صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 12

بخش 12

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چوروی زمین گشت خورشید فام

سخن گوی بندوی برشد ببام

2

ببهرام گفت ای جهاندیده مرد

برانگه که برخاست از دشت گرد

3

چو خسرو شما را بدید او برفت

سوی روم با لشکر خویش تفت

4

کنون گر تو پران شوی چون عقاب

وگر برتر آری سر از آفتاب

5

نبیند کسی شاه را جز بروم

که اکنون کهن شد بران مرز وبوم

6

کنون گر دهیدم به جان زینهار

بیایم بر پهلوان سوار

7

بگویم سخن هرچ پرسد زمن

ز کمی و بیشی آن انجمن

8

وگرنه بپوشم سلیح نبرد

به جنگ اندر آیم بکردار گرد

9

چو بهرام بشنید زو این سخن

دل مرد برنا شد از غم کهن

10

به یاران چنین گفت کاکنون چه سود

اگر من برآرم ز بندوی دود

11

همان به که او را برپهلوان

برم هم برین گونه روشن روان

12

بگوید بدو هرچ داند ز شاه

اگر سر دهد گر ستاند کلاه

13

به بندوی گفت ای بد چاره‌جوی

تو این داوریها ببهرام گوی

14

فرود آمد از بام بندوی شیر

همی‌راند با نامدار دلیر

15

چوبشنید بهرام کامد سپاه

سوی روم شد خسرو کینه خواه

16

زپور سیاوش بر آشفت سخت

بدو گفت کای بدرگ شوربخت

17

نه کار تو بود اینک فرمودمت

همی بی‌هنر خیره بستودمت

18

جهانجوی بندوی را پیش خواند

همی خشم بهرام با او براند

19

بدو گفت کای بدتن بدکنش

فریبنده مرد از در سرزنش

20

سپاه مرا خیره بفریفتی

زبد گوهر خویش نشکیفتی

21

تو با خسرو شوم گشتی یکی

جهاندیده‌ای کردی از کودکی

22

کنون آمدی با دلی پر سخن

که من نو کنم روزگار کهن

23

بدو گفت بندوی کای سرفراز

زمن راستی جوی و تندی مساز

24

بدان کان شهنشاه خویش منست

بزرگیش ورادیش پیش منست

25

فداکردمش جان وبایست کرد

تو گر مهتری گرد کژی مگرد

26

بدو گفت بهرام من زین گناه

که کردی نخواهمت کردن تباه

27

ولیکن تو هم کشته بر دست اوی

شوی زود و خوانی مرا راست گوی

28

نهادند بر پای بندوی بند

ببهرام دادش ز بهر گزند

29

همی‌بود تا خور شد اندر نهفت

بیامد پر اندیشه دل بخفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چوبهرام رفت اندر ایوان شاه

گزین کرد زان لشکر کینه خواه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 11

اگلی نظم

چو خورشید خنجر کشید از نیام

پدید آمد آن مطرف زردفام

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 13

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور