صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 41

بخش 41

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سکندر سپه را به بابل کشید

ز گرد سپه شد هوا ناپدید

22

همی راند یک ماه خود با سپاه

ندیدند زیشان کس آرامگاه

33

بدین‌گونه تا سوی کوهی رسید

ز دیدار دیده سرش ناپدید

44

به سر بر یکی ابر تاریک بود

به کیوان تو گفتی که نزدیک بود

55

به جایی بروبر ندیدند راه

فروماند از راه شاه و سپاه

66

گذشتند بر کوه خارا به رنج

وزو خیره شد مرد باریک سنج

77

ز رفتن چو گشتند یکسر ستوه

یکی ژرف دریا بد آن روی کوه

88

پدید آمد و شاد شد زان سپاه

که دریا و هامون بدیدند راه

99

سوی ژرف دریا همی راندند

جهان‌آفرین را همی خواندند

1010

دد و دام بد هر سوی بی‌شمار

سپه را نبد خوردنی جز شکار

1111

پدید آمد از دور مردی سترگ

پر از موی با گوشهای بزرگ

1212

تنش زیر موی اندرون همچو نیل

دو گوشش به کردار دو گوش پیل

1313

چو دیدند گردنکشان زان نشان

ببردند پیش سکندر کشان

1414

سکندر نگه کرد زو خیره ماند

بروبر همی نام یزدان بخواند

1515

چه مردی بدو گفت نام تو چیست

ز دریا چه یابی و کام تو چیست

1616

بدو گفت شاها مرا باب و مام

همان گوش بستر نهادند نام

1717

بپرسید کان چیست بمیان آب

کزان سوی می برزند آفتاب

1818

ازان پس چنین گفت کای شهریار

همیشه بدی در جهان نامدار

1919

یکی شارستانست این چون بهشت

که گویی نه از خاک دارد سرشت

2020

نبینی بدواندر ایوان و خان

مگر پوشش از ماهی و استخوان

2121

بر ایوانها چهر افراسیاب

نگاریده روشن‌تر از آفتاب

2222

همان چهر کیخسرو جنگ‌جوی

بزرگی و مردی و فرهنگ اوی

2323

بران استخوان بر نگاریده پاک

نبینی به شهر اندرون گرد و خاک

2424

ز ماهی بود مردمان را خورش

ندارند چیزی جزین پرورش

2525

چو فرمان دهد نامبردار شاه

روم من بران شارستان بی‌سپاه

2626

سکندر بدان گوش ور گفت رو

بیاور کسی تا چه بینیم نو

2727

بشد گوش بستر هم اندر زمان

ازان شارستان برد مردم دمان

2828

گذشتند بر آب هفتاد مرد

خرد یافته مردم سالخورد

2929

همه جامه‌هاشان ز خز و حریر

ازو چند برنا بد و چند پیر

3030

ازو هرک پیری بد و نام داشت

پر از در زرین یکی جام داشت

3131

کسی کو جوان بود تاجی به دست

بر قیصر آمد سرافگنده پست

3232

برفتند و بردند پیشش نماز

بگفتند با او زمانی دراز

3333

ببود آن شب و گاه بانگ خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

3434

وزان جایگه سوی بابل کشید

زمین گشت از لشکرش ناپدید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدان جایگه شاه ماهی بماند

پس‌انگه بجنبید و لشکر براند

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 40

اگلی نظم

بدانست کش مرگ نزدیک شد

بروبر همی روز تاریک شد

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 42

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور