صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی شاپور ذوالاکتاف
  4. »بخش 15

بخش 15

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز شاهیش بگذشت پنجاه سال

که اندر زمانه نبودش همال

22

بیامد یکی مرد گویا ز چین

که چون او مصور نبیند زمین

33

بدان چربه دستی رسیده به کام

یکی برمنش مرد مانی به نام

44

به صورتگری گفت پیغمبرم

ز دین‌آوران جهان برترم

55

ز چین نزد شاپور شد بار خواست

به پیغمبری شاه را یار خواست

66

سخن گفت مرد گشاده‌زبان

جهاندار شد زان سخن بدگمان

77

سرش تیز شد موبدان را بخواند

زمانی فراوان سخنها براند

88

کزین مرد چینی و چیره‌زبان

فتادستم از دین او در گمان

99

بگویید و هم زو سخن بشنوید

مگر خود به گفتار او بگروید

1010

بگفتند کین مرد صورت پرست

نه بر مایهٔ موبدان موبه دست

1111

زمانی سخن بشنو او را بخوان

چو بیند ورا کی گشاید زبان

1212

بفرمود تا موبد آمدش پیش

سخن گفت با او ز اندازه بیش

1313

فرو ماند مانی میان سخن

به گفتار موبد ز دین کهن

1414

بدو گفت کای مرد صورت پرست

به یزدان چرا آختی خیره‌دست

1515

کسی کو بلند آسمان آفرید

بدو در مکان و زمان آفرید

1616

کجا نور و ظلمت بدو اندرست

ز هر گوهری گوهرش برترست

1717

شب و روز و گردان سپهر بلند

کزویت پناهست و زویت گزند

1818

همه کردهٔ کردگارست و بس

جزو کرد نتواند این کرده کس

1919

به برهان صورت چرا بگروی

همی پند دین‌آوران نشنوی

2020

همه جفت و همتا و یزدان یکیست

جز از بندگی کردنت رای نیست

2121

گرین صورت کرده جنبان کنی

سزد گر ز جنبده برهان کنی

2222

ندانی که برهان نیاید به کار

ندارد کسی این سخن استوار

2323

اگر اهرمن جفت یزدان بدی

شب تیره چون روز خندان بدی

2424

همه ساله بودی شب و روز راست

به گردش فزونی نبودی نه کاست

2525

نگنجد جهان‌آفرین در گمان

که او برترست از زمان و مکان

2626

سخنهای دیوانگانست و بس

بدین‌بر نباشد ترا یار کس

2727

سخنها جزین نیز بسیار گفت

که با دانش و مردمی بود جفت

2828

فرو ماند مانی ز گفتار اوی

بپژمرد شاداب بازار اوی

2929

ز مانی برآشفت پس شهریار

برو تنگ شد گردش روزگار

3030

بفرمود پس تاش برداشتند

به خواری ز درگاه بگذاشتند

3131

چنین گفت کاین مرد صورت‌پرست

نگنجد همی در سرای نشست

3232

چو آشوب و آرام گیتی به دوست

بباید کشیدن سراپاش پوست

3333

همان خامش آگنده باید به کاه

بدان تا نجوید کس این پایگاه

3434

بیاویختند از در شارستان

دگر پیش دیوار بیمارستان

3535

جهانی برو آفرین خواندند

همی خاک بر کشته افشاندند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

برانوش چون پاسخ نامه دید

ز شادی دل پاک‌تن بردمید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی شاپور ذوالاکتاف»بخش 14

اگلی نظم

ز شاپور زان‌گونه شد روزگار

که در باغ با گل ندیدند خار

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی شاپور ذوالاکتاف»بخش 16

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور