صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان کاموس کشانی
  4. »بخش 15

بخش 15

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

آڈیو
آڈیو
Toggle stanza 1
11

دلیری کجا نام او اشکبوس

همی بر خروشید بر سانِ کوس

22

بیامد که جوید ز ایران نبرد

سرِ هم‌نبرد اندر آرد به گَرد

33

بشد تیز رُهّام با خُود و گبر

همی گَرد رزم اندر آمد به ابر

44

برآویخت رُهّام با اشکبوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

55

بر آن نامور تیرباران گرفت

کمانش کمینِ سواران گرفت

66

جهان‌جویْ در زیر پولاد بود

به خِفتانْشْ بر تیر، چون باد بود

77

نبد کارگر تیر بر گبر اوی

از آن تیزتر شد دل جنگجوی

88

به گرز گران دست برد اشکبوس

زمین آهنین شد، سپهر آبنوس

99

برآهیخت رُهّام، گرز گران

غمی شد ز پیکار دست سران

1010

چو رُهّام گشت از کَشانی ستوه

بپیچید زو روی و شد سوی کوه

1111

ز قلب سپاه اندر آشفت طوس

بزد اسپ کاید برِ اشکبوس

1212

تهمتن برآشفت و با طوس گفت

که رُهّام را جامِ باده‌ست جفت

1313

به می در همی تیغ‌بازی کند

میان یَلان سرفرازی کند

1414

چرا شد کنون رویْ چون سَندَروس؟

سواری بود کمتر از اشکبوس؟

1515

تو قلب سپه را به‌آیین بدار

من اکنون پیاده کنم کارزار

1616

کمانِ به زِه را به بازو فگند

به بندِ کمر بر بزد تیرْ چند

1717

خروشید کای مرد رزم آزمای

هم آوردت آمد مشو بازْ جای

1818

کَشانی بخندید و خیره بماند

عنان را گران کرد و او را بخواند

1919

بدو گفت خندان که نام تو چیست؟

تن بی‌سرت را که خواهد گریست؟

2020

تهمتن چنین داد پاسخ که نام

چه پرسی؟ کزین پس نبینی تو کام

2121

مرا مادرم نامْ مرگ تو کرد

زمانه مرا پتکِ ترگِ تو کرد

2222

کَشانی بدو گفت بی‌بارگی

به کشتن دهی سر به یک‌بارگی

2323

تهمتن چنین داد پاسخ بدوی

که ای بیهده مردِ پرخاشجوی

2424

پیاده ندیدی که جنگ آورد؟

سر سرکشان زیر سنگ آورد؟

2525

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ

سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟

2626

هم اکنون ترا ای نَبَرده سوار

پیاده بیاموزمت کارزار

2727

پیاده مرا زان فرستاد طوس

که تا اسپ بستانم از اشکبوس

2828

کَشانی پیاده شود همچو من

ز دو روی خندان شوند انجمن

2929

پیاده به از چون تو پانصد سوار

بدین روز و این گردش کارزار

3030

کَشانی بدو گفت با تو سَلیح

نبینم همی جز فُسوس و مَزیح

3131

بدو گفت رستم که تیر و کمان

ببین تا هم اکنون سرآری زمان

3232

چو نازش به اسپ گرانمایه دید

کمان را به زه کرد و اندر کشید

3333

یکی تیر زد بَر بَرِ اسپ اوی

که اسپ اندر آمد ز بالا به روی

3434

بخندید رستم به آواز گفت

که بنشین به پیش گرانمایه جفت

3535

سزد گر بداری سرش در کنار

زمانی برآسایی از کارزار

3636

کمان را به زه کرد زود اشکبوس

تنی لرز لرزان و رخ سَندَروس

3737

به رستم بر آنگه ببارید تیر

تهمتن بدو گفت برخیره خیر

3838

همی رنجه داری تن خویش را

دو بازوی و جان بداندیش را

3939

تهمتن به بند کمر برد چنگ

گزین کرد یک چوبه تیرِ خَدنگ

4040

یکی تیرِ الماس، پیکان چو آب

نهاده بَر او چار پرّ عقاب

4141

کمان را بمالید رستم به چنگ

به شست اندر آورد تیر خَدَنگ

4242

برو راستْ خم کرد و چپ کرد راست

خروش از خَم چرخِ چاچی بخاست

4343

چو سوفارَش آمد به پهنای گوش

ز شاخ گوزنان برآمد خروش

4444

چو بوسید پیکانْ سرانگشتِ اوی

گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی

4545

بزد بَر بَر و سینهٔ اشکبوس

سپهر آن زمان دست او داد بوس

4646

قضا گفت گیر و قَدَر گفت ده

فلک گفت احسنت و مَه گفت زِه

4747

کَشانی هم اندر زمان جان بداد

چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

4848

نظاره بر ایشان دو رویه سپاه

که دارند پیکارِ گُردان نگاه

4949

نگه کرد کاموس و خاقان چین

بر آن بَرز و بالا و آن زور و کین

5050

چو برگشت رستم هم اندر زمان

سواری فرستاد خاقان، دَمان

5151

کزان ناموَر تیر بیرون کشید

همه تیر تا پَر، پُر از خون کشید

5252

همه لشکر آن تیر برداشتند

سراسر همه نیزه پنداشتند

5353

چو خاقان بدان پَرّ و پیکانِ تیر

نگه کرد بُرنا‌ دلش گشت پیر

5454

به پیران چنین گفت کین مرد کیست؟

ز گُردان ایران ورا نام چیست؟

5555

تو گفتی که لختی فرومایه‌اند

ز گردنکشان، کمترین پایه‌اند

5656

کنون نیزه با تیر ایشان یکیست

دل شیر در جنگشان اندکیست

5757

همی خوار کردی سراسر سُخُن

جز آن بُد که گفتی ز سر تا به بُن

5858

بدو گفت پیران کز ایران سپاه

ندانم کسی را بدین پایگاه

5959

کجا تیر او بگذرد بر درخت

ندانم چه دارد به دلْ شوربخت

6060

از ایرانیان گیو و طوس‌اند مَرد

که با فَرّ و بَرزند روز نبرد

6161

برادرْم هومان بسی پیش طوس

جهان کرد بر گونهٔ آبنوس

6262

به ایران ندانم که این مرد کیست

بدین لشکر او را هم‌آورد کیست

6363

شوم بازپرسم ز پرده‌سرای

بیارند ناکام نامش به جای

6464

بیامد پر اندیشه و رویْ زرد

بپرسید زان نامدارانِ مرد

6565

به پیران چنین گفت هومانِ گُرد

که دشمن ندارد خردمند خُرد

6666

بزرگان ایران گشاده‌دلند

تو گویی که آهن همی بگسلند

6767

کنون تا بیامد از ایران سپاه

همی برخروشند زان رزمگاه

6868

بدو گفت پیران که هر چند یار

بیاید برِ طوس از ایران سوار

6969

چو رستم نباشد مرا باک نیست

ز گرگین و بیژن دلم چاک نیست

7070

سپه را دو رزم گرانست پیش

بجویند هر کس بدین نامِ خویش

7171

وزان جایگه پیش کاموس رفت

به نزدیک منشور و فَرطوس تفت

7272

چنین گفت کامروز رزمی بزرگ

برفت و پدید آمد از میشْ گرگ

7373

ببینید تا چارهٔ کار چیست

بران خستگی‌ها بر آزار چیست

7474

چنین گفت کاموس کامروز جنگ

چنان بُد که نام اندر آمد به ننگ

7575

به رزم اندرون کشته شد اشکبوس

وزو شادمان شد دل گیو و طوس

7676

دلم زان پیاده به دو نیم شد

کزو لشکر ما پر از بیم شد

7777

به بالای او بر زمین، مرد نیست

بدین لشکر او را هم‌آورد نیست

7878

کمانش تو دیدی و تیر ایدرست

به زور او ز پیلِ ژیان برترست

7979

همانا که آن سَگزیِ جنگجوی

که چندین همی برشمردی ازوی

8080

پیاده بدین رزمگاه آمدست

به یاری ایران سپاه آمدست

8181

بدو گفت پیران که او دیگرست

سواری سرافراز و کُنداورست

8282

بترسید پس مردِ بیدار دل

کجا بسته بود اندران کار دل

8383

ز پیران بپرسید کان شیر مرد

چگونه خرامد به دشت نبرد؟

8484

ز بازو و بَرزش چه داری نشان؟

چه گوید به آورد با سرکشان؟

8585

چگونست مردیّ و دیدار اوی؟

چگونه شوم من به پیکار اوی؟

8686

گر ایدونک اویست کامد ز راه

مرا رفت باید به آوردگاه

8787

بدو گفت پیران که این خود مباد

که او آید ایدر کند رزم یاد

8888

یکی مرد بینی چو سرو سهی

به دیدار با زیب و با فَرّهی

8989

بسا رزمگاها که افراسیاب

ازو گشت پیچان و دیده پرآب

9090

یکی رزمسازست و خسروپرست

نخست او بَرَد سوی شمشیر دست

9191

به کینِ سیاوش کند کارزار

کجا او بپروردش اندر کنار

9292

ز مردان کنند آزمایش بسی

سلیح ورا برنتابد کسی

9393

نه برگیرد از جایْ گرزش نهنگ

اگر بفگند بر زمین روزِ جنگ

9494

زهی بَر کمانش بَر از چرم شیر

یکی تیر و پیکان او دَه سِتیر

9595

به رزم اندر آید بپوشد زره

یکی جوشن از بَر ببندد گره

9696

یکی جامه دارد ز چرم پلنگ

بپوشد بَر و اندر آید به جنگ

9797

همی نامْ بَبرِ بَیان خوانَدَش

ز خِفتان و جوشن فزون دانَدَش

9898

نه سوزد در آتش، نه از آب تر

شود چون بپوشد برآیدْش پَر

9999

یکی رخش دارد به زیر اندرون

تو گفتی روان شد کُهِ بیستون

100100

همی آتش افروزد از خاک و سنگ

نیارامد از بانگ، هنگام جنگ

101101

ابا این شگفتی به روز نبرد

سزد گر نداری تو او را به مرد

102102

چو بشْنید کاموسِ بسیارهوش

به پیران سپرد آن زمان چشم و گوش

103103

همانا خوش آمدْش گفتار اوی

برافروخت زان کار بازار اوی

104104

به پیران چنین گفت کای پهلوان

تو بیدار دل باش و روشن‌روان

105105

ببین تا چه خواهی ز سوگندِ سخت

که خوردند شاهانِ بیداربخت

106106

خورم من فزون زان کنون پیش تو

که روشن شود زان دل و کیش تو

107107

که زین را نه بردارم از پشت بور

به نیروی یزدانِ کیوان و هُور

108108

مگر بخت و رای تو روشن کنم

بر ایشان جهان، چشمِ سوزن کنم

109109

بسی آفرین خواند پیران بدوی

که ای شاهِ بینادل و راست‌گوی

110110

بدین شاخ و این یال و بازوی و کِفت

هنرمند باشی ندارم شگفت

111111

به کام تو گردد همه کار ما

نماندست بسیار پیکار ما

112112

وزان جایگه گِردِ لشکر بگشت

به هر خیمه و پرده‌ای برگذشت

113113

بگفت این سخن پیشِ خاقان چین

همی گفت با هر کسی همچنین

114114

ز خورشید، چون شد جهانْ لعل‌فام

شب تیره بر چرخ بگذاشت گام

115115

دلیران لشکر شدند انجمن

که بودند دانا و شمشیرزن

116116

به خرگاه خاقان چین آمدند

همه دل پر از رزم و کین آمدند

117117

چو کاموسِ اسپ‌افگنِ شیرمرد

چو منشور و فِرطوسِ مردِ نبرد

118118

شَمیرانُ شُگنی و شَنگُل ز هند

ز سَقلاب چون کُندر و شاهِ سِند

119119

همی رای زد رزم را هر کسی

از ایران سخن گفت هر کس بسی

120120

از آن پس بر آن رایشان شد درست

که یک‌سر به خون، دست بایست شست

121121

برفتند هر کس به آرامِ خویش

بخفتند در خیمه با کام خویش

122122

چو باریک و خَمّیده شد پشت ماه

ز تاریک‌زلفِ شبانِ سیاه

123123

به نزدیک خورشید چون شد درست

برآمد پر از آب رخ را بشست

124124

سپاه دو کشور برآمد به جوش

به چرخ بلند اندر آمد خروش

125125

چنین گفت خاقان که امروز جنگ

نباید که چون دِی بود با درنگ

126126

گمان برد باید که پیران نبود

نه بی او نشاید نبرد آزمود

127127

همه همگنان رزمساز آمدیم

به یاری ز راه دراز آمدیم

128128

گر امروز چون دی درنگ آوریم

همه نام را زیر ننگ آوریم

129129

و دیگر که فردا ز افراسیاب

سپاس اندر آرام جوییم و خواب

130130

یکی رزم باید همه هم‌گروه

شدن پیش لشکر به کردارِ کوه

131131

ز من هدیه و بردهٔ زابلی

بیابید با شارهٔ کابلی

132132

ز ده کشور ایدر سرافراز هست

به خواب و به خوردن نباید نِشَست

133133

بزرگان ز هر جای برخاستند

به خاقان چین خواهش آراستند

134134

که بر لشکر امروز فرمان تراست

همه کشور چین و توران تراست

135135

یک امروز بنگر بدین رزمگاه

که شمشیر بارد ز ابر سیاه

136136

وزین روی رستم به ایرانیان

چنین گفت کاکنون سرآمد زمان

137137

اگر کشته شد زین سپاه اندکی

نشد بیش و کم از دو سیصد یکی

138138

چنین یکسره دل مدارید تنگ

نخواهم تن زنده بی‌نام و ننگ

139139

همه لشکر تُرک از اشکبوس

برفتند رخساره چون سَندَروس

140140

کنون یک‌سره دل پر از کین کنید

بروهای جنگی پر از چین کنید

141141

که من رخش را بستم امروز نعل

به خون کرد خواهم سرِ تیغ، لعل

142142

بسازید کامروز روز نوست

زمین سر به سر، گنج کیخسروست

143143

میان را ببندید کز کارزار

همه تاج یابید با گوشوار

144144

بزرگان برو خواندند آفرین

که از تو فروزد کلاه و نگین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو

ز هامون برآمد خروش چکاو

فردوسی»شاهنامه»داستان کاموس کشانی»بخش 14

اگلی نظم

بپوشید رستم سلیح نبرد

به آوردگه رفت با داروبرد

فردوسی»شاهنامه»داستان کاموس کشانی»بخش 16

◆

آڈیو

0:000:00

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

0:000:00