز او هیچ کس

237

شب تیره سازیم با جام می

چو روشن شود بشمرد روز پی

238

بگوییم تا برکشد نای طوس

تبیره برآرند با بوق و کوس

239

ببینیم تا دست گردان سپهر

بدین جنگ سوی که یازد بمهر

240

بکوشیم وز کوشش ما چه سود

کز آغاز بود آنچ بایست بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو خورشید تیغ از میان برکشید

شب تیره گشت از جهان ناپدید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کیخسرو شصت سال بود»بخش 2

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور