فردوسی»شاهنامه»جمشید»بخش 1 - پادشاهی جمشید هفتصد سال بودبخش 1 - پادشاهی جمشید هفتصد سال بودشاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فرید حامد و دیگرآڈیوفرید حامدخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفرید حامدخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںگرانمایه جمشید فرزند اوکمر بست یکدل پر از پند او22نقل کریںبرآمد بر آن تخت فرّخ پدربه رسم کیان بر سرش تاج زر33نقل کریںکمر بست با فرّ شاهنشهیجهان گشت سرتاسر او را رهی44نقل کریںزمانه بر آسود از داوریبه فرمان او دیو و مرغ و پری55نقل کریںجهان را فزوده بدو آبرویفروزان شده تخت شاهی بدوی66نقل کریںمنم گفت با فرّهٔ ایزدیهمم شهریاری همم موبدی77نقل کریںبدان را ز بد دست کوته کنمروان را سوی روشنی ره کنم88نقل کریںنخست آلت جنگ را دست برددر نام جستن به گردان سپرد99نقل کریںبه فرّ کیی نرم کرد آهناچو خود و زره کرد و چون جوشنا1010نقل کریںچو خفتان و تیغ و چو برگستوانهمه کرد پیدا به روشن روان1111نقل کریںبدین اندرون سال پنجاه رنجببرد و از این چند بنهاد گنج1212نقل کریںدگر پنجه اندیشهٔ جامه کردکه پوشند هنگام ننگ و نبرد1313نقل کریںز کتّان و ابریشم و موی قزقصب کرد پر مایه دیبا و خز1414نقل کریںبیاموختشان رشتن و تافتنبه تار اندرون پود را بافتن1515نقل کریںچو شد بافته شستن و دوختنگرفتند از او یکسر آموختن1616نقل کریںچو این کرده شد ساز دیگر نهادزمانه بدو شاد و او نیز شاد1717نقل کریںز هر انجمن پیشهور گرد کردبدین اندرون نیز پنجاه خورد1818نقل کریںگروهی که کاتوزیان خوانیاشبه رسم پرستندگان دانیاش1919نقل کریںجدا کردشان از میان گروهپرستنده را جایگه کرد کوه2020نقل کریںبدان تا پرستش بود کارشاننوان پیش روشن جهاندارشان2121نقل کریںصفی بر دگر دست بنشاندندهمی نام نیساریان خواندند2222نقل کریںکجا شیر مردان جنگ آورندفروزندهٔ لشکر و کشورند2323نقل کریںکز ایشان بود تخت شاهی به جایو ز ایشان بود نام مردی به پای2424نقل کریںبسودی سه دیگر گره را شناسکجا نیست از کس بر ایشان سپاس2525نقل کریںبکارند و ورزند و خود بدروندبه گاه خورش سرزنش نشنوند2626نقل کریںز فرمان تنآزاده و ژندهپوشز آواز پیغاره آسوده گوش2727نقل کریںتن آزاد و آباد گیتی بر اویبر آسوده از داور و گفتگوی2828نقل کریںچه گفت آن سخنگوی آزاده مردکه آزاده را کاهلی بنده کرد2929نقل کریںچهارم که خوانند اهتوخوشیهمان دستورزان ابا سرکشی3030نقل کریںکجا کارشان همگنان پیشه بودروانشان همیشه پر اندیشه بود3131نقل کریںبدین اندرون سال پنجاه نیزبخورد و بورزید و بخشید چیز3232نقل کریںاز این هر یکی را یکی پایگاهسزاوار بگزید و بنمود راه3333نقل کریںکه تا هر کس اندازهٔ خویش راببیند بداند کم و بیش را3434نقل کریںبفرمود پس دیو ناپاک رابه آب اندر آمیختن خاک را3535نقل کریںهر آنچ از گل آمد چو بشناختندسبک خشت را کالبد ساختند3636نقل کریںبه سنگ و به گچ دیو دیوار کردنخست از بَرَش هندسی کار کرد3737نقل کریںچو گرمابه و کاخهای بلندچو ایوان که باشد پناه از گزند3838نقل کریںز خارا گهر جست یک روزگارهمی کرد از او روشنی خواستار3939نقل کریںبه چنگ آمدش چند گونه گهرچو یاقوت و بیجاده و سیم و زر4040نقل کریںز خارا به افسون برون آوریدشد آراسته بندها را کلید4141نقل کریںدگر بویهای خوش آورد بازکه دارند مردم به بویش نیاز4242نقل کریںچو بان و چو کافور و چون مشک نابچو عود و چو عنبر چو روشن گلاب4343نقل کریںپزشکی و درمان هر دردمنددر تندرستی و راه گزند4444نقل کریںهمان رازها کرد نیز آشکارجهان را نیامد چنو خواستار4545نقل کریںگذر کرد از آن پس به کشتی بر آبز کشور به کشور گرفتی شتاب4646نقل کریںچنین سال پنجه برنجید نیزندید از هنر بر خرد بسته چیز4747نقل کریںهمه کردنیها چو آمد به جایز جای مهی برتر آورد پای4848نقل کریںبه فرّ کیانی یکی تخت ساختچه مایه بدو گوهر اندر نشاخت4949نقل کریںکه چون خواستی دیو برداشتیز هامون به گردون برافراشتی5050نقل کریںچو خورشید تابان میان هوانشسته بر او شاه فرمانروا5151نقل کریںجهان انجمن شد بر آن تخت اوشگفتی فرومانده از بخت او5252نقل کریںبه جمشید بر گوهر افشاندندمر آن روز را روز نو خواندند5353نقل کریںسر سال نو هرمز فرودینبر آسوده از رنج روی زمین5454نقل کریںبزرگان به شادی بیاراستندمی و جام و رامشگران خواستند5555نقل کریںچنین جشن فرخ از آن روزگاربه ما ماند از آن خسروان یادگار5656نقل کریںچنین سال سیصد همی رفت کارندیدند مرگ اندر آن روزگار5757نقل کریںز رنج و ز بدشان نبد آگهیمیان بسته دیوان به سان رهی5858نقل کریںبه فرمان مردم نهاده دو گوشز رامش جهان پر ز آوای نوش5959نقل کریںچنین تا بر آمد بر این روزگارندیدند جز خوبی از کردگار6060نقل کریںجهان سربهسر گشت او را رهینشسته جهاندار با فرّهی6161نقل کریںیکایک به تخت مهی بنگریدبه گیتی جز از خویشتن را ندید6262نقل کریںمنی کرد آن شاه یزدان شناسز یزدان بپیچید و شد ناسپاس6363نقل کریںگرانمایگان را ز لشگر بخواندچه مایه سخن پیش ایشان براند6464نقل کریںچنین گفت با سالخورده مهانکه جز خویشتن را ندانم جهان6565نقل کریںهنر در جهان از من آمد پدیدچو من نامور تخت شاهی ندید6666نقل کریںجهان را به خوبی من آراستمچنان است گیتی کجا خواستم6767نقل کریںخور و خواب و آرامتان از من استهمان کوشش و کامتان از من است6868نقل کریںبزرگی و دیهیم شاهی مراستکه گوید که جز من کسی پادشاست6969نقل کریںهمه موبدان سرفگنده نگونچرا کس نیارست گفتن نه چون7070نقل کریںچو این گفته شد فرّ یزدان از اویبگشت و جهان شد پر از گفتوگوی7171نقل کریںمنی چون بپیوست با کردگارشکست اندر آورد و برگشت کار7272نقل کریںچه گفت آن سخنگوی با فرّ و هوشچو خسرو شوی بندگی را بکوش7373نقل کریںبه یزدان هر آن کس که شد ناسپاسبه دلش اندر آید ز هر سو هراس7474نقل کریںبه جمشید بر تیرهگون گشت روزهمی کاست آن فرّ گیتیفروز◆اگلی / پچھلی نظماگلی نظمیکی مرد بود اندر آن روزگارز دشت سواران نیزه گذارفردوسی»شاهنامه»جمشید»بخش 2 - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک◆آڈیوصداکار منتخب کریںفرید حامدحمیدرضا محمدیفرشید ربانیمحمدیزدانی جویندهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمیکی مرد بود اندر آن روزگارز دشت سواران نیزه گذارفردوسی»شاهنامه»جمشید»بخش 2 - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک