صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان دوازده رخ
  4. »بخش 15

بخش 15

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سر نامه کرد آفرین از نخست

دگر پاسخ آورد یکسر درست

22

که بر خواندم نامه را سر به سر

شنیدیم گفتار تو در به در

33

رسانید رویین بر ما پیام

یکایک همه هرچ بردی تو نام

44

ولیکن شگفت آمدم کار تو

همی ز این چنین چرب گفتار تو

55

دلت با زبان هیچ همسایه نیست

روان ترا از خرد مایه نیست

66

به هرجای چربی به کار آوری

چنین تو سخن پرنگار آوری

77

کسی را که از بن نباشد خرد

گمان بر تو بر مهربانی برد

88

چو شوره زمینی که از دور آب

نماید چو تابد بر او آفتاب

99

ولیکن نه گاه فریبست و بند

که هنگام گرزست و تیغ و کمند

1010

مرا با تو جز کین و پیکار نیست

گه پاسخ و روز گفتار نیست

1111

نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر

نه جای فریبست و پیوند و مهر

1212

کرا داد خواهد جهاندار زور

کرا بردهد بخت پیروز هور

1313

ولیکن بدین گفته پاسخ شنو

خرد یاد کن بخت را پیشرو

1414

نخست آنک گفتی که از مهر نیز

ز یزدان وز گردش رستخیز

1515

نخواهم که آید مرا پیش جنگ

دلم گشت از این کار بیداد تنگ

1616

دلت با زبان آشنایی نداشت

بدان گه که این گفته بر دل گماشت

1717

اگر داد بودی به دلت اندرون

ترا پیشدستی نبودی به خون

1818

کز آغاز کار اندر آمد نخست

نبودی به خون ریختن هیچ سست

1919

نخستین که آمد به پیش تو گیو

از ایران هشیوار مردان نیو

2020

بسازیده مر جنگ را لشکری

ز کشور دمان تا دگر کشوری

2121

تو کردی همه جنگ را دست پیش

سپه را تو برکندی از جای خویش

2222

خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی

به فرجام آرام بیش آمدی

2323

ولیکن سرشت بد و خوی بد

ترا نگذراند به راه خرد

2424

بدی خود بدان تخمه در گوهرست

به بد کردن آن تخمه اندر خورست

2525

شنیدی که بر ایرج نیک‌بخت

چه آمد ز تور از پی تاج و تخت

2626

چو از تور و سلم اندر آمد زمین

سراسر بگسترد بیداد و کین

2727

فریدون که از درد دل روز و شب

گشادی به نفرین ایشان دو لب

2828

به افراسیاب آمد آن مهر بد

از آن نامداران اندک خرد

2929

ز سر با منوچهر نو کین نهاد

همیدون ابا نوذر و کیقباد

3030

به کاووس کی کرد خود آنچ کرد

برآورد از ایران آباد گرد

3131

از آن پس به کین سیاووش باز

فگند این چنین کینهٔ نو دراز

3232

نیامد بدانگه ترا داد یاد

که او بی‌گنه جان شیرین بداد

3333

چه مایه بزرگان که از تخت و گاه

از ایران شدند اندر این کین تباه

3434

و دیگر که گفتی که با پیر سر

به خون ریختن کس نبندد کمر

3535

بدان ای جهاندیدهٔ پرفریب

به هر کار دیده فراز و نشیب

3636

که یزدان مرا زندگانی دراز

بدان داد با بخت گردن‌فراز

3737

که از شهر توران به روز نبرد

ز کینه برآرم به خورشید گرد

3838

بترسم همی زانک یزدان من

ز تن بگسلاند مگر جان من

3939

من این کینه را ناوریده به جای

بر و بومتان ناسپرده به پای

4040

سه دیگر که گفتی ز یزدان پاک

نبینم به دلت اندرون بیم و باک

4141

ندانی کز این خیره خون ریختن

گرفتار کردی به فرجام تن

4242

من اکنون بدین خوب گفتار تو

اگر باز گردم ز پیکار تو

4343

به هنگام پرسش ز من کردگار

بپرسد از این گردش روزگار

4444

که سالاری و گنج و مردانگی

ترا دادم و زور و فرزانگی

4545

به کین سیاوش کمر بر میان

نبستی چرا پیش ایرانیان

4646

به هفتاد خون گرامی پسر

بپرسد ز من داور دادگر

4747

ز پاسخ به پیش جهان‌آفرین

چه گویم چرا بازگشتم ز کین

4848

ز کار سیاوش چهارم سخن

که افگندی ای پیر سالار بن

4949

که گفتی ز بهر تنی گشته خاک

نشاید ستد زنده را جان پاک

5050

تو بشناس کین زشت کردارها

به دل پر ز هر گونه آزارها

5151

که با شهر ایران شما کرده‌اید

چه مایه کیان را بیازرده‌اید

5252

چه پیمان شکستن چه کین ساختن

همیشه به سوی بدی تاختن

5353

چو یاد آورم چون کنم آشتی

که نیکی سراسر بدی کاشتی

5454

به پنجم که گفتی که پیمان کنم

ز توران سران را گروگان کنم

5555

به نزدیک خسرو فرستیم گنج

ببندیم بر خویشتن راه رنج

5656

بدان ای نگهبان توران سپاه

که فرمان جز اینست ما را ز شاه

5757

مرا جنگ فرمود و آویختن

به کین سیاووش خون ریختن

5858

چو فرمان خسرو نیارم به جای

روان شرم دارد به دیگر سرای

5959

ور اومید داری که خسرو به مهر

گشاید بر این گفتها بر تو چهر

6060

گروگان و آن خواسته هرچ هست

چو لهاک و رویین خسروپرست

6161

گسی کن بزودی به نزدیک شاه

سوی شهر ایران گشادست راه

6262

ششم شهر ایران که کردی تو یاد

بر و بوم آباد فرخ‌نژاد

6363

سپاریم گفتی به خسرو همه

ز هر سو بر خویش خوانم رمه

6464

ترا کرد یزدان از آن بی‌نیاز

گر آگه نه‌ای تا گشاییم راز

6565

سوی باختر تا به مرز خزر

همه گشت لهراسب را سر به سر

6666

سوی نیمروز اندرون تا بسند

جهان شد به کردار روی پرند

6767

تهم رستم نیو با تیغ تیز

برآورد از ایشان دم رستخیز

6868

سر هندوان با درفش سیاه

فرستاد رستم به نزدیک شاه

6969

دهستان و خوارزم و آن بوم و بر

که ترکان برآورده بودند سر

7070

بیابان از ایشان بپرداختند

سوی باختر تاختن ساختند

7171

ببارید بر شیده اشکش تگرگ

فراز آوریدش به نزدیک مرگ

7272

اسیران وز خواسته چند چیز

فرستاد نزدیک خسرو به نیز

7373

وز این سو من و تو به جنگ اندریم

بدین مرکز نام و ننگ اندریم

7474

به یک جنگ دیدی همه دستبرد

از این نامداران و مردان گرد

7575

ور ایدونک روی اندر آری به روی

رهانم ترا ز این همه گفت و گوی

7676

به نیروی یزدان و فرمان شاه

به خون غرقه گردانم این رزمگاه

7777

تو ای نامور پهلوان سپاه

نگه کن بدین گردش هور و ماه

7878

که بند سپهری فراز آمدست

سر بخت ترکان به گاز آمدست

7979

نگر تا ز کردار بدگوهرت

چه آرد جهان‌آفرین بر سرت

8080

زمانه ز بد دامن اندر کشید

مکافات بد را بد آید پدید

8181

تو بندیش هشیار و بگشای گوش

سخن از خردمند مردم نیوش

8282

بدان کین چنین لشکر نامدار

سواران شمشیرزن صدهزار

8383

همه نامجوی و همه کینه‌خواه

به افسون نگردند ازین رزمگاه

8484

زمانه برآمد به هفتم سخن

فگندی وفا را به سوگند بن

8585

به پیمان مرا با تو گفتار نیست

خرد را روانت خریدار نیست

8686

ازیراک با هرک پیمان کنی

وفا را به فرجام هم بشکنی

8787

به سوگند تو شد سیاوش به باد

به گفتار بر تو کس ایمن مباد

8888

نبودیش فریادرس روز درد

چه مایه به سختی ترا یاد کرد

8989

به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت

از آن تو بیشست مردی و بخت

9090

همیدون فزونم به مردان و گنج

ولیکن دلم را ز مهرست رنج

9191

من ایدون گمانم که تا این زمان

به جنگ آزمودی مرا بی‌گمان

9292

گرم بی‌هنر یافتی روز کین

تو دانی کنون بازم از پس ببین

9393

به فرجام گفتی ز مردان مرد

تنی چند بگزین ز بهر نبرد

9494

من از لشکر ترک هم ز این نشان

بیارم سواران مردم‌کشان

9595

که از مهربانی که بر لشکرم

نخواهم که بیداد کین گسترم

9696

تو با مهربانی نهی پای پیش

که دانی نهان دل و رای خویش

9797

بیازارد از من جهاندار شاه

گر از یکدگر بگسلانم سپاه

9898

نهم آنک گفتی مبارز گزین

که با من بگردد بر این دشت کین

9999

یکی لشکری پرگنه پیش من

پرآزار از ایشان دل انجمن

100100

نباشد ز من شاه همداستان

کز ایشان بگردم بدین داستان

101101

نخستین به انبوه زخمی چو کوه

بباید زدن سر بسر همگروه

102102

میان دو لشکر دو صف برکشید

گر ایدونک پیروزی آید پدید

103103

وگرنه همین نامداران مرد

بیاریم و سازیم جای نبرد

104104

از این گفته گر بگسلی باز دل

من از گفتهٔ خود نیم دلگسل

105105

ور ایدونک با من به آوردگاه

بسنده نخواهی بدن با سپاه

106106

سپه خواه و یاور ز سالار خویش

به ژرفی نگه‌دار پیکار خویش

107107

پراگنده از لشکرت خستگان

ز خویشان نزدیک و پیوستگان

108108

بمان تا کندشان پزشکان درست

زمان جستن اکنون بدین کار تست

109109

اگر خواهی از من زمان درنگ

وگر جنگ جویی بیارای جنگ

110110

بدان گفتم این تا به روز نبرد

به ما بر بهانه نبایدت کرد

111111

که ناگاه با ما به جنگ آمدی

کمین کردی و بی‌درنگ آمدی

112112

من این کین اگر تا به صد سالیان

بخواهم همانست و اکنون همان

113113

از این کینه برگشتن امید نیست

شب و روز بی‌دیدگان را یکیست

114114

چو آن پاسخ نامه گشت اسپری

فرستاده آمد به سان پری

115115

کمر بر میان با ستور نوند

ز مردان به گرد اندرش نیز چند

116116

فرود آمد از باره رویین گرد

گوان را همه پیش گودرز برد

117117

سپهبد بفرمود تا موبدان

ز لشکر همه نامور بخردان

118118

به زودی سوی پهلوان آمدند

خردمند و روشن‌روان آمدند

119119

پس آن پاسخ نامه پیش گوان

بفرمود خواندن همی پهلوان

120120

بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر

شنیدند گفتار فرخ دبیر

121121

هش و رای پیران تنک داشتند

همه پند او را سبک داشتند

122122

به گودرز بر آفرین خواند

ورا پهلوان گزین خواندند

123123

پس آن نامه را مهر کرد و بداد

به رویین پیران ویسه‌نژاد

124124

چو از پیش گودرز برخاستند

بفرمود تا خلعت آراستند

125125

از اسبان تازی به زرین ستام

چه افسر چه شمشیر زرین نیام

126126

ببخشید یارانش را سیم و زر

کرا در خور آمد کلاه و کمر

127127

برفت از در پهلوان با سپاه

سوی لشکر خویش بگرفت راه

128128

چو رویین به نزدیک پیران رسید

به پیش پدر شد چنانچون سزید

129129

به نزدیک تختش فرو برد سر

جهاندیده پیران گرفتش به بر

130130

چو بگزارد پیغام سالار شاه

بگفت آنچ دید اندر آن رزمگاه

131131

پس آن نامه برخواند پیشش دبیر

رخ پهلوان سپه شد چو قیر

132132

دلش گشت پردرد و جان پرنهیب

بدانست کآمد به تنگی نشیب

133133

شکیبایی و خامشی برگزید

بکرد آن سخن بر سپه ناپدید

134134

از آن پس چنین گفت پیش سپاه

که گودرز را دل نیامد به راه

135135

از آن خون هفتاد پور گزین

نیارامدش یک زمان دل ز کین

136136

گر ایدونک او بر گذشته سخن

به نوی همی کینه سازد ز بن

137137

چرا من به کین برادر کمر

نبندم نخارم از این کینه سر

138138

هم از خون نهصد سر نامدار

که از تن جدا شد گه کارزار

139139

که اندر بر و بوم ترکان دگر

سواری چو هومان نبندد کمر

140140

چو نستیهن آن سرو سایه فگن

که شد ناپدید از همه انجمن

141141

بباید کنون بست ما را کمر

نمانم به ایرانیان بوم و بر

142142

به نیروی یزدان و شمشیر تیز

برآرم از آن انجمن رستخیز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی نامه فرمود پس تا دبیر

نویسد سوی پهلوان دلپذیر

فردوسی»شاهنامه»داستان دوازده رخ»بخش 14

اگلی نظم

از اسبان گله هرچ شایسته بود

ز هر سو به لشکرگه آورد زود

فردوسی»شاهنامه»داستان دوازده رخ»بخش 16

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور