صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 8

بخش 8

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

برین‌گونه بگذشت سالی تمام

همی داشتی هرکسی می حرام

22

همان شه چو مجلس بیاراستی

همان نامهٔ باستان خواستی

33

چنین بود تا کودکی کفشگر

زنی خواست با چیز و نام و گهر

44

نبودش دران کار افزار سخت

همی زار بگریست مامش ز بخت

55

همانا نهان داشت لختی نبید

پسر را بدان خانه اندر کشید

66

به پور جوان گفت کاین هفت جام

بخور تا شوی ایمن و شادکام

77

مگر بشکنی امشب آن مهر تنگ

کلنگ از نمد کی کند کان سنگ

88

بزد کفشگر جام می هفت و هشت

هم‌اندر زمان آتشش سخت گشت

99

جوانمرد را جام گستاخ کرد

بیامد در خانه سوراخ کرد

1010

وزان جایگه شد به درگاه خویش

شده شاددل یافته راه خویش

1111

چنان بد که از خانه شیران شاه

یکی شیر بگسست و آمد به راه

1212

ازان می همی کفشگر مست بود

به دیده ندید آنچ بایست بود

1313

بشد تیز و بر شیر غران نشست

بیازید و بگرفت گوشش به دست

1414

بران شیر غران پسر شیر بود

جوان از بر و شیر در زیر بود

1515

همی شد دوان شیروان چون نوند

به یک دست زنجیر و دیگر کمند

1616

چو آن شیربان جهاندار شاه

بیامد ز خانه بدان جایگاه

1717

یکی کفشگر دید بر پشت شیر

نشسته چو بر خر سواری دلیر

1818

بیامد دوان تا در بارگاه

دلیر اندر آمد به نزدیک شاه

1919

بگفت آن دلیری کزو دیده بود

به دیده بدید آنچ نشنیده بود

2020

جهاندار زان در شگفتی بماند

همه موبدان و ردان را بخواند

2121

به موبد چنین گفت کاین کفشگر

نگه کن که تا از که دارد گهر

2222

همان مادرش چون سخن شد دراز

دوان شد بر شاه و بگشاد راز

2323

نخست آفرین کرد بر شهریار

که شادان بزی تا بود روزگار

2424

چنین گفت کاین نورسیده به جای

یکی زن گزین کرد و شد کدخدای

2525

به کار اندرون نایژه سست بود

دلش گفتی از سست خودرست بود

2626

بدادم سه جام نبیدش نهان

که ماند کس از تخم او در جهان

2727

هم‌اندر زمان لعل گشتش رخان

نمد سر برآورد و گشت استخوان

2828

نژادش نبد جز سه جام نبید

که دانست کاین شاه خواهد شنید

2929

بخندید زان پیرزن شاه گفت

که این داستان را نشاید نهفت

3030

به موبد چنین گفت کاکنون نبید

حلالست میخواره باید گزید

3131

که چندان خورد می که بر نره شیر

نشیند نیارد ورا شیر زیر

3232

نه چندان که چشمش کلاغ سیاه

همی برکند رفته از نزد شاه

3333

خروشی برآمد هم‌انگه ز در

که ای پهلوانان زرین کمر

3434

به اندازه‌بر هرکسی می خورید

به آغاز و فرجام خود بنگرید

3535

چو می‌تان به شادی بود رهنمون

بکوشید تا تن نگردد زبون

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو بنشست می خواست از بامداد

بزرگان لشکر برفتند شاد

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 7

اگلی نظم

بیامد سوم روز شبگیر شاه

سوی دشت نخچیرگه با سپاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 9

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور