صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 28

بخش 28

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

وزان جایگه لشکر اندر کشید

دمان تا به شهر برهمن رسید

22

بدان تا ز کردارهای کهن

بپرسد ز پرهیزگاران سخن

33

برهمن چو آگه شد از کار شاه

که آورد زان روی لشگر به راه

44

پرستنده مرد اندر آمد ز کوه

شدند اندران آگهی همگروه

55

نوشتند پس نامه‌ای بخردان

به نزد سکندر سر موبدان

66

سر نامه بود آفرین نهان

ز داننده بر شهریار جهان

77

که پیروزگر باد همواره شاه

به افزایش و دانش و دستگاه

88

دگر گفت کای شهریار سترگ

ترا داد یزدان جهان بزرگ

99

چه داری بدین مرز بی‌ارز رای

نشست پرستندگان خدای

1010

گرین آمدنت از پی خواسته‌ست

خرد بی‌گمان نزد تو کاسته‌ست

1111

بر ما شکیبایی و دانش است

ز دانش روانها پر از رامش است

1212

شکیبایی از ما نشاید ستد

نه کس را ز دانش رسد نیز بد

1313

نبینی جز از برهنه یک رمه

پراگنده از روزگار دمه

1414

اگر بودن ایدر دراز آیدت

به تخم گیاها نیاز آیدت

1515

فرستاده آمد بر شهریار

ز بیخ گیا بر میانش ازار

1616

سکندر فرستاده و نامه دید

بی‌آزاری و رامشی برگزید

1717

سپه را سراسر هم آنجا بماند

خود و فیلسوفان رومی براند

1818

پرستنده آگه شد از کار شاه

پذیره شدندش یکایک به راه

1919

ببردند بی‌مایه چیزی که بود

که نه گنج بدشان نه کشت و درود

2020

یکایک برو خواندند آفرین

بران برمنش شهریار زمین

2121

سکندر چو روی برهمن بدید

بران گونه آواز ایشان شنید

2222

دوان و برهنه تن و پای و سر

تنان بی‌بر و جان ز دانش به بر

2323

ز برگ گیا پوشش از تخم خورد

برآسوده از رزم و روز نبرد

2424

خور و خواب و آرام بر دشت و کوه

برهنه به هر جای گشته گروه

2525

همه خوردنیشان بر میوه‌دار

ز تخم گیا رسته بر کوهسار

2626

ازار یکی چرم نخچیر بود

گیا پوشش و خوردن آژیر بود

2727

سکندر بپرسیدش از خواب و خورد

از آسایش روز ننگ و نبرد

2828

ز پوشیدنی و ز گستردنی

همه بی‌نیازیم از خوردنی

2929

برهنه چو زاید ز مادر کسی

نباید که نازد بپوشش بسی

3030

وز ایدر برهنه شود باز خاک

همه جای ترس است و تیمار و باک

3131

زمین بستر و پوشش از آسمان

به ره دیده‌بان تا کی آید زمان

3232

جهانجوی چندین بکوشد به چیز

که آن چیز کوشش نیرزد به نیز

3333

چنو بگذرد زین سرای سپنج

ازو بازماند زر و تاج و گنج

3434

چنان دان که نیکیست همراه اوی

به خاک اندر آید سر و گاه اوی

3535

سکندر بپرسید که کاندر جهان

فزون آشکارا بود گر نهان

3636

همان زنده بیش است گر مرده نیز

کزان پس نیازش نیاید به چیز

3737

چنین داد پاسخ که ای شهریار

تو گر مرده را بشمری صدهزار

3838

ازان صد هزاران یکی زنده نیست

خنک آنک در دوزخ افگنده نیست

3939

بباید همین زنده را نیز مرد

یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد

4040

بپرسید خشکی فزون‌تر گر آب

بتابد بروبر همی آفتاب

4141

برهمن چنین داد پاسخ به شاه

که هم آب را خاک دارد نگاه

4242

بپرسید کز خواب بیدار کیست

به روی زمین بر گنهکار کیست

4343

که جنبندگانند و چندی زیند

ندانند کاندر جهان برچیند

4444

برهمن چنین داد پاسخ بدوی

که ای پاکدل مهتر راست گوی

4545

گنهکارتر چیز مردم بود

که از کین و آزش خرد گم بود

4646

چو خواهی که این را بدانی درست

تن خویشتن را نگه کن نخست

4747

که روی زمین سربسر پیش تست

تو گویی سپهر روان خویش تست

4848

همی رای داری که افزون کنی

ز خاک سیه مغز بیرون کنی

4949

روان ترا دوزخ است آرزوی

مگر زین سخن بازگردی به خوی

5050

دگر گفت بر جان ما شاه کیست

به کژی بهر جای همراه کیست

5151

چنین داد پاسخ که آز است شاه

سر مایهٔ کین و جای گناه

5252

بپرسید خود گوهر از بهر چیست

کش از بهر بیشی بباید گریست

5353

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

دو دیوند بیچاره و دیوساز

5454

یکی را ز کمی شده خشک لب

یکی از فزونیست بی‌خواب شب

5555

همان هر دو را روز می بشکرد

خنک آنک جانش پذیرد خرد

5656

سکندر چو گفتار ایشان شنید

به رخساره شد چون گل شنبلید

5757

دو رخ زرد و دیده پر از آب کرد

همان چهر خندان پر از تاب کرد

5858

بپرسید پس شاه فرمانروا

که حاجت چه باشد شما را به ما

5959

ندارم دریغ از شما گنج خویش

نه هرگز براندیشم از رنج خویش

6060

بگفتند کای شهریار بلند

در مرگ و پیری تو بر ما ببند

6161

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که بامرگ خواهش نیاید به کار

6262

چه پرهیزی از تیز چنگ اژدها

که گرزآهنی زو نیابی رها

6363

جوانی که آید بمابر دراز

هم از روز پیری نیابد جواز

6464

برهمن بدو گفت کای پادشا

جهاندار و دانا و فرمانروا

6565

چو دانی که از مرگ خود چاره نیست

ز پیری بتر نیز پتیاره نیست

6666

جهان را به کوشش چه جویی همی

گل زهر خیره چه بویی همی

6767

ز تو بازماند همین رنج تو

به دشمن رسد کوشش و گنج تو

6868

ز بهر کسان رنج بر تن نهی

ز کم دانشی باشد و ابلهی

6969

پیامست از مرگ موی سپید

به بودن چه داری تو چندین امید

7070

چنین گفت بیداردل شهریار

که گر بنده از بخشش کردگار

7171

گذر یافتی بودمی من همان

به تدبیر بر گشتن آسمان

7272

که فرزانه و مرد پرخاشخر

ز بخشش به کوشش نیابد گذر

7373

دگر هرک در جنگ من کشته شد

کرا ز اخترش روز برگشته شد

7474

به درد و به خون ریختن بد سزا

که بیدادگر کس نیابد رها

7575

بدیدند بادافره ایزدی

چو گشتند باز از ره بخردی

7676

کس از خواست یزدان کرانه نیافت

ز کار زمانه بهانه نیافت

7777

بسی چیز بخشید و نستد کسی

نبد آز نزدیک ایشان بسی

7878

بی‌آزار ازان جایگه برگرفت

بران هم نشان راه خاور گرفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همی چاره جست آن شب دیریاز

چو خورشید بنمود چینی طراز

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 27

اگلی نظم

همی رفت منزل به منزل به راه

ز ره رنجه و مانده یکسر سپاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 29

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور