صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران
  4. »بخش 3

بخش 3

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو زال سپهبد ز پهلو برفت

دمادم سپه روی بنهاد و تفت

22

به طوس و به گودرز فرمود شاه

کشیدن سپه سر نهادن به راه

33

چو شب روز شد شاه و جنگ‌آوران

نهادند سر سوی مازندران

44

به میلاد بسپرد ایران زمین

کلید در گنج و تاج و نگین

55

بدو گفت گر دشمن آید پدید

ترا تیغ کینه بباید کشید

66

ز هر بد به زال و به رستم پناه

که پشت سپاهند و زیبای گاه

77

دگر روز برخاست آوای کوس

سپه را همی راند گودرز و طوس

88

همی رفت کاووس لشکر فروز

بزد گاه بر پیش کوه اسپروز

99

به جایی که پنهان شود آفتاب

بدان جایگه ساخت آرام و خواب

1010

کجا جای دیوان دژخیم بود

بدان جایگه پیل را بیم بود

1111

بگسترد زربفت بر میش سار

هوا پر ز بوی از می خوشگوار

1212

همه پهلوانان فرخنده پی

نشستند بر تخت کاووس کی

1313

همه شب می و مجلس آراستند

به شبگیر کز خواب برخاستند

1414

پراگنده نزدیک شاه آمدند

کمر بسته و با کلاه آمدند

1515

بفرمود پس گیو را شهریار

دوباره ز لشکر گزیدن هزار

1616

کسی کاو گراید به گرز گران

گشایندهٔ شهر مازندران

1717

هر آنکس که بینی ز پیر و جوان

تنی کن که با او نباشد روان

1818

وزو هرچ آباد بینی بسوز

شب آور به جایی که باشی به روز

1919

چنین تا به دیوان رسد آگهی

جهان کن سراسر ز دیوان تهی

2020

کمر بست و رفت از بر شاه گیو

ز لشکر گزین کرد گردان نیو

2121

بشد تا در شهر مازندران

ببارید شمشیر و گرز گران

2222

زن و کودک و مرد با دستوار

نیافت از سر تیغ او زینهار

2323

همی کرد غارت همی سوخت شهر

بپالود بر جای تریاک زهر

2424

یکی چون بهشت برین شهر دید

پر از خرمی بر درش بهر دید

2525

به هر برزنی بر فزون از هزار

پرستار با طوق و با گوشوار

2626

پرستنده زین بیشتر با کلاه

به چهره به کردار تابنده ماه

2727

به هر جای گنجی پراگنده زر

به یک جای دینار سرخ و گهر

2828

بی‌اندازه گرد اندرش چارپای

بهشتیست گفتی همیدون به جای

2929

به کاووس بردند از او آگهی

ازان خرمی جای و آن فرهی

3030

همی گفت خرم زیاد آنک گفت

که مازندران را بهشتست جفت

3131

همه شهر گویی مگر بتکده‌ست

ز دیبای چین بر گل آذین زدست

3232

بتان بهشتند گویی درست

به گلنارشان روی رضوان بشست

3333

چو یک هفته بگذشت ایرانیان

ز غارت گشادند یکسر میان

3434

خبر شد سوی شاه مازندران

دلش گشت پر درد و سر شد گران

3535

ز دیوان به پیش اندرون سنجه بود

که جان و تنش زان سخن رنجه بود

3636

بدو گفت رو نزد دیو سپید

چنان رو که بر چرخ گردنده شید

3737

بگویش که آمد به مازندران

بغارت از ایران سپاهی گران

3838

جهانجوی کاووس شان پیش رو

یکی لشگری جنگ سازان نو

3939

کنون گر نباشی تو فریادرس

نبینی بمازندران زنده کس

4040

چو بشنید پیغام سنجه نهفت

بر دیو پیغام شه بازگفت

4141

چنین پاسخش داد دیو سپید

که از روزگاران مشو ناامید

4242

بیایم کنون با سپاهی گران

ببرم پی او ز مازندران

4343

شب آمد یکی ابر شد با سپاه

جهان کرد چون روی زنگی سیاه

4444

چو دریای قارست گفتی جهان

همه روشناییش گشته نهان

4545

یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر

سیه شد جهان چشمها خیره خیر

4646

چو بگذشت شب روز نزدیک شد

جهانجوی را چشم تاریک شد

4747

ز لشکر دو بهره شده تیره چشم

سر نامداران ازو پر ز خشم

4848

از ایشان فراوان تبه کرد نیز

نبود از بدبخت ماننده چیز

4949

چو تاریک شد چشم کاووس شاه

بد آمد ز کردار او بر سپاه

5050

همه گنج تاراج و لشکر اسیر

جوان دولت و بخت برگشت پیر

5151

همه داستان یاد باید گرفت

که خیره نماید شگفت از شگفت

5252

سپهبد چنین گفت چون دید رنج

که دستور بیدار بهتر ز گنج

5353

به سختی چو یک هفته اندر کشید

به دیده ز ایرانیان کس ندید

5454

بهشتم بغرید دیو سپید

که ای شاه بی‌بر به کردار بید

5555

همی برتری را بیاراستی

چراگاه مازندران خواستی

5656

همی نیروی خویش چون پیل مست

بدیدی و کس را ندادی تو دست

5757

چو با تاج و با تخت نشکیفتی

خرد را بدین‌گونه بفریفتی

5858

کنون آنچ اندر خور کار تست

دلت یافت آن آرزوها که جست

5959

ازان نره دیوان خنجرگذار

گزین کرد جنگی ده و دوهزار

6060

بر ایرانیان بر نگهدار کرد

سر سرکشان پر ز تیمار کرد

6161

سران را همه بندها ساختند

چو از بند و بستن بپرداختند

6262

خورش دادشان اندکی جان سپوز

بدان تا گذارند روزی به روز

6363

ازان پس همه گنج شاه جهان

چه از تاج یاقوت و گرز گران

6464

سپرد آنچ دید از کران تا کران

به ارژنگ سالار مازندران

6565

بر شاه رو گفت و او را بگوی

که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی

6666

همه پهلوانان ایران و شاه

نه خورشید بینند روشن نه ماه

6767

به کشتن نکردم برو بر نهیب

بدان تا بداند فراز و نشیب

6868

به زاری و سختی برآیدش هوش

کسی نیز ننهد برین کار گوش

6969

چو ارژنگ بشنید گفتار اوی

سوی شاه مازندران کرد روی

7070

همی رفت با لشکر و خواسته

اسیران و اسپان آراسته

7171

سپرد او به شاه و سبک بازگشت

بدان برز کوه آمد از پهن دشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همی رفت پیش اندرون زال زر

پس او بزرگان زرین کمر

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران»بخش 2

اگلی نظم

ازان پس جهانجوی خسته جگر

برون کرد مردی چو مرغی به پر

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران»بخش 4

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور