صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 18

بخش 18

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ببود اندر آن شهر خسرو سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی فروز

22

بابر اندر آورد برنده تیغ

جهانجوی شد سوی راه وریغ

33

که اوریغ بد نام آن شارستان

بدو در چلیپا و بیمارستان

44

ببی راه پیدا یکی دیر بود

جهانجوی آواز راهب شنود

55

به نزدیک دیر آمد آواز داد

که کردار تو جز پرستش مباد

66

گر از دیر دیرینه آیی فرود

زنیکی دهش باد برتو درود

77

هم آنگاه راهب چو آوا شنید

فرود آمد از دیر و او را بدید

88

بدو گفت خسرو تویی بی‌گمان

زتخت پدرگشته نا شادمان

99

زدست یکی بدکنش بنده‌ای

پلیدی منی فش پرستنده‌ای

1010

چوگفتار راهب بی‌اندازه شد

دل خسرو از مهر او تازه شد

1111

ز گفتار او در شگفتی بماند

برو بر جهان آفرین رابخواند

1212

ز پشت صلیبی بیازید دست

بپرسیدن مرد یزدان پرست

1313

پرستنده چون دید بردش نماز

سخن گفت با او زمانی دراز

1414

یکی آزمون را بدو گفت شاه

که من کهتری‌ام ز ایران سپاه

1515

پیامی همی نزد قیصر برم

چو پاسخ دهد سوی مهتر برم

1616

گرین رفتن من همایون بود

نگه کن که فرجام من چون بود

1717

بدو گفت راهب که چونین مگوی

توشاهی مکن خویشتن شاه جوی

1818

چو دیدمت گفتم سراسر سخن

مرا هر زمان آزمایش مکن

1919

نباید دروغ ایچ دردین تو

نه کژی برین راه و آیین تو

2020

بسی رنج دیدی و آویختی

سرانجام زین بنده بگریختی

2121

ز گفتار او ماند خسرو شگفت

چو شرم آمدش پوزش اندر گرفت

2222

بدو گفت راهب که پوزش مکن

بپرس از من از بودنیها سخن

2323

بدین آمدن شاد و گستاخ باش

جهان را یکی بارور شاخ باش

2424

که یزدان تو را بی‌نیازی دهد

بلند اخترت سرفرازی دهد

2525

ز قیصر بیابی سلیح و سپاه

یکی دختری از در تاج و گاه

2626

چو با بندگان کار زارت بود

جهاندار بیدار یارت بود

2727

سرانجام بگریزد آن بد نژاد

فراوان کند روز نیکیش یاد

2828

وزان رزم جایی فتد دور دست

بسازد بران بوم جای نشست

2929

چو دوری گزیند ز فرمان تو

بریزند خونش به پیمان تو

3030

بدو گفت خسرو جزین خود مباد

که کردی تو ای پیرداننده یاد

3131

چوگویی بدین چند باشد درنگ

که آید مرا پادشاهی بچنگ

3232

چنین داد پاسخ که ده با دو ماه

برین برگذرد بازیابی کلاه

3333

اگر بر سر آید ده وپنج روز

تو گردی شهنشاه گیتی فروز

3434

بپرسید خسرو کزین انجمن

که کوشد به رنج و به آزار تن

3535

چنین داد پاسخ که بستام نام

گوی برمنش باشد و شادکام

3636

دگر آنک خوانی و را خال خویش

بدو تازه دانی مه و سال خویش

3737

بپرهیز زان مرد ناسودمند

که باشدت زو درد و رنج و گزند

3838

بر آشفت خسرو به بستام گفت

که با من سخن برگشا از نهفت

3939

تو را مادرت نام گستهم کرد

تو گویی که بستامم اندر نبرد

4040

به راهب چنین گفت کینست خال

به خون بود با مادر من همال

4141

بدو گفت راهب که آری همین

ز گستهم بینی بسی رنج و کین

4242

بدو گفت خسرو که ای رای زن

ازان پس چه گویی چه خواهد بدن

4343

بدو گفت راهب که مندیش زین

کزان پس نبینی جز از آفرین

4444

نیاید بروی تو دیگر بدی

مگر سخت کاری بود ایزدی

4545

بر آشوبد این سرکش آرام تو

ازان پس نباشد به جز کام تو

4646

اگر چند بد گردد این بدگمان

همانش بدست تو باشد زمان

4747

بدو گفت گستهم کای شهریار

دلت را بدین هیچ رنجه مدار

4848

به پاکیزه یزدان که ماه آفرید

جهان را بسان تو شاه آفرید

4949

به آذرگشسپ و به خورشید و ماه

به جان و سر نامبردار شاه

5050

به گفتار ترسا نگر نگروی

سخن گفتن ناسزا نشنوی

5151

مرا ایمنی ده ز گفتار اوی

چوسوگند خوردم بهانه مجوی

5252

که هرگز نسازم بدی درنهان

براندیش از کردگار جهان

5353

بدو گفت خسرو که از ترسگار

نیاید سخن گفت نابکار

5454

ز تو نیز هرگز ندیدم بدی

نیازی به کژی و نابخردی

5555

ولیکن ز کار سپهر بلند

نباشد شگفت ار شوی پر گزند

5656

چو بایسته کاری بود ایزدی

بیکسو شود دانش و بخردی

5757

به راهب چنین گفت پس شهریار

که شاداب دل باش و به روزگار

5858

وزان دیر چون برق رخشان زمیغ

بیامد سوی شارستان و ریغ

5959

پذیره شدندش بزرگان شهر

کسی را که از مردمی بود بهر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو بگذشت لشکر بران تازه بوم

بتندی همی‌راند تا مرز روم

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 17

اگلی نظم

چوآمد بران شارستان شهریار

سوار آمد از قیصر نامدار

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 19

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور