صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان خاقان چین
  4. »بخش 14

بخش 14

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

وزان جایگه لشکر اندر کشید

بیک منزلی بر یکی شهر دید

2

کجا نام آن شهر بیداد بود

دژی بود وز مردم آباد بود

3

همه خوردنیشان ز مردم بدی

پری چهره‌ای هر زمان گم بدی

4

بخوان چنان شهریار پلید

نبودی جز از کودک نارسید

5

پرستندگانی که نیکو بدی

به دیدار و بالا بی‌آهو بدی

6

از آن ساختندی بخوان بر خورش

بدین گونه بد شاه را پرورش

7

تهمتن بفرمود تا سه هزار

زرهدار برگستوان‌ور سوار

8

بدان دژ فرستاد با گستهم

دو گرد خردمند با اوبهم

9

مرین مرد را نام کافور بود

که او را بران شهر منشور بود

10

بپوشید کافور خفتان جنگ

همه شهر با او بسان پلنگ

11

کمندافگن و زورمندان بدند

برزم اندرون پیل دندان بدند

12

چو گستهم گیتی بران گونه دید

جهان در کف دیو وارونه دید

13

بفرمود تا تیر باران کنند

بریشان کمین سواران کنند

14

چنین گفت کافور با سرکشان

که سندان نگیرد ز پیکان نشان

15

همه تیغ و گرز و کمند آورید

سر سرکشان را ببند آورید

16

زمانی بران سان برآویختند

که آتش ز دریا برانگیختند

17

فراوان ز ایرانیان کشته شد

بسر بر سپهر بلا گشته شد

18

ببیژن چنین گفت گستهم زود

که لختی عنانت بباید بسود

19

برستم بگویی که چندین مایست

بجنبان عنان با سواری دویست

20

بشد بیژن گیو برسان باد

سخن بر تهمتن همه کرد یاد

21

گران کرد رستم زمانی رکیب

ندانست لشکر فراز از نشیب

22

بدانسان بیامد بدان رزمگاه

که باد اندر آید ز کوه سیاه

23

فراوان ز ایرانیان کشته دید

بسی سرکش از جنگ برگشته دید

24

بکافور گفت ای سگ بدگهر

کنون رزم و رنج تو آمد بسر

25

یکی حمله آورد کافور سخت

بران بارور خسروانی درخت

26

بینداخت تیغی بکردار تیر

که آید مگر بر یل شیرگیر

27

بپیش اندر آورد رستم سپر

فرو ماند کافور پرخاشخر

28

کمندی بینداخت بر سوی طوس

بسی کرد رستم برو بر فسوس

29

عمودی بزد بر سرش پور زال

که بر هم شکستش سر و ترگ و یال

30

چنین تا در دژ یکی حمله برد

بزرگان نبودند پیدا ز خرد

31

در دژ ببستند وز باره تیز

برآمد خروشیدن رستخیز

32

بگفتند کای مرد بازور و هوش

برین گونه با ما بکینه مکوش

33

پدر نام تو چون بزادی چه کرد

کمندافگنی گر سپهر نبرد

34

دریغست رنج اندرین شارستان

که داننده خواند ورا کارستان

35

چو تور فریدون ز ایران براند

ز هر گونه دانندگان را بخواند

36

یکی باره افگند زین گونه پی

ز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نی

37

برآورد ازینسان بافسون و رنج

بپالود رنج و تهی کرد گنج

38

بسی رنج بردند مردان مرد

کزین بارهٔ دژ برآرند گرد

39

نبدکس بدین شارستان پادشا

بدین رنج بردن نیارد بها

40

سلیحست و ایدر بسی خوردنی

بزیر اندرون راه آوردنی

41

اگر سالیان رنج و رزم آوری

نباشد بدستت جز از داوری

42

نیاید برین باره بر منجنیق

از افسون سلم و دم جاثلیق

43

چو بشنید رستم پر اندیشه شد

دلش از غم و درد چون بیشه شد

44

یکی رزم کرد آن نه بر آرزوی

سپاه اندر آورد بر چار سوی

45

بیک روی گودرز و یک روی طوس

پس پشت او پیل با بوق و کوس

46

بیک روی بر لشکر زابلی

زره‌دار با خنجر کابلی

47

چو آن دید رستم کمان برگرفت

همه دژ بدو ماند اندر شگفت

48

هر آنکس که از باره سر بر زدی

زمانه سرش را بهم در زدی

49

ابا مغز پیکان همی راز گفت

ببدسازگاری همی گشت جفت

50

بن باره زان پس بکندن گرفت

ز دیوار مردم فگندن گرفت

51

ستونها نهادند زیر اندرش

بیالود نفط سیاه از برش

52

چو نیمی ز دیوار دژکنده شد

بچوب اندر آتش پراگنده شد

53

فرود آمد آن بارهٔ تور گرد

ز هر سو سپاه اندر آمد بگرد

54

بفرمود رستم که جنگ آورید

کمانها و تیر خدنگ آورید

55

گوان از پی گنج و فرزند خویش

همان از پی بوم و پیوند خویش

56

همه سر بدادند یکسر بباد

گرامی‌تر آنکو ز مادر نزاد

57

دلیران پیاده شدند آن زمان

سپرهای چینی و تیر و کمان

58

برفتند با نیزه‌داران بهم

بپیش اندرون بیژن و گستهم

59

دم آتش تیز و باران تیر

هزیمت بود زان سپس ناگزیر

60

چو از بارهٔ دژ بیرون شدند

گریزان گریزان بهامون شدند

61

در دژ ببست آن زمان جنگجوی

بتاراج و کشتن نهادند روی

62

چه مایه بکشتند و چندی اسیر

ببردند زان شهر برنا و پیر

63

بسی سیم و زر و گرانمایه چیز

ستور و غلام و پرستار نیز

64

تهمتن بیامد سر و تن بشست

بپیش جهانداور آمد نخست

65

ز پیروز گشتن نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت

66

بایرانیان گفت با کردگار

بیامد نهانی هم از آشکار

67

بپیروزی اندر نیایش کنید

جهان آفرین را ستایش کنید

68

بزرگان بپیش جهان‌آفرین

نیایش گرفتند سر بر زمین

69

چو از پاک یزدان بپرداختند

بران نامدار آفرین ساختند

70

که هر کس که چون تو نباشد بجنگ

نشستن به آید بنام و بننگ

71

تن پیل داری و چنگال شیر

زمانی نباشی ز پیگار سیر

72

تهمتن چنین گفت کین زور و فر

یکی خلعتی باشد از دادگر

73

شما سربسر بهره دارید زین

نه جای گله‌ست از جهان آفرین

74

بفرمود تا گیو با ده هزار

سپردار و بر گستوان ور سوار

75

شود تازیان تا بمرز ختن

نماند که ترکان شوند انجمن

76

چو بنمود شب جعد زلف سیاه

از اندیشه خمیده شد پشت ماه

77

بشد گیو با آن سواران جنگ

سه روز اندر آن تاختن شد درنگ

78

بدانگه که خورشید بنمود تاج

برآمد نشست از بر تخت عاج

79

ز توران بیامد سرافراز گیو

گرفته بسی نامداران نیو

80

بسی خوب چهره بتان طراز

گرانمایه اسپان و هرگونه ساز

81

فرستاد یک نیمه نزدیک شاه

ببخشید دیگر همه بر سپاه

82

وزان پس چو گودرز و چون طوس و گیو

چو گستهم و شیدوش و فرهاد نیو

83

ابا بیژن گیو برخاستند

یکی آفرین نو آراستند

84

چنین گفت گودرز کای سرفراز

جهان را بمهر تو آمد نیاز

85

نشاید که بی‌آفرین تو لب

گشاییم زین پس بروز و بشب

86

کسی کو بپیمود روی زمین

جهان دید و آرام و پرخاش و کین

87

بیک جای زین بیش لشکر ندید

نه از موبد سالخورده شنید

88

ز شاهان و پیلان وز تخت عاج

ز مردان و اسپان و از گنج و تاج

89

ستاره بدان دشت نظاره بود

که این لشکر از جنگ بیچاره بود

90

بگشتیم گرد دژ ایدر بسی

ندیدیم جز کینه درمان کسی

91

که خوشان بدیم از دم اژدها

کمان تو آورد ما را رها

92

توی پشت ایران و تاج سران

سزاوار و ما پیش تو کهتران

93

مکافات این کار یزدان کند

که چهر تو همواره خندان کند

94

بپاداش تو نیست‌مان دسترس

زبانها پر از آفرینست و بس

95

بزرگیت هر روز بافزون ترست

هنرمند رخش تو صد لشکرست

96

تهمتن بریشان گرفت آفرین

که آباد بادا بگردان زمین

97

مرا پشت ز آزادگانست راست

دل روشنم بر زبانم گواست

98

ازان پس چنین گفت کایدر سه روز

بباشیم شادان و گیتی فروز

99

چهارم سوی جنگ افراسیاب

برانیم و آتش برآریم ز آب

100

همه نامداران بگفتار اوی

ببزم و بخوردند نهادند روی

101

پس آگاهی آمد بافراسیاب

که بوم و بر از دشمنان شد خراب

102

دلش زان سخن پر ز تیمار شد

همه پرنیان بر تنش خار شد

103

بدل گفت پیگار او کار کیست

سپاهست بسیار و سالار کیست

104

گر آنست رستم که من دیده‌ام

بسی از نبردش بپیچیده‌ام

105

بپیچید وزان پس به آواز گفت

که با او که داریم در جنگ جفت

106

یکی کودکی بود برسان نی

که من لشکر آورده بودم بری

107

بیامد تن من ز زین برگرفت

فرو ماند زان لشکر اندر شگفت

108

چنین گفت لشکر بافراسیاب

که چندین سر از جنگ رستم متاب

109

تو آنی که از خاک آوردگاه

همی جوش خون اندر آری بماه

110

سلیحست بسیار و مردان جنگ

دل از کار رستم چه داری بتنگ

111

ز جنگ سواری تو غمگین مشو

نگه کن بدین نامداران نو

112

چنان دان که او یکسر از آهنست

اگر چه دلیرست هم یک تنست

113

سخنهای کوتاه زو شد دراز

تو با لشکری چارهٔ او را بساز

114

سرش را ز زین اندرآور بخاک

ازان پس خود از شاه ایران چه باک

115

نه کیخسرو آباد ماند نه گنج

نداریم این زرم کردن برنج

116

نگه کن بدین لشکر نامدار

جوانان و شایستهٔ کارزار

117

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش

زن و کودک خرد و فرزند خویش

118

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

به آید که گیتی به دشمن دهیم

119

چو بشنید افراسیاب این سخن

فراموش کرد آن نبرد کهن

120

بفرمود تا لشکر آراستند

بکین نو از جای برخاستند

121

ز بوم نیاکان وز شهر خویش

یکی تازه اندیشه بنهاد پیش

122

چنین داد پاسخ که من ساز جنگ

بپیش آورم چون شود کار تنگ

123

نمانم که کیخسرو از تخت خویش

شود شاد و پدرام از بخت خویش

124

سر زابلی را بروز نبرد

بچنگ دراز اندر آرم بگرد

125

برو سرکشان آفرین خواندند

سرافراز را سوی کین خواندند

126

که جاوید و شادان و پیروز باش

بکام دلت گیتی افروز باش

127

سپهبد بسی جنگها دیده بود

ز هر کار بهری پسندیده بود

128

یکی شیر دل بود فرغار نام

قفس دیده و جسته چندی ز دام

129

ز بیگانگان جای پردخته کرد

بفرغار گفت ای گرانمایه مرد

130

هم اکنون برو سوی ایران سپاه

نگه کن بدین رستم رزمخواه

131

سواران نگه کن که چنداند و چون

که دارد برین بوم و بر رهنمون

132

وزان نامداران پرخاشجوی

ببینی که چنداند و بر چند روی

133

ز گردان پهلومنش چند مرد

که آورد سازند روز نبرد

134

چو فرغار برگشت و آمد براه

بکارآگهی شد بایران سپاه

135

غمی شد دل مرد پرخاشجوی

ببیگانگان ایچ ننمود روی

136

فرستاد و فرزند را پیش خواند

بسی راز بایسته با او براند

137

بشیده چنین گفت کای پر خرد

سپاه تو تیمار تو کی خورد

138

چنین دان که این لشکر بی‌شمار

که آمد برین مرز چندین هزار

139

سپهدارشان رستم شیر دل

که از خاک سازد بشمشیر گل

140

گو پیلتن رستم زابلیست

ببین تا مر او را هم‌آورد کیست

141

چو کاموس و منشور و خاقان چین

گهار و چو گرگوی با آفرین

142

دگر کندر و شنگل آن شاه هند

سپاهی ز کشمیر تا پیش سند

143

بنیروی این رستم شیر گیر

بکشتند و بردند چندی اسیر

144

چهل روز بالشکر آویز بود

گهی رزم و گه بزم و پرهیز بود

145

سرانجام رستم بخم کمند

ز پیل اندر آورد و بنهاد بند

146

سواران و گردان هر کشوری

ز هر سو که بود از بزرگان سری

147

بدین کشور آمد کنون زین نشان

همان تاجداران گردنکشان

148

من ایدر نمانم بسی گنج و تخت

که گردان شدست اندرین کار سخت

149

کنون هرچ گنجست و تاج و کمر

همان طوق زرین و زرین سپر

150

فرستم همه سوی الماس رود

نه هنگام جامست و بزم و سرود

151

هراسانم از رستم تیز چنگ

تن‌آسان که باشد بکام نهنگ

152

بمردم نماند بروز نبرد

نپیچد ز بیم و ننالد ز درد

153

ز نیزه نترسد نه از تیغ تیز

برآرد ز دشمن همی رستخیز

154

تو گفتی که از روی وز آهنست

نه مردم نژادست کهرمنست

155

سلیحست چندان برو روز کین

که سیر آمد از بار پشت زمین

156

زره دارد و جوشن و خود و گبر

بغرد بکردار غرنده ابر

157

نه برتابد آهنگ او ژنده پیل

نه کشتی سلیحش بدریای نیل

158

یکی کوه زیرش بکردار باد

تو گویی که از باد دارد نژاد

159

تگ آهوان دارد و هول شیر

بناورد با شیر گردد دلیر

160

سخن گوید ار زو کنی خواستار

بدریا چو کشتی بود روز کار

161

مرا با دلاور بسی بود جنگ

یکی جوشنستش ز چرم پلنگ

162

سلیحم نیامد برو کارگر

بسی آزمودم بگرز و تبر

163

کنون آزمون را یکی کارزار

بسازیم تا چون بود روزگار

164

گر ایدونک یزدان بود یارمند

بگردد ببایست چرخ بلند

165

نه آن شهر ماند نه آن شهریار

سرآید مگر بر من این کارزار

166

اگر دست رستم بود روز جنگ

نسازم من ایدر فراوان درنگ

167

شوم تا بدان روی دریای چین

بدو مانم این مرز توران زمین

168

بدو شیده گفت ای خردمند شاه

انوشه بدی تا بود تاج و گاه

169

ترا فر و برزست و مردانگی

نژاد و دل و بخت و فرزانگی

170

نباید ترا پند آموزگار

نگه کن بدین گردش روزگار

171

چو پیران و هومان و فرشیدورد

چو کلباد و نستیهن شیر مرد

172

شکسته سلیح و گسسته دلند

ز بیم و ز غم هر زمان بگسلند

173

تو بر باد این جنگ کشتی مران

چو دانی که آمد سپاهی گران

174

ز شاهان گیتی گزیده توی

جهانجوی و هم کار دیده توی

175

بجان و سر شاه توران سپاه

بخورشید و ماه و بتخت و کلاه

176

که از کار کاموس و خاقان چین

دلم گشت پر خون و سر پر ز کین

177

شب تیره بگشاد چشم دژم

ز غم پشت ماه اندر آمد بخم

178

جهان گشت برسان مشک سیاه

چو فرغار برگشت ز ایران سپاه

179

بیامد بنزدیک افراسیاب

شب تیره هنگام آرام و خواب

180

چنین گفت کز بارگاه بلند

برفتم سوی رستم دیوبند

181

سراپردهٔ سبز دیدم بزرگ

سپاهی بکردار درنده گرگ

182

یکی اژدهافش درفشی بپای

نه آرام دارد تو گفتی نه جای

183

فروهشته بر کوههٔ زین لگام

بفتراک بر حلقهٔ خم خام

184

بخیمه درون ژنده پیلی ژیان

میان تنگ بسته به ببر بیان

185

یکی بور ابرش به پیشش بپای

تو گفتی همی اندر آید ز جای

186

سپهدار چون طوس و گودرز و گیو

فریبرز و شیدوش و گرگین نیو

187

طلایه گرازست با گستهم

که با بیژن گیو باشد بهم

188

غمی شد ز گفتار فرغار شاه

کس آمد بر پهلوان سپاه

189

بیامد سپهدار پیران چو گرد

بزرگان و مردان روز نبرد

190

ز گفتار فرغار چندی بگفت

که تا کیست با او به پیکار جفت

191

بدو گفت پیران که ما را ز جنگ

چه چارست جز جستن نام و ننگ

192

چو پاسخ چنین یافت افراسیاب

گرفت اندران کینه جستن شتاب

193

بپیران بفرمود تا با سپاه

بیاید بر رستم کینه‌خواه

194

ز پیش سپهبد به بیرون کشید

همی رزم را سوی هامون کشید

195

خروش آمد از دشت و آوای کوس

جهان شد ز گرد سپاه آبنوس

196

سپه بود چندانک گفتی جهان

همی گردد از گرد اسپان نهان

197

تبیره زنان نعره برداشتند

همی پیل بر پیل بگذاشتند

198

از ایوان بدشت آمد افراسیاب

همی کرد بر جنگ جستن شتاب

199

بپیران بگفت آنچ بایست گفت

که راز بزرگان بباید نهفت

200

یکی نامه نزدیک پولادوند

بیارای وز رای بگشای بند

201

بگویش که ما را چه آمد بسر

ازین نامور گرد پرخاشخر

202

اگر یارمندست چرخ بلند

بیاید بدین دشت پولادوند

203

بسی لشکر از مرز سقلاب و چین

نگونسار و حیران شدند اندرین

204

سپاهست برسان کوه روان

سپهدارشان رستم پهلوان

205

سپهکش چو رستم سپهدار طوس

بابر اندر اورده آوای کوس

206

چو رستم بدست تو گردد تباه

نیابد سپهر اندرین مرز راه

207

همه مرز را رنج زویست و بس

تو باش اندرین کار فریادرس

208

گر او را بدست تو آید زمان

شود رام روی زمین بی‌گمان

209

من از پادشاهی آباد خویش

نه برگیرم از رنج یک رنج بیش

210

دگر نیمه دیهیم و گنج آن تست

که امروز پیگار و رنج آن تست

211

نهادند بر نامه بر مهر شاه

چو برزد سر از برج خرچنگ ماه

212

کمر بست شیده ز پیش پدر

فرستاده او بود و تیمار بر

213

بکردار آتش ز بیم گزند

بیامد بنزدیک پولادوند

214

برو آفرین کرد و نامه بداد

همه کار رستم برو کرد یاد

215

که رستم بیامد ز ایران بجنگ

ابا او سپاهی بسان پلنگ

216

ببند اندر آورد کاموس را

چو خاقان و منشور و فرطوس را

217

اسیران بسیار و پیلان رمه

فرستاد یکسر بایران همه

218

کنارنگ و جنگ‌آوران را بخواند

ز هر گونه‌ای داستانها براند

219

بدیشان بگفت انچ در نامه بود

جهانگیر برنا و خودکامه بود

220

بفرمود تا کوس بیرون برند

سراپردهٔ او به هامون برند

221

سپاه انجمن شد بکردار دیو

برآمد ز گردان لشکر غریو

222

درفش از پس و پیش پولادوند

سپردار با ترکش و با کمند

223

فرود آمد از کوه و بگذاشت آب

بیامد بنزدیک افراسیاب

224

پذیره شدندش یکایک سپاه

تبیره برآمد ز درگاه شاه

225

ببر در گرفتش جهاندیده مرد

ز کار گذشته بسی یاد کرد

226

بگفت آنک تیمار ترکان ز کیست

سرانجام درمان این کار چیست

227

خرامان بایوان خسرو شدند

برای و باندیشهٔ نو شدند

228

سخن راند هر گونه افراسیاب

ز کار درنگ و ز بهر شتاب

229

ز خون سیاوش که بر دست اوی

چه آمد ز پرخاش وز گفت و گوی

230

ز خاقان و منشور و کاموس گرد

گذشته سخنها همه برشمرد

231

بگفت آنک این رنجم از یک تنست

که او را پلنگینه پیراهنست

232

نیامد سلیحم بدو کارگر

بران ببر و آن خود و چینی سپر

233

بیابان سپردی و راه دراز

کنون چارهٔ کار او را بساز

234

پر اندیشه شد جان پولادوند

که آن بند را چون شود کاربند

235

چنین داد پاسخ بافراسیاب

که در جنگ چندین نباید شتاب

236

گر آنست رستم که مازندران

تبه کرد و بستد بگرز گران

237

بدرید پهلوی دیو سپید

جگرگاه پولاد غندی و بید

238

مرا نیست پایاب با جنگ اوی

نیارم ببد کردن آهنگ اوی

239

تن و جان من پیش رای تو باد

همیشه خرد رهنمای تو باد

240

من او را بر اندیشه دارم بجنگ

بگردش بگردم بسان پلنگ

241

تو لشکر برآغال بر لشکرش

بانبوه تا خیره گردد سرش

242

مگر چاره سازم و گر نی بدست

بر و یال او را نشاید شکست

243

ازو شاد شد جان افراسیاب

می روشن آورد و چنگ و رباب

244

بدانگه که شد مست پولادوند

چنین گفت با او ببانگ بلند

245

که من بر فریدون و ضحاک و جم

خور و خواب و آرام کردم دژم

246

برهمن بترسد ز آواز من

وزین لشکر گردن‌افراز من

247

من این زابلی را بشمشیر تیز

برآوردگه بر کنم ریز ریز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پس آگاهی آمد بافراسیاب

که آتش برآمد ز دریای آب

فردوسی»شاهنامه»داستان خاقان چین»بخش 13

اگلی نظم

چو بنمود خورشید تابان درفش

معصفر شد آن پرنیان بنفش

فردوسی»شاهنامه»داستان خاقان چین»بخش 15

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور