فردوسی»شاهنامه»پادشاهی نوذر»بخش 4بخش 4شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: عندلیب، محمدیزدانی جویندهآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںسپیده چو از کوه سر برکشیدطلایه به پیش دهستان رسید2نقل کریںمیان دو لشکر دو فرسنگ بودهمه ساز و آرایش جنگ بود3نقل کریںیکی ترک بد نام او بارمانهمی خفته را گفت بیدار مان4نقل کریںبیامد سپه را همی بنگریدسراپردهٔ شاه نوذر بدید5نقل کریںبشد نزد سالار توران سپاهنشان داد ازان لشکر و بارگاه6نقل کریںوزان پس به سالار بیدار گفتکه ما را هنر چند باید نهفت؟7نقل کریںبه دستوریِ شاه من شیرواربجویم ازان انجمن کارزار8نقل کریںببینند پیدا ز من دستبُردجز از من کسی را نخوانند گُرد9نقل کریںچنین گفت اغریرث هوشمندکه گر بارمان را رسد زین گزند10نقل کریںدل مرزبانان شکسته شودبرین انجمن کار بسته شود11نقل کریںیکی مرد بینام باید گزیدکه انگشت ازان پس نباید گزید12نقل کریںپرآژنگ شد روی پور پشنگز گفتار اغریرث آمدش ننگ13نقل کریںبروی دژم گفت با بارمانکه جوشن بپوش و به زه کن کمان14نقل کریںتو باشی بران انجمن سرفرازبه انگشت دندان نیاید به گاز15نقل کریںبشد بارمان تا به دشت نبردسوی قارن کاوه آواز کرد16نقل کریںکزین لشکر نوذر نامدارکه داری که با من کند کارزار17نقل کریںنگه کرد قارن به مردان مردازان انجمن تا که جوید نبرد18نقل کریںکس از نامدارانش پاسخ ندادمگر پیرگشته دلاور قباد19نقل کریںدژم گشت سالار بسیار هوشز گفت برادر برآمد به جوش20نقل کریںز خشمش سرشک اندر آمد به چشماز آن لشکر گشن بد جای خشم21نقل کریںز چندان جوان مردم جنگجوییکی پیر جوید همی رزم اوی22نقل کریںدل قارن آزرده گشت از قبادمیان دلیران زبان برگشاد23نقل کریںکه سال تو اکنون به جایی رسیدکه از جنگ دستت بباید کشید24نقل کریںتویی مایهور کدخدای سپاههمی بر تو گردد همه رای شاه25نقل کریںبخون گر شود لعل، مویی سپید؛شوند این دلیران همه ناامید26نقل کریںشکست اندرآید بدین رزمگاهپر از درد گردد دل نیکخواه27نقل کریںنگه کن که با قارن رزم زن!چه گوید قباد اندران انجمن:28نقل کریں«بدان ای برادر که تن مرگ راستسر رزم زن سودن ترگ راست29نقل کریںز گاه خجسته منوچهر بازاز امروز بودم تن اندر گداز30نقل کریںکسی زنده بر آسمان نگذردشکارست و مرگش همی بشکرد31نقل کریںیکی را برآید به شمشیر هوشبدانگه که آید دو لشگر به جوش32نقل کریںتنش کرگس و شیر درنده راستسرش نیزه و تیغ برنده راست33نقل کریںیکی را به بستر برآید زمانهمی رفت باید ز بن بیگمان34نقل کریںاگر من روم زین جهان فراخبرادر به جایست با برز و شاخ35نقل کریںیکی دخمهٔ خسروانی کندپس از رفتنم مهربانی کند36نقل کریںسرم را به کافور و مشک و گلابتنم را بدان جای جاوید خواب37نقل کریںسپار ای برادر تو پدرود باشهمیشه خرد تار و تو پود باش»38نقل کریںبگفت این و بگرفت نیزه به دستبه آوردگه رفت چون پیل مست39نقل کریںچنین گفت با رزم زن بارمانکه آورد پیشم سرت را زمان40نقل کریںببایست ماندن که خود روزگارهمی کرد با جان تو کارزار41نقل کریںچنین گفت مر بارمان را قبادکه یکچند گیتی مرا داد داد42نقل کریںبه جایی توان مرد کاید زمانبیاید زمان یک زمان بیگمان43نقل کریںبگفت و برانگیخت شبدیز رابداد آرمیدن دل تیز را44نقل کریںز شبگیر تا سایه گسترد هورهمی این برآن آن برین کرد زور45نقل کریںبه فرجام پیروز شد بارمانبه میدان جنگ اندر آمد دمان46نقل کریںیکی خشت زد بر سرین قبادکه بند کمرگاه او برگشاد47نقل کریںز اسپ اندر آمد نگونسار سرشد آن شیردل پیر سالار سر48نقل کریںبشد بارمان نزد افراسیابشکفته دو رخسار با جاه و آب49نقل کریںیکی خلعتش داد کاندر جهانکس از کهتران نستد آن از مهان50نقل کریںچو او کشته شد قارن رزمجویسپه را بیاورد و بنهاد روی51نقل کریںدو لشکر به کردار دریای چینتو گفتی که شد جنب جنبان زمین52نقل کریںدرخشیدن تیغ الماس گونشده لعل و آهار داده به خون53نقل کریںبه گرد اندرون همچو دریای آبکه شنگرف بارد برو آفتاب54نقل کریںپر از نالهٔ کوس شد مغز میغپر از آب شنگرف شد جان تیغ55نقل کریںبه هر سو که قارن برافگند اسپهمی تافت آهن چو آذرگشسپ56نقل کریںتو گفتی که الماس مرجان فشاندچه مرجان که در کین همی جان فشاند57نقل کریںز قارن چو افراسیاب آن بدیدبزد اسپ و لشکر سوی او کشید58نقل کریںیکی رزم تا شب برآمد ز کوهبکردند و نامد دل از کین ستوه59نقل کریںچو شب تیره شد قارن رزمخواهبیاورد سوی دهستان سپاه60نقل کریںبر نوذر آمد به پرده سرایز خون برادر شده دل ز جای61نقل کریںورا دید نوذر فروریخت آبازان مژهٔ سیرنادیده خواب62نقل کریںچنین گفت کز مرگ سام سوارندیدم روان را چنین سوگوار63نقل کریںچو خورشید بادا روان قبادترا زین جهان جاودان بهر باد64نقل کریںکزین رزم وز مرگمان چاره نیستزمی را جز از گور گهواره نیست65نقل کریںچنین گفت قارن که تا زادهامتن پرهنر مرگ را دادهام66نقل کریںفریدون نهاد این کله بر سرمکه بر کین ایرج زمین بسپرم67نقل کریںهنوز آن کمربند نگشادهامهمان تیغ پولاد ننهادهام68نقل کریںبرادر شد آن مرد سنگ و خردسرانجام من هم برین بگذرد69نقل کریںانوشه بدی تو که امروز جنگبه تنگ اندر آورد پور پشنگ70نقل کریںچو از لشکرش گشت لختی تباهاز آسودگان خواست چندی سپاه71نقل کریںمرا دید با گَرزهٔ گاورویبیامد به نزدیک من جنگجوی72نقل کریںبه رویش بران گونه اندر شدمکه با دیدگانش برابر شدم73نقل کریںیکی جادوی ساخت با من به جنگکه با چشم روشن نماند آب و رنگ74نقل کریںشب آمد جهان سر به سر تیره گشتمرا بازو از کوفتن خیره گشت75نقل کریںتو گفتی زمانه سرآید همیهوا زیر خاک اندر آید همی76نقل کریںببایست برگشتن از رزمگاهکه گرد سپه بود و شب شد سیاه◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو دشت از گیا گشت چون پرنیانببستند گردان توران میانفردوسی»شاهنامه»پادشاهی نوذر»بخش 3اگلی نظمبرآسود پس لشکر از هر دو رویبرفتند روز دوم جنگجویفردوسی»شاهنامه»پادشاهی نوذر»بخش 5آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبمحمدیزدانی جویندهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور