صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »منوچهر
  4. »بخش 2

بخش 2

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11
کنون پرشگفتی یکی داستان
بپیوندم از گفتهٔ باستان
22
نگه کن که مر سام را روزگار
چه بازی نمود ای پسر گوش دار
33
نبود ایچ فرزند مر سام را
دلش بود جویندهٔ کام را
44
نگاری بُد اندر شبستان اوی
ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی
55
از آن ماهش امید فرزند بود
که خورشید‌چهر و برومند بود
66
ز سام نریمان هم او بار داشت
ز بار گران تنش آزار داشت
77
ز مادر جدا شد بر آن چند روز
نگاری چو خورشید گیتی‌فروز
88
به چهره چنان بود تابنده شید
ولیکن همه موی بودش سپید
99
پسر چون ز مادر بر آن گونه زاد
نکردند یک هفته بر سام یاد
1010
شبستان آن نامور پهلوان
همه پیش آن خرد کودک نوان
1111
کسی سام یل را نیارست گفت
که فرزند پیر آمد از خوب‌جفت
1212
یکی دایه بودش به کردار شیر
بر پهلوان اندر آمد دلیر
1313
که بر سام یل روز فرخنده باد
دل بدسگالان او کنده باد
1414
پس پردهٔ تو در ای نامجوی
یکی پور پاک آمد از ماه‌روی
1515
تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت
بر او بر نبینی یک اندام زشت
1616
از آهو همان کش سپید است موی
چنین بود بخش تو ای نامجوی
1717
فرود آمد از تخت سام سوار
به پرده درآمد سوی نو بهار
1818
چو فرزند را دید مویش سپید
ببود از جهان سر به سر ناامید
1919
سوی آسمان سر برآورد راست
ز دادآور آنگاه فریاد خواست
2020
که ای برتر از کژی و کاستی
بهی زان فزاید که تو خواستی
2121
اگر من گناهی گران کرده‌ام
و گر کیش آهرمن آورده‌ام
2222
به پوزش مگر کردگار جهان
به من بر ببخشاید اندر نهان
2323
بپیچد همی تیره جانم ز شرم
بجوشد همی در دلم خون گرم
2424
چو آیند و پرسند گردن‌کشان
چه گویم از این بچهٔ بدنشان‌؟
2525
چه گویم که این بچهٔ دیو چیست؟
پلنگ و دو رنگ است و گر نه پری‌ست
2626
از این ننگ بگذارم ایران زمین
نخواهم بر این بوم و بر آفرین
2727
بفرمود پس تاش برداشتند
از آن بوم و بر دور بگذاشتند
2828
به جایی که سیمرغ را خانه بود
بدان خانه این خرد بیگانه بود
2929
نهادند بر کوه و گشتند باز
برآمد بر این روزگاری دراز
3030
چنان پهلوان زادهٔ بی‌گناه
ندانست رنگ سپید از سیاه
3131
پدر مهر و پیوند بفگند خوار
جفا کرد بر کودک شیرخوار
3232
یکی داستان زد بر این نرّه شیر
کجا بچه را کرده بد شیر سیر
3333
که گر من تو را خون دل دادمی
سپاس ایچ بر سرت ننهادمی
3434
که تو خود مرا دیده و هم دلی
دلم بگسلد گر ز من بگسلی
3535
چو سیمرغ را بچه شد گرْسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
3636
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
3737
ز خاراش گهواره و دایه خاک
تن از جامه دور و لب از شیر پاک
3838
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
3939
پلنگش بدی کاشکی مام و باب
مگر سایه‌ای یافتی ز آفتاب
4040
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد برگرفتش از آن گرم سنگ
4141
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
4242
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان نالهٔ زار او ننگرند
4343
ببخشود یزدان نیکی‌دهش
کجا بودنی داشت اندر بوش
4444
نگه کرد سیمرغ با بچّگان
بر آن خرد خون از دو دیده چکان
4545
شگفتی بر او بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
4646
شکاری که نازک‌تر آن برگزید
که بی‌شیر مهمان همی خون مزید
4747
بدین گونه تا روزگاری دراز
برآورد داننده بگشاد راز
4848
چو آن کودک خرد پر مایه گشت
بر آن کوه بر روزگاری گذشت
4949
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو
5050
نشانش پراگنده شد در جهان
بد و نیک هرگز نماند نهان
5151
به سام نریمان رسید آگهی
از آن نیک پی پور با فرّهی
5252
شبی از شبان داغ دل خفته بود
ز کار زمانه برآشفته بود
5353
چنان دید در خواب کز هندوان
یکی مرد بر تازی اسپ دوان
5454
ورا مژده دادی به فرزند او
بر آن برز شاخ برومند او
5555
چو بیدار شد موبدان را بخواند
از این در سخن چند گونه براند
5656
چه گویید گفت اندر این داستان‌؟
خردتان بر این هست هم‌داستان‌؟
5757
هر آنکس که بودند پیر و جوان
زبان برگشادند بر پهلوان
5858
که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ
چه ماهی به دریا درون با نهنگ
5959
همه بچه را پروراننده‌اند
ستایش به یزدان رساننده‌اند
6060
تو پیمان نیکی دهش بشکنی
چنان بی‌گنه بچه را بفگنی
6161
به یزدان کنون سوی پوزش گرای
که اوی است بر نیکویی رهنمای
6262
چو شب تیره شد رای خواب آمدش
از اندیشهٔ دل شتاب آمدش
6363
چنان دید در خواب کز کوه هَند
درفشی برافراشتندی بلند
6464
جوانی پدید آمدی خوب‌روی
سپاهی گران از پس پشت اوی
6565
به دست چپش بر یکی موبدی
سوی راستش نامور بخردی
6666
یکی پیش سام آمدی زان دو مرد
زبان بر گشادی به گفتار سرد
6767
که ای مرد بی‌باک ناپاک رای
دل و دیده شسته ز شرم خدای
6868
تو را دایه گر مرغ شاید همی
پس این پهلوانی چه باید همی
6969
گر آهو است بر مرد موی سپید
تو را ریش و سر گشت چون خنگ بید
7070
پس از آفریننده بیزار شو
که در تنتْ هر روز رنگی‌ست نو
7171
پسر گر به نزدیک تو بود خوار
کنون هست پروردهٔ کردگار
7272
کز او مهربان‌تر ورا دایه نیست
تو را خود به مهر اندرون مایه نیست
7373
به خواب اندرون بر خروشید سام
چو شیر ژیان کاندر آید به دام
7474
چو بیدار شد بخردان را بخواند
سران سپه را همه برنشاند
7575
بیامد دمان سوی آن کوهسار
که افگندگان را کند خواستار
7676
سر اندر ثریا یکی کوه دید
که گفتی ستاره بخواهد کشید
7777
نشیمی از او برکشیده بلند
که ناید ز کیوان بر او بر گزند
7878
فرو برده از شیز و صندل عمود
یک اندر دگر ساخته چوب عود
7979
بدان سنگ خارا نگه کرد سام
بدان هیبت مرغ و هول کنام
8080
یکی کاخ بد تارک اندر سماک
نه از دست رنج و نه از آب و خاک
8181
ره بر شدن جست و کی بود راه
دد و دام را بر چنان جایگاه
8282
ابر آفریننده کرد آفرین
بمالید رخسارگان بر زمین
8383
همی گفت کای برتر از جایگاه
ز روشن روان و ز خورشید و ماه
8484
گر این کودک از پاک پشت من است
نه از تخم بد گوهر آهرمن است
8585
از این بر شدن بنده را دست گیر
مر این پر گنه را تو اندر پذیر
8686
چنین گفت سیمرغ با پور سام
که ای دیده رنج نشیم و کنام
8787
پدر سام یل پهلوان جهان
سرافرازتر کس میان مهان
8888
بدین کوه فرزند جوی آمدست
تو را نزد او آب روی آمدست
8989
روا باشد اکنون که بردارمت
بی‌آزار نزدیک او آرمت
9090
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که سیر آمدستی همانا ز جفت
9191
نشیم تو رخشنده گاه من است
دو پرّ تو فرّ کلاه من است
9292
چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه
ببینی و رسم کیانی کلاه
9393
مگر کاین نشیمت نیاید به کار
یکی آزمایش کن از روزگار
9494
ابا خویشتن بر یکی پرّ من
خجسته بود سایهٔ فرّ من
9595
گرت هیچ سختی به روی آورند
ور از نیک و بد گفت و گوی آورند
9696
بر آتش برافگن یکی پرّ من
ببینی هم اندر زمان فرّ من
9797
که در زیر پرت بپرورده‌ام
ابا بچّگانت برآورده‌ام
9898
همان گه بیایم چو ابر سیاه
بی‌آزارت آرم بدین جایگاه
9999
فرامش مکن مهر دایه ز دل
که در دل مرا مهر تو دلگسل
100100
دلش کرد پدرام و برداشتش
گرازان به ابر اندر افراشتش
101101
ز پروازش آورد نزد پدر
رسیده به زیر برش موی سر
102102
تنش پیلوار و به رخ چون بهار
پدر چون بدیدش بنالید زار
103103
فرو برد سر پیش سیمرغ زود
نیایش همی بآفرین برفزود
104104
سراپای کودک همی بنگرید
همی تاج و تخت کئی را سزید
105105
بر و بازوی شیر و خورشید روی
دل پهلوان دست شمشیر جوی
106106
سپیدش مژه دیدگان قیرگون
چو بسد لب و رخ به مانند خون
107107
دل سام شد چون بهشت برین
بر آن پاک فرزند کرد آفرین
108108
به من ای پسر گفت دل نرم کن
گذشته مکن یاد و دل گرم کن
109109
منم کم‌ترین بنده یزدان پرست
از آن پس که آوردمت باز دست
110110
پذیرفته‌ام از خدای بزرگ
که دل بر تو هرگز ندارم سترگ
111111
بجویم هوای تو از نیک و بد
از این پس چه خواهی تو چونان سزد
112112
تنش را یکی پهلوانی قبای
بپوشید و از کوه بگزارد پای
113113
فرود آمد از کوه و بالای خواست
همان جامهٔ خسرو آرای خواست
114114
سپه یک‌سره پیش سام آمدند
گشاده دل و شادکام آمدند
115115
تبیره‌زنان پیش بردند پیل
برآمد یکی گرد مانند نیل
116116
خروشیدن کوس با کرّه‌نای
همان زنگ زرین و هندی درای
117117
سواران همه نعره برداشتند
بدان خرّمی راه بگذاشتند
118118
چو اندر هوا شب علم برگشاد
شد آن روی رومیش زنگی نژاد
119119
بر آن دشت هامون فرود آمدند
بخفتند و یکبار دم بر زدند
120120
چو بر چرخ گردان درفشنده شید
یکی خیمه زد از حریر سپید
121121
به شادی به شهر اندرون آمدند
ابا پهلوانی فزون آمدند
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

منوچهر یک هفته با درد بود

دو چشمش پر آب و رخش زرد بود

فردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 1

اگلی نظم

یکایک به شاه آمد این آگهی

که سام آمد از کوه با فرّهی

فردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 3

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00