صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود
  4. »بخش 30

بخش 30

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی مایه‌ور پور اسفندیار

که نوش آذرش خواندی شهریار

22

بران بام دژ بود و چشمش به راه

بدان تا کی آید ز ایران سپاه

33

پدر را بگوید چو بیند کسی

به بالای دژ درنمانده بسی

44

چو جاماسپ را دید پویان به راه

به سربر یکی نغز توزی کلاه

55

چنین گفت کامد ز توران سوار

بپویم بگویم به اسفندیار

66

فرود آمد از بارهٔ دژ دوان

چنین گفت کای نامور پهلوان

77

سواری همی بینم از دیدگاه

کلاهی به سر بر نهاده سیاه

88

شوم باز بینم که گشتاسپیست

وگر کینه‌جویست و ارجاسپیست

99

اگر ترک باشد ببرم سرش

به خاک افگنم نابسوده برش

1010

چنین گفت پرمایه اسفندیار

که راه گذر کی بوده بی‌سوار

1111

همانا کز ایران یکی لشکری

سوی ما بیامد به پیغمبری

1212

کلاهی به سر بر نهاده دوپر

ز بیم سواران پرخاشخر

1313

چو بشنید نوش آذر از پهلوان

بیامد بران بارهٔ دژ دوان

1414

چو جاماسپ تنگ اندر آمد ز راه

هم از باره دانست فرزند شاه

1515

بیامد به نزدیک فرخ پدر

که فرخنده جاماسپ آمد به در

1616

بفرمود تا دژ گشادند باز

درآمد خردمند و بردش نماز

1717

بدادش درود پدر سربسر

پیامی که آورده بد در بدر

1818

چنین پاسخ آورد اسفندیار

که ای از خرد در جهان یادگار

1919

خردمند و کنداور و سرفراز

چرا بسته را برد باید نماز

2020

کسی را که بر دست و پای آهنست

نه مردم نژادست کهرمنست

2121

درود شهنشاه ایران دهی

ز دانش ندارد دلت آگهی

2222

درودم از ارجاسپ آمد کنون

کز ایران همی دست شوید به خون

2323

مرا بند کردند بر بی‌گناه

همانا گه رزم فرزند شاه

2424

چنین بود پاداش رنج مرا

به آهن بیاراست گنج مرا

2525

کنون همچنین بسته باید تنم

به یزدان گوای منست آهنم

2626

که بر من ز گشتاسپ بیداد بود

ز گفت گُرَزم اهرمن شاد بود

2727

مبادا که این بد فرامش کنم

روان را به گفتار بیهش کنم

2828

بدو گفت جاماسپ کای راست‌گوی

جهانگیر و کنداور و نیک‌خوی

2929

دلت گر چنین از پدر خیره گشت

نگر بخت این پادشا تیره گشت

3030

چو لهراسپ شاه آن پرستنده مرد

که ترکان بکشتندش اندر نبرد

3131

همان هیربد نیز یزدان‌پرست

که بودند با زند و استا به دست

3232

بکشتند هشتاد از موبدان

پرستنده و پاک‌دل بخردان

3333

ز خونشان به نوش‌آذر آذر بمرد

چنین بدکنش خوار نتوان شمرد

3434

ز بهر نیا دل پر از درد کن

برآشوب و رخسارگان زرد کن

3535

ز کین یا ز دین گر نجنبی ز جای

نباشی پسندیدهٔ رهنمای

3636

چنین داد پاسخ که ای نیک‌نام

بلنداختر و گرد و جوینده کام

3737

براندیش کان پیر لهراسپ را

پرستنده و باب گشتاسپ را

3838

پسر به که جوید همی کین اوی

که تخت پدر داشت و ایین اوی

3939

بدو گفت ار ایدونک کین نیا

نجویی نداری به دل کیمیا

4040

همای خردمند و به آفرید

که باد هوا روی ایشان ندید

4141

به ترکان اسیراند با درد و داغ

پیاده دوان رنگ رخ چون چراغ

4242

چنین پاسخ آوردش اسفندیار

که من بسته بودم چنین زار و خوار

4343

نکردند زیشان ز من هیچ یاد

نه برزد کس از بهر من سردباد

4444

چه گویی به پاسخ که روزی همای

ز من کرد یاد اندرین تنگ جای

4545

دگر نیز پرمایه به آفرید

که گفتی مرا در جهان خود ندید

4646

بدو گفت جاماسپ کای پهلوان

پدرت از جهان تیره دارد روان

4747

به کوه اندرست این زمان با سران

دو دیده پر از آب و لب ناچران

4848

سپاهی ز ترکان بگرد اندرش

همانا نبینی سر و افسرش

4949

نیاید پسند جهان‌آفرین

که تو دل بپیچی ز مهر و ز دین

5050

برادر که بد مر ترا سی و هشت

ازان پنج ماند و دگر درگذشت

5151

چنین پاسخ آوردش اسفندیار

که چندین برادر بدم نامدار

5252

همه شاد با رامش و من به بند

نکردند یاد از من مستمند

5353

اگر من کنون کین بسیچم چه سود

کزیشان برآورد بدخواه دود

5454

چو جاماسپ زین گونه پاسخ شنود

دلش گشت از درد پر داغ و دود

5555

همی بود بر پای و دل پر ز خشم

به زاری همی راند آب از دو چشم

5656

بدو گفت کای پهلوان جهان

اگر تیره گردد دلت با روان

5757

چه گویی کنون کار فرشیدورد

که بود از تو همواره با داغ و درد

5858

به هر سو که بودی به رزم و به بزم

پر از درد و نفرین بدی بر گُرَزم

5959

پر از زخم شمشیر دیدم تنش

دریده برو مغفر و جوشنش

6060

همی زار می بگسلد جان اوی

ببخشای بر چشم گریان اوی

6161

چو آواز دادش ز فرشیدورد

دلش گشت پرخون و جان پر ز درد

6262

چو باز آمدش دل به جاماسپ گفت

که این بد چرا داشتی در نهفت

6363

بفرمای کاهنگران آورند

چو سوهان و پتک گران آورند

6464

بیاورد جاماسپ آهنگران

چو سندان پولاد و پتک گران

6565

بسودند زنجیر و مسمار و غل

همان بند رومی به کردار پل

6666

چو شد دیر بر سودن بستگی

به بد تنگدل بسته از خستگی

6767

به آهنگران گفت کای شوربخت

ببندی و بسته ندانی گسخت

6868

همی گفت من بند آن شهریار

نکردم به پیش خردمند خوار

6969

بپیچید تن را و بر پای جست

غمی شد به پابند یازید دست

7070

بیاهیخت پای و بپیچید دست

همه بند و زنجیر بر هم شکست

7171

چو بگسست زنجیر بی‌توش گشت

بیفتاد از درد و بیهوش گشت

7272

ستاره شمرکان شگفتی بدید

بران تاجدار آفرین گسترید

7373

چو آمد به هوش آن گو زورمند

همی پیش بنهاد زنجیر و بند

7474

چنین گفت کاین هدیه‌های گُرَزم

منش پست بادش به بزم و به رزم

7575

به گرمابه شد با تن دردمند

ز زنجیر فرسوده و مستمند

7676

چو آمد به در پس گو نامدار

رخش بود همچون گل اندر بهار

7777

یکی جوشن خسروانی بخواست

همان جامهٔ پهلوانی بخواست

7878

بفرمود کان بارهٔ گام زن

بیارید و آن ترگ و شمشیر من

7979

چو چشمش بران تیزرو برفتاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

8080

همی گفت گر من گنه کرده‌ام

ازینسان به بند اندر آزرده‌ام

8181

چه کرد این چمان بارهٔ بربری

چه بایست کردن بدین لاغری

8282

بشویید و او را بی‌آهو کنید

به خوردن تنش را به نیرو کنید

8383

فرستاد کس نزد آهنگران

هرانکس که استاد بود اندران

8484

برفتند و چندی زره خواستند

سلیحش یکایک بپیراستند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سرانجام گشتاسپ بنمود پشت

بدانگه که شد روزگارش درشت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود»بخش 29

اگلی نظم

چو شب شد چو آهرمن کینه‌خواه

خروش جرس خاست از بارگاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود»بخش 31

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور