صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 21

بخش 21

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو با گیو کیخسرو آمد به زم

جهان چند ازو شاد و چندی دژم

2

نوندی به هر سو برافگند گیو

یکی نامه از شاه وز گیو نیو

3

که آمد ز توران جهاندار شاد

سر تخمهٔ نامور کیقباد

4

فرستادهٔ بختیار و سوار

خردمند و بینادل و دوستدار

5

گزین کرد ازان نامداران زم

بگفت آنچ بشنید از بیش و کم

6

بدو گفت ز ایدر برو باصفهان

بر نیو گودرز کشوادگان

7

بگویش که کیخسرو آمد به زم

که بادی نجست از بر او دژم

8

یکی نامه نزدیک کاووس شاه

فرستاده‌ای چست بگرفت راه

9

هیونان کفک افگن بادپای

بجستند برسان آتش ز جای

10

فرستادهٔ گیو روشن روان

نخستین بیامد بر پهلوان

11

پیامش همی گفت و نامه بداد

جهان پهلوان نامه بر سر نهاد

12

ز بهر سیاووش ببارید آب

همی کرد نفرین بر افراسیاب

13

فرستاده شد نزد کاووس کی

ز یال هیونان بپالود خوی

14

چو آمد به نزدیک کاووس شاه

ز شادی خروش آمد از بارگاه

15

خبر شد به گیتی که فرزند شاه

جهانجوی کیخسرو آمد ز راه

16

سپهبد فرستاده را پیش خواند

بران نامهٔ گیو گوهر فشاند

17

جهانی به شادی بیاراستند

بهر جای رامشگران خواستند

18

ازان پس ز کشور مهان جهان

برفتند یکسر سوی اصفهان

19

بیاراست گودرز کاخ بلند

همه دیبهٔ خسروانی فگند

20

یکی تخت بنهاد پیکر به زر

بدو اندرون چند گونه گهر

21

یکی تاج با یاره و گوشوار

یکی طوق پر گوهر شاهوار

22

به زر و به گوهر بیاراست گاه

چنان چون بباید سزاوار شاه

23

سراسر همه شهر آیین ببست

بیاراست میدان و جای نشست

24

مهان سرافراز برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

25

برفتند هشتاد فرسنگ پیش

پذیره شدندش به آیین خویش

26

چو چشم سپهبد برآمد به شاه

همان گیو را دید با او به راه

27

چو آمد پدیدار با شاه گیو

پیاده شدند آن سواران نیو

28

فرو ریخت از دیدگان آب زرد

ز درد سیاوش بسی یاد کرد

29

ستودش فراوان و کرد آفرین

چنین گفت کای شهریار زمین

30

ز تو چشم بدخواه تو دور باد

روان سیاوش پر از نور باد

31

جهاندار یزدان گوای منست

که دیدار تو رهنمای منست

32

سیاووش را زنده گر دیدمی

بدین گونه از دل نخندیدمی

33

بزرگان ایران همه پیش اوی

یکایک نهادند بر خاک روی

34

وزان جایگه شاد گشتند باز

فروزنده شد بخت گردن فراز

35

ببوسید چشم و سر گیو گفت

که بیرون کشیدی سپهر از نهفت

36

گزارندهٔ خواب و جنگی توی

گه چاره مرد درنگی توی

37

سوی خانهٔ پهلوان آمدند

همه شاد و روشن روان آمدند

38

ببودند یک هفته با می بدست

بیاراسته بزمگاه و نشست

39

به هشتم سوی شهر کاووس شاه

همه شاددل برگرفتند راه

40

چو کیخسرو آمد بر شهریار

جهان گشت پر بوی و رنگ و نگار

41

بر آیین جهانی شد آراسته

در و بام و دیوار پرخواسته

42

نشسته به هر جای رامشگران

گلاب و می و مشک با زعفران

43

همه یال اسپان پر از مشک و می

درم با شکر ریخته زیر پی

44

چو کاووس کی روی خسرو بدید

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

45

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی

بمالید بر چشم او چشم و روی

46

جوان جهانجوی بردش نماز

گرازان سوی تخت رفتند باز

47

فراوان ز ترکان بپرسید شاه

هم از تخت سالار توران سپاه

48

چنین پاسخ آورد کان کم خرد

به بد روی گیتی همی بسپرد

49

مرا چند ببسود و چندی بگفت

خرد با هنر کردم اندر نهفت

50

بترسیدم از کار و کردار او

بپیچیدم از رنج و تیمار او

51

اگر ویژه ابری شود در بار

کشنده پدر چون بود دوستدار

52

نخواند مرا موبد از آب پاک

که بپرستم او را پدر زیر خاک

53

کنون گیو چندی به سختی ببود

به توران مرا جست و رنج آزمود

54

اگر نیز رنجی نبودی جزین

که با من بیامد ز توران زمین

55

سرافراز دو پهلوان با سپاه

پس ما بیامد چو آتش به راه

56

من آن دیدم از گیو کز پیل مست

نبیند به هندوستان بت پرست

57

گمانی نبردم که هرگز نهنگ

ز دریا بران سان برآید به جنگ

58

ازان پس که پیران بیامد چو شیر

میان بسته و بادپایی به زیر

59

به آب اندر آمد بسان نهنگ

که گفتی زمین را بسوزد به جنگ

60

بینداخت بر یال او بر کمند

سر پهلوان اندر آمد به بند

61

بخواهش‌گری رفتم ای شهریار

وگرنه بکندی سرش را ز بار

62

بدان کاو ز درد پدر خسته بود

ز بد گفتن ما زبان بسته بود

63

چنین تا لب رود جیحون به جنگ

نیاسود با گُرزهٔ گاورنگ

64

سرانجام بگذاشت جیحون به خشم

بآب و بکشتی نیفگند چشم

65

کسی را که چون او بود پهلوان

بود جاودان شاد و روشن روان

66

یکی کاخ کشواد بد در صطخر

که آزادگان را بدو بود فخر

67

چو از تخت کاووس برخاستند

به ایوان نو رفتن آراستند

68

همی رفت گودرز با شهریار

چو آمد بدان گلشن زرنگار

69

بر اورنگ زرینش بنشاندند

برو بر بسی آفرین خواندند

70

ببستند گردان ایران کمر

بجز طوس نوذر که پیچید سر

71

که او بود با کوس و زرینه کفش

هم او داشتی کاویانی درفش

72

ازان کار گودرز شد تیز مغز

برِ او پیامی فرستاد نغز

73

پیمبر سرافراز گیو دلیر

که چنگ یلان داشت و بازوی شیر

74

بدو گفت با طوس نوذر بگوی

که هنگام شادی بهانه مجوی

75

بزرگان و گردان ایران زمین

همه شاه را خواندند آفرین

76

چرا سر کشی تو به فرمان دیو

نبینی همی فر گیهان خدیو

77

اگر تو بپیچی ز فرمان شاه

مرا با تو کین خیزد و رزمگاه

78

فرستاده گیوست پیغام من

به دستوری نامدار انجمن

79

ز پیش پدر گیو بنمود پشت

دلش پر ز گفتارهای درشت

80

بیامد به طوس سپهبد بگفت

که این رای را با تو دیوست جفت

81

چو بشنید پاسخ چنین داد طوس

که بر ما نه خوبست کردن فسوس

82

به ایران پس از رستم پیلتن

سرافرازتر کس منم ز انجمن

83

نبیره منوچهر شاه دلیر

که گیتی به تیغ اندر آورد زیر

84

همان شیر پرخاشجویم به جنگ

بدرم دل پیل و چنگ پلنگ

85

همی بی من آیین و رای آورید

جهان را به نو کدخدای آورید

86

نباشم بدین کار همداستان

ز خسرو مزن پیش من داستان

87

جهاندار کز تخم افراسیاب

نشانیم بخت اندر آید به خواب

88

نخواهیم شاه از نژاد پشنگ

فسیله نه نیکو بود با پلنگ

89

تو این رنجها را که بردی برست

که خسرو جوانست و کندآورست

90

کسی کاو بود شهریار زمین

هنر باید و گوهر و فر و دین

91

فریبرز کاووس فرزند شاه

سزاوارتر کس به تخت و کلاه

92

بهرسو ز دشمن ندارد نژاد

همش فر و برزست و هم نام و داد

93

دژم گیو برخاست از پیش او

که خام آمدش دانش و کیش او

94

بیامد به گودرز کشواد گفت

که فر و خرد نیست با طوس جفت

95

دو چشمش تو گویی نبیند همی

فریبرز را برگزیند همی

96

برآشفت گودرز و گفت از مهان

همی طوس کم باید اندر جهان

97

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

بزد کوس ز ایوان به میدان گذشت

98

سواران جنگی ده و دو هزار

برون رفت برگستوان‌ور سوار

99

وزان رو بیامد سپهدار طوس

ببستند بر کوههٔ پیل کوس

100

ببستند گردان ایران میان

به پیش سپاه اختر کاویان

101

چو گودرز را دید و چندان سپاه

کزو تیره شد روی خورشید و ماه

102

یکی تخت بر کوههٔ ژنده پیل

ز پیروزه تابان به کردار نیل

103

جهانجوی کیخسرو تاج‌ور

نشسته بران تخت و بسته کمر

104

به گرد اندرش ژنده‌پیلان دویست

تو گفتی به گیتی جز آن جای نیست

105

همی تافت زان تخت خسرو چو ماه

ز یاقوت رخشنده بر سر کلاه

106

غمی شد دل طوس و اندیشه کرد

که امروز اگر من بسازم نبرد

107

بسی کشته آید ز هر دو سپاه

ز ایران نه برخیزد این کینه‌گاه

108

نباشد جز از کام افراسیاب

سر بخت ترکان برآید ز خواب

109

بدیشان رسد تخت شاهنشهی

سرآید به ما روزگار مهی

110

خردمند مردی و جوینده راه

فرستاد نزدیک کاووس شاه

111

که از ما یکی گر برین دشت جنگ

نهد بر کمان پر تیر خدنگ

112

یکی کینه خیزد که افراسیاب

هم امشب همی آن ببیند به خواب

113

چو بشنید زین‌گونه گفتار شاه

بفرمود تا بازگردد به راه

114

بر طوس و گودرز کشوادگان

گزیده سرافراز آزادگان

115

که بر درگه آیند بی‌انجمن

چنان چون بباید به نزدیک من

116

بشد طوس و گودرز نزدیک شاه

زبان برگشادند بر پیش گاه

117

بدو گفت شاه ای خردمند پیر

منه زهر برنده بر جام شیر

118

بنه تیغ و بگشای ز آهن میان

نباید کزین سود دارد زیان

119

چنین گفت طوس سپهبد به شاه

که گر شاه سیر آید از تخت و گاه

120

به فرزند باید که ماند جهان

بزرگی و دیهیم و تخت مهان

121

چو فرزند باشد نبیره کلاه

چرا برنهد برنشیند به گاه

122

بدو گفت گودرز کای کم خرد

ترا بخرد از مردمان نشمرد

123

به گیتی کسی چون سیاوش نبود

چنو راد و آزاد و خامش نبود

124

کنون این جهانجوی فرزند اوست

همویست گویی به چهر و به پوست

125

گر از تور دارد ز مادر نژاد

هم از تخم شاهی نپیچد ز داد

126

به توران و ایران چنو نیو کیست

چنین خام گفتارت از بهر چیست

127

دو چشمت نبیند همی چهر او

چنان برز و بالا و آن مهر او

128

به جیحون گذر کرد و کشتی نجست

به فر کیانی و رای درست

129

بسان فریدون کز اروند رود

گذشت و به کشتی نیامد فرود

130

ز مردی و از فرهٔ ایزدی

ازو دور شد چشم و دست بدی

131

تو نوذر نژادی نه بیگانه‌ای

پدر تیز بود و تو دیوانه‌ای

132

سلیح من ار با منستی کنون

بر و یالت آغشته گشتی به خون

133

بدو گفت طوس ای جهاندیده پیر

سخن گوی لیکن همه دلپذیر

134

اگر تیغ تو هست سندان شکاف

سنانم بدرّد دل کوه قاف

135

وگر گُرز تو هست با سنگ و تاب

خدنگم بدوزد دل آفتاب

136

و گر تو ز کشواد داری نژاد

منم طوس نوذر مه و شاهزاد

137

بدو گفت گودرز چندین مگوی

که چندین نبینم ترا آب روی

138

به کاووس گفت ای جهاندار شاه

تو دل را مگردان ز آیین و راه

139

دو فرزند پرمایه را پیش خوان

سزاوار گاهند و هر دو جوان

140

ببین تا ز هر دو سزاوار کیست

که با برز و با فرهٔ ایزدیست

141

بدو تاج بسپار و دل شاد دار

چو فرزند بینی همی شهریار

142

بدو گفت کاووس کاین رای نیست

که فرزند هر دو به دل بر یکیست

143

یکی را چو من کرده باشم گزین

دل دیگر از من شود پر ز کین

144

یکی کار سازم که هر دو ز من

نگیرند کین اندرین انجمن

145

دو فرزند ما را کنون بر دو خیل

بباید شدن تا در اردبیل

146

به مرزی که آنجا دژ بهمنست

همه ساله پرخاش آهرمنست

147

برنجست ز آهرمن آتش پرست

نباشد بران مرز کس را نشست

148

ازیشان یکی کان بگیرد به تیغ

ندارم ازو تخت شاهی دریغ

149

چو بشنید گودرز و طوس این سخن

که افگند سالار هشیار بن

150

برین هر دو گشتند همداستان

ندانست ازین به کسی داستان

151

برین یک سخن دل بیاراستند

ز پیش جهاندار برخاستند

152

چو خورشید برزد سر از برج شیر

سپهر اندر آورد شب را به زیر

153

فریبرز با طوس نوذر دمان

به نزدیک شاه آمدند آن زمان

154

چنین گفت با شاه هشیار طوس

که من با سپهبد برم پیل و کوس

155

همان من کشم کاویانی درفش

رخ لعل دشمن کنم چون بنفش

156

کنون همچنین من ز درگاه شاه

بنه برنهم برنشانم سپاه

157

پس اندر فریبرز و کوس و درفش

هوا کرده از سم اسپان بنفش

158

چو فرزند را فر و برز کیان

بباشد نبیره نبندد میان

159

بدو گفت شاه ار تو رانی ز پیش

زمانه نگردد ز آیین خویش

160

بِرای خداوند خورشید و ماه

توان ساخت پیروزی و دستگاه

161

فریبرز را گر چنین است رای

تو لشکر بیارای و منشین ز پای

162

بشد طوس با کاویانی درفش

به پا اندرون کرده زرینه کفش

163

فریبرز کاووس در قلبگاه

به پیش اندرون طوس و پیل و سپاه

164

چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید

زمین همچو آتش همی بردمید

165

بشد طوس با لشکری جنگجوی

به تندی سوی دژ نهادند روی

166

سر بارهٔ دژ بد اندر هوا

ندیدند جنگ هوا کس روا

167

سنانها ز گرمی همی برفروخت

میان زره مرد جنگی بسوخت

168

جهان سر به سر گفتی از آتش است

هوا دام آهرمن سرکش است

169

سپهبد فریبرز را گفت مرد

به چیزی چو آید به دشت نبرد

170

به گُرز گران و به تیغ و کمند

بکوشد که آرد به چیزی گزند

171

به پیرامن دژ یکی راه نیست

ز آتش کسی را دل ای شاه نیست

172

میان زیر جوشن بسوزد همی

تن بارکش برفروزد همی

173

بگشتند یک هفته گرد اندرش

بدیده ندیدند جای درش

174

به نومیدی از جنگ گشتند باز

نیامد بر از رنج راه دراز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو از لشگر آگه شد افراسیاب

برو تیره شد تابش آفتاب

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 20

اگلی نظم

چو آگاهی آمد به آزادگان

بر پیر گودرز کشوادگان

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 22

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور