صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود
  4. »بخش 9

بخش 9

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به نزدیک اسکندر آمد وزیر

که ای شاه پیروز و دانش‌پذیر

22

بکشتیم دشمنت را ناگهان

سرآمد برو تاج و تخت مهان

33

چو بشنید گفتار جانوشیار

سکندر چنین گفت با ماهیار

44

که دشمن که افگندی اکنون کجاست

بباید نمودن به من راه راست

55

برفتند هر دو به پیش اندرون

دل و جان رومی پر از خشم و خون

66

چو نزدیک شد روی دارا بدید

پر از خون بر و روی چون شنبلید

77

بفرمود تا راه نگذاشتند

دو دستور او را نگه داشتند

88

سکندر ز باره درآمد چو باد

سر مرد خسته به ران بر نهاد

99

نگه کرد تا خسته گوینده هست

بمالید بر چهر او هر دو دست

1010

ز سر برگرفت افسر خسرویش

گشاد آن بر و جوشن پهلویش

1111

ز دیده ببارید چندی سرشک

تن خسته را دور دید از پزشک

1212

بدو گفت کین بر تو آسان شود

دل بدسگالت هراسان شود

1313

تو برخیز و بر مهد زرین نشین

وگر هست نیروت بر زین نشین

1414

ز هند و ز رومت پزشک آورم

ز درد تو خونین سرشک آورم

1515

سپارم ترا پادشاهی و تخت

چو بهتر شوی ما ببندیم رخت

1616

جفا پیشگان ترا هم کنون

بیاویزم از دارشان سرنگون

1717

چنانچون ز پیران شنیدیم دوش

دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش

1818

ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم

به بیشی چرا تخمه را برکنیم

1919

چو بشنید دارا به آواز گفت

که همواره با تو خرد باد جفت

2020

برآنم که از پاک دادار خویش

بیابی تو پاداش گفتار خویش

2121

یکی آنک گفتی که ایران تراست

سر تاج و تخت دلیران تراست

2222

به من مرگ نزدیک‌تر زانک تخت

بپردخت تخت و نگون گشت بخت

2323

برین است فرجام چرخ بلند

خرامش سوی رنج و سودش گزند

2424

به من در نگر تا نگویی که من

فزونم ازین نامدار انجمن

2525

بد و نیک هر دو ز یزدان شناس

وزو دار تا زنده باشی سپاس

2626

نمودار گفتار من من بسم

بدین در نکوهیدهٔ هرکسم

2727

که چندان بزرگی و شاهی و گنج

نبد در زمانه کس از من به رنج

2828

همان نیز چندان سلیح و سپاه

گرانمایه اسپان و تخت و کلاه

2929

همان نیز فرزند و پیوستگان

چه پیوستگان داغ دل خستگان

3030

زمان و زمین بنده بد پیش من

چنین بود تا بخت بد خویش من

3131

ز نیکی جدا مانده‌ام زین نشان

گرفتار در دست مردم‌کشان

3232

ز فرزند و خویشان شده ناامید

سیه شد جهان و دو دیده سپید

3333

ز خویشان کسی نیست فریادرس

امیدم به پروردگارست و بس

3434

برین گونه خسته به خاک اندرم

ز گیتی به دام هلاک اندرم

3535

چنین است آیین چرخ روان

اگر شهریارم و گر پهلوان

3636

بزرگی به فرجام هم بگذرد

شکارست مرگش همی بشکرد

3737

سکندر ز دیده ببارید خون

بران شاه خسته به خاک اندرون

3838

چو دارا بدید آن ز دل درد او

روان اشک خونین رخ زرد او

3939

بدو گفت مگری کزین سود نیست

از آتش مرا بهره جز دود نیست

4040

چنین بود بخشش ز بخشنده‌ام

هم از روزگار درخشنده‌ام

4141

به اندرز من سر به سر گوش دار

پذیرنده باش و بدل هوش دار

4242

سکندر بدو گفت فرمان تراست

بگو آنچ خواهی که پیمان تراست

4343

زبان تیز دارا بدو برگشاد

همی کرد سرتاسر اندرز یاد

4444

نخستین چنین گفت کای نامدار

بترس از جهان داور کردگار

4545

که چرخ و زمین و زمان آفرید

توانایی و ناتوان آفرید

4646

نگه کن به فرزند و پیوند من

به پوشیدگان خردمند من

4747

ز من پاک‌دل دختر من بخواه

بدارش به آرام بر پیشگاه

4848

کجا مادرش روشنک نام کرد

جهان را بدو شاد و پدرام کرد

4949

نیاری به فرزند من سرزنش

نه پیغاره از مردم بدکنش

5050

چو پروردهٔ شهریاران بود

به بزم افسر نامداران بود

5151

مگر زو ببینی یکی نامدار

کجا نو کند نام اسفندیار

5252

بیاراید این آتش زردهشت

بگیرد همان زند و استا بمشت

5353

نگه دارد این فال جشن سده

همان فر نوروز و آتشکده

5454

همان اورمزد و مه و روز مهر

بشوید به آب خرد جان و چهر

5555

کند تازه آیین لهراسپی

بماند کیی دین گشتاسپی

5656

مهان را به مه دارد و که به که

بود دین فروزنده و روزبه

5757

سکندر چنین داد پاسخ بدوی

که ای نیکدل خسرو راست‌گوی

5858

پذیرفتم این پند و اندرز تو

فزون زین نباشم برین مرز تو

5959

همه نیکویها به جای آورم

خرد را بدین رهنمای آورم

6060

جهاندار دست سکندر گرفت

به زاری خروشیدن اندر گرفت

6161

کف دست او بر دهان برنهاد

بدو گفت یزدان پناه تو باد

6262

سپردم ترا جای و رفتم به خاک

سپردم روانرا به یزدان پاک

6363

بگفت این و جانش برآمد ز تن

برو زار بگریستند انجمن

6464

سکندر همه جامه‌ها کرد چاک

به تاج کیان بر پراگند خاک

6565

یکی دخمه کردش بر آیین او

بدان سان که بد فره و دین او

6666

بشستن ازان خون به روشن گلاب

چو آمدش هنگام جاوید خواب

6767

بیاراستندش به دیبای روم

همه پیکرش گوهر و زر بوم

6868

تنش زیر کافور شد ناپدید

ازان پس کسی روی دارا ندید

6969

به دخمه درون تخت زرین نهاد

یکی بر سرش تاج مشکین نهاد

7070

نهادش به تابوت زر اندرون

بروبر ز مژگان ببارید خون

7171

چو تابوتش از جای برداشتند

همه دست بر دست بگذاشتند

7272

سکندر پیاده به پیش اندرون

بزرگان همه دیدگان پر ز خون

7373

چنین تا ستودان دارا برفت

همی پوست گفتی بروبر بکفت

7474

چو بر تخت بنهاد تابوت شاه

بر آیین شاهان برآورد راه

7575

چو پردخت از دخمهٔ ارجمند

ز بیرون بزد دارهای بلند

7676

یکی دار بر نام جانوشیار

دگر همچنان از در ماهیار

7777

دو بدخواه را زنده بردار کرد

سر شاه‌کش مرد بیدار کرد

7878

ز لشکر برفتند مردان جنگ

گرفته یکی سنگ هر یک به چنگ

7979

بکردند بر دارشان سنگسار

مبادا کسی کو کشد شهریار

8080

چو دیدند ایرانیان کو چه کرد

بزاری بران شاه آزادمرد

8181

گرفتند یکسر برو آفرین

بدان سرور شهریار زمین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو آن پاسخ نامه دارا بخواند

ز کار جهان در شگفتی بماند

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود»بخش 8

اگلی نظم

ز کرمان کس آمد سوی اصفهان

به جایی که بودند ز ایران مهان

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود»بخش 10

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور