صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان اکوان دیو
  4. »داستان اکوان دیو

داستان اکوان دیو

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

تو بر کردگار روان و خرد

ستایش گزین تا چه اندر خورد

2

ببین ای خردمند روشن‌روان

که چون باید او را ستودن توان

3

همه دانش ما به بیچارگیست

به بیچارگان بر بباید گریست

4

تو خستو شو آنرا که هست و یکیست

روان و خرد را جزین راه نیست

5

ایا فلسفه‌دان بسیار گوی

بپویم براهی که گویی مپوی

6

ترا هرچ بر چشم سر بگذرد

نگنجد همی در دلت با خرد

7

سخن هرچ بایستِ توحید نیست

به ناگفتن و گفتن او یکیست

8

تو گر سخته‌ای شو سخن سخته‌گوی

نیاید به بن هرگز این گفت و گوی

9

به یک دم زدن رستی از جان و تن

همی بس بزرگ آیدت خویشتن

10

همی بگذرد بر تو ایام تو

سرای جز این باشد آرام تو

11

نخست از جهان‌آفرین یاد کن

پرستش بر این یاد بنیاد کن

12

کزویست گردونِ گردان بپای

هم اویست بر نیک و بد رهنمای

13

جهان پر شگفتست چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

14

که جانت شگفتست و تن هم شگفت

نخست از خود اندازه باید گرفت

15

دگر آنک این گرد گردان سپهر

همی نو نمایدت هر روز چهر

16

نباشی بدین گفته همداستان

که دهقان همی گوید از باستان

17

خردمند کاین داستان بشنوَد

بدانش گراید بدین نگرود

18

ولیکن چو معنیش یادآوری

شود رام و کوته کند داوری

19

تو بشنو ز گفتار دهقان پیر

گر ایدونک باشد سخن دلپذیر

20

سخنگوی دهقان چنین کرد یاد

که یک روز کیخسرو از بامداد

21

بیاراست گلشن بسان بهار

بزرگان نشستند با شهریار

22

چو گودرز و چون رستم و گستهم

چو برزین گرشاسپ از تخم جم

23

چو گیو و چو رهام کار آزمای

چو گرگین و خراد فرخنده رای

24

چو از روز یک ساعت اندر گذشت

بیامد بدرگاه چوپان ز دشت

25

که گوری پدید آمد اندر گله

چو شیری که از بند گردد یله

26

همان رنگ خورشید دارد درست

سپهرش بزر آب گویی بشست

27

یکی برکشیده خط از یال اوی

ز مشک سیه تا بدنبال اوی

28

سمندی بزرگست گویی بجای

ورا چار گرزست آن دست و پای

29

یکی نره شیرست گویی دژم

همی بفگند یال اسپان ز هم

30

بدانست خسرو که آن نیست گور

که برنگذرد گور ز اسپی بزور

31

برستم چنین گفت کین رنج نیز

به پیگار بر خویشتن سنج نیز

32

برو خویشتن را نگه‌دار ازوی

مگر باشد آهرمن کینه‌جوی

33

چنین گفت رستم که با بخت تو

نترسد پرستندهٔ تخت تو

34

نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها

ز شمشیر تیزم نیابد رها

35

برون شد بنخچیر چون نره شیر

کمندی بدست اژدهایی بزیر

36

به دشتی کجا داشت چوپان گله

وزانسو گذر داشت گور یله

37

سه روزش همی جست در مرغزار

همی کرد بر گرد اسپان شکار

38

چهارم بدیدش گرازان بدشت

چو باد شمالی برو بر گذشت

39

درخشنده زرین یکی باره بود

بچرم اندرون زشت پتیاره بود

40

برانگیخت رخش دلاور ز جای

چو تنگ اندر آمد دگر شد برای

41

چنین گفت کین را نباید فگند

بباید گرفتن بخم کمند

42

نشایدش کردن بخنجر تباه

بدین سانش زنده برم نزد شاه

43

بینداخت رستم کیانی کمند

همی خواست کارد سرش را ببند

44

چو گور دلاور کمندش بدید

شد از چشم او در زمان ناپدید

45

بدانست رستم که آن نیست گور

ابا او کنون چاره باید نه زور

46

جز اکوان دیو این نشاید بُدن

ببایستش از باد تیغی زدن

47

بشمشیر باید کنون چاره کرد

دوانیدن خون بران چرم زرد

48

ز دانا شنیدم که این جای اوست

که گفتند بستاند از گور پوست

49

همانگه پدید آمد از دشت باز

سپهبد برانگیخت آن تند تاز

50

کمان را بزه کرد و از باد اسپ

بینداخت تیری چو آذر گشسپ

51

همان کو کمان کیان درکشید

دگر باره شد گور ازو ناپدید

52

همی تاخت اسپ اندران پهن دشت

چو سه روز و سه شب برو بر گذشت

53

به آبش گرفت آرزو هم به نان

سر از خواب بر کوههٔ زین زنان

54

چو بگرفتش از آب روشن شتاب

به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب

55

فرود آمد و رخش را آب داد

هم از ماندگی چشم را خواب داد

56

کمندش ببازوی و ببر بیان

بپوشیده و تنگ بسته میان

57

ز زین کیانیش بگشاد تنگ

به بالین نهاد آن جناغ خدنگ

58

چراگاه رخش آمد و جای خواب

نمدزین برافگند بر پیش آب

59

بدان جایگه خفت و خوابش ربود

که از رنج وز تاختن مانده بود

60

چو اکوانش از دور خفته بدید

یکی باد شد تا بر او رسید

61

زمین گرد ببرید و برداشتش

ز هامون بگردون برافراشتش

62

غمی شد تهمتن چو بیدار شد

سر پر خرد پر ز پیکار شد

63

چو رستم بجنبید بر خویشتن

بدو گفت اکوان که ای پیلتن

64

یکی آرزو کن که تا از هوا

کجات آید افگندن اکنون هوا

65

سوی آبت اندازم ار سوی کوه

کجا خواهی افتاد دور از گروه

66

چو رستم بگفتار او بنگرید

هوا در کف دیو واژونه دید

67

چنین گفت با خویشتن پیلتن

که بد نامبردار هر انجمن

68

گر اندازدم گفت بر کوهسار

تن و استخوانم نیاید بکار

69

بدریا به آید که اندازدم

کفن سینهٔ ماهیان سازدم

70

وگر گویم او را بدریا فگن

بکوه افگند بدگهر اهرمن

71

همه واژگونه بود کار دیو

که فریادرس باد گیهان خدیو

72

چنین داد پاسخ که دانای چین

یکی داستانی زدست اندرین

73

که در آب هر کو بر آیدش هوش

به مینو روانش نبیند سروش

74

بزاری هم ایدر بماند بجای

خرامش نیاید بدیگر سرای

75

به کوهم بینداز تا ببر و شیر

ببینند چنگال مرد دلیر

76

ز رستم چو بشنید اکوان دیو

برآورد بر سوی دریا غریو

77

بجایی بخواهم فگندنت گفت

که اندر دو گیتی بمانی نهفت

78

بدریای ژرف اندر انداختش

ز کینه خور ماهیان ساختش

79

همان کز هوا سوی دریا رسید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

80

نهنگان که کردند آهنگ اوی

ببودند سرگشته از چنگ اوی

81

بدست چپ و پای کرد آشناه

بدیگر ز دشمن همی جست راه

82

بکارش نیامد زمانی درنگ

چنین باشد آن کو بود مرد جنگ

83

اگر ماندی کس بمردی بپای

پی او زمانه نبردی ز جای

84

ولیکن چنینست گردنده دهر

گهی نوش یابند ازو گاه زهر

85

ز دریا بمردی به یکسو کشید

برآمد بهامون و خشکی بدید

86

ستایش گرفت آفریننده را

رهانیده از بد تن بنده را

87

برآسود و بگشاد بند میان

بر چشمه بنهاد ببر بیان

88

کمند و سلیحش چو بفگند نم

زره را بپوشید شیر دژم

89

بدان چشمه آمد کجا خفته بود

بران دیو بدگوهر آشفته بود

90

نبود رخش رخشان بران مرغزار

جهانجوی شد تند با روزگار

91

برآشفت و برداشت زین و لگام

بشد بر پی رخش تا گاه شام

92

پیاده همی رفت جویان شکار

به پیش اندر آمد یکی مرغزار

93

همه بیشه و آبهای روان

بهر جای دراج و قمری نوان

94

گله‌دار اسپان افراسیاب

به بیشه درون سر نهاده بخواب

95

دمان رخش بر مادیانان چو دیو

میان گله برکشیده غریو

96

چو رستم بدیدش کیانی کمند

بیفگند و سرش اندر آمد به بند

97

بمالیدش از گرد و زین برنهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

98

لگامش بسر بر زد و برنشست

بران تیز شمشیر بنهاد دست

99

گله هر کجا دید یکسر براند

بشمشیر بر نام یزدان بخواند

100

گله‌دار چون بانگ اسبان شنید

سرآسیمه از خواب سر بر کشید

101

سواران که بودند با او بخواند

بر اسپ سرافرازشان برنشاند

102

گرفتند هر کس کمند و کمان

بدان تا که باشد چنین بدگمان

103

که یارد بدین مرغزار آمدن

بنزدیک چندین سوار آمدن

104

پس اندر سواران برفتند گرم

که بر پشت رستم بدرند چرم

105

چو رستم شتابندگان را بدید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

106

بغرید چون شیر و برگفت نام

که من رستمم پور دستان سام

107

بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت

چو چوپان چنان دید بنمود پشت

108

چو باد از شگفتی هم اندر شتاب

بدیدار اسپ آمد افراسیاب

109

بجایی که هر سال چوپان گله

بران دشت و آن آب کردی یله

110

خود و دو هزار از یل نامدار

رسیدند تازان بران مرغزار

111

ابا باده و رود و گردان بهم

بدان تا کند بر دل اندیشه کم

112

چو نزدیک آن مرغزاران رسید

ز اسپان و چوپان نشانی ندید

113

یکایک خروشیدن آمد ز دشت

همه اسپ یک بر دگر برگذشت

114

ز خاک پی رخش بر سرکشان

پدید آمد از دور پیدا نشان

115

چو چوپان بر شاه توران رسید

بدو باز گفت آن شگفتی که دید

116

که تنها گله برد رستم ز دشت

ز ما کشت بسیار و اندر گذشت

117

ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی

که تنها بجنگ آمد این کینه‌جوی

118

بباید کشیدن یکایک سلیح

که این کار بر ما گذشت از مزیح

119

چنین زار گشتیم و خوار و زبون

که یک تن سوی ما گراید به خون

120

همی بفگند نام مردی ز ما

به تیغ او براند ز خون آسیا

121

همی بگذراند به یک تن گله

نشاید چنین کار کردن یله

122

سپهدار با چار پیل و سپاه

پس رستم اندر گرفتند راه

123

چو گشتند نزدیک رستم کمان

ز بازو برون کرد و آمد دمان

124

بریشان ببارید چو ژاله میغ

چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ

125

چو افگنده شد شست مرد دلیر

بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر

126

همی گرز بارید همچون تگرگ

همی چاک چاک آمد از خود و ترگ

127

ازیشان چهل مرد دیگر بکشت

غمی شد سپهدار و بنمود پشت

128

ازو بستد آن چار پیل سپید

شدند آن سپاه از جهان ناامید

129

پس پشتشان رستم گرزدار

دو فرسنگ برسان ابر بهار

130

چو برگشت برداشت پیل و رمه

بنه هرچ آمد بچنگش همه

131

بیامد گرازان بران چشمه باز

دلش جنگ جویان بچنگ دراز

132

دگر باره اکوان بدو باز خورد

نگشتی بدو گفت سیر از نبرد

133

برستی ز دریا و چنگ نهنگ

بدشت آمدی باز پیچان بجنگ

134

تهمتن چو بنشید گفتار دیو

برآورد چون شیر جنگی غریو

135

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

بیفگند و آمد میانش به بند

136

بپیچید بر زین و گرز گران

برآهیخت چون پتک آهنگران

137

بزد بر سر دیو چون پیل مست

سر و مغزش از گرز او گشت پست

138

فرود آمد آن آبگون خنجرش

برآهیخت و ببرید جنگی سرش

139

همی خواند بر کردگار آفرین

کزو بود پیروزی و زور کین

140

تو مر دیو را مردم بد شناس

کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

141

هرانکو گذشت از ره مردمی

ز دیوان شمر مشمر از آدمی

142

خرد گر برین گفتها نگرود

مگر نیک مغزش همی نشنود

143

گر آن پهلوانی بود زورمند

به بازو ستبر و به بالا بلند

144

گوان خوان و اکوان دیوش مخوان

که بر پهلوانی بگردد زیان

145

چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد

چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد

146

که داند که چندین نشیب و فراز

به پیش آرد این روزگار دراز

147

تگ روزگار از درازی که هست

همی بگذراند سخنها ز دست

148

که داند کزین گنبد تیزگرد

درو سور چند است و چندی نبرد

149

چو ببرید رستم سر دیو پست

بران بارهٔ پیل پیکر نشست

150

به پیش اندر آورد یکسر گله

بنه هرچ کردند ترکان یله

151

همی رفت با پیل و با خواسته

وزو شد جهان یکسر آراسته

152

ز ره چون به شاه آمد این آگهی

که برگشت رستم بدان فرهی

153

از ایدر میان را بدان کرد بند

کجا گور گیرد بخم کمند

154

کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ

بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ

155

نیابد گذر شیر بر تیغ اوی

همان دیو و هم مردم کینه‌جوی

156

پذیره شدن را بیاراست شاه

بسر بر نهادند گردان کلاه

157

درفش شهنشاه با کرنای

ببردند با ژنده پیل و درای

158

چو رستم درفش جهاندار شاه

نگه کرد کامد پذیره براه

159

فرود آمد و خاک را داد بوس

خروش سپاه آمد و بوق و کوس

160

سر سرکشان رستم تاج بخش

بفرمود تا برنشیند برخش

161

وزانجا بایوان شاه آمدند

گشاده دل و نیک خواه آمدند

162

به ایرانیان بر گله بخش کرد

نشست تن خویشتن رخش کرد

163

فرستاد پیلان بر پیل شاه

که بر شیر پیلان بگیرند راه

164

بیک هفته ایوان بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

165

بمی رستم آن داستان برگشاد

وز اکوان همی کرد بر شاه یاد

166

که گوری ندیدم بخوبی چنوی

بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی

167

چو خنجر بدرید بر تنش پوست

بروبر نبخشود دشمن نه دوست

168

سرش چون سر پیل و مویش دراز

دهن پر زدندانهای گراز

169

دو چشمش کبود و لبانش سیاه

تنش را نشایست کردن نگاه

170

بدان زور و آن تن نباشد هیون

همه دشت ازو شد چو دریای خون

171

سرش کردم از تن بخنجر جدا

چو باران ازو خون شد اندر هوا

172

ازو ماند کیخسرو اندر شگفت

چو بنهاد جام آفرین برگرفت

173

بران کو چنان پهلوان آفرید

کسی این شگفتی بگیتی ندید

174

که مردم بود خود بکردار اوی

بمردی و بالا و دیدار اوی

175

همی گفت اگر کردگار سپهر

ندادی مرا بهره از داد و مهر

176

نبودی بگیتی چنین کهترم

که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم

177

دو هفته بران گونه بودند شاد

ز اکوان وز بزم کردند یاد

178

سه دیگر تهمتن چنین کرد رای

که پیروز و شادان شود باز جای

179

مرا بویهٔ زال سامست گفت

چنین آرزو را نشاید نهفت

180

شوم زود و آیم بدرگاه باز

بباید همی کینه را کرد ساز

181

که کین سیاوش به پیل و گله

نشاید چنین خوار کردن یله

182

در گنج بگشاد شاه جهان

گرانمایه چیزی که بودش نهان

183

بیاورد ده جام گوهر ز گنج

بزر بافته جامهٔ شاه پنج

184

غلامان روزمی بزرین کمر

پرستندگان نیز با طوق زر

185

ز گستردنیها و از تخت عاج

ز دیبا و دینار و پیروزه تاج

186

بنزدیک رستم فرستاد شاه

که این هدیه با خویشتن بر براه

187

یک امروز با ما بباید بدن

وزان پس ترا رای رفتن زدن

188

ببود و بپیمود چندی نبید

بشبگیر جز رای رفتن ندید

189

دو فرسنگ با او بشد شهریار

بپدرود کردن گرفتش کنار

190

چو با راه رستم هم آواز گشت

سپهدار ایران ازو بازگشت

191

جهان پاک بر مهر او گشت راست

همی داشت گیتی بر انسان که خواست

192

برین گونه گردد همی چرخ پیر

گهی چون کمانست و گاهی چو تیر

193

چو این داستان سربسر بشنوی

از اکوان سوی کین بیژن شوی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور