صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی شیرویه
  4. »بخش 2

بخش 2

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بدان نامور گفت پاسخ شنو

یکایک ببر سوی سالار نو

22

بگویَش که زشت کسان را مجوی

جز آن را که برتابی از ننگ روی

33

سخن هرچ گفتی نه گفتارتست

مماناد گویا زبانت درست

44

مگو آنچ بدخواه تو بشنود

ز گفتار بیهوده شادان شود

55

بدان گاه چندان نداری خرد

که مغزت به دانش خرد پرورد

66

به گفتار بی‌بر چو نیرو کنی

روان و خرد را پر آهو کنی

77

کسی کو گنهکار خواند تو را

از آن پس جهاندار خواند تو را

88

نباید که یابد برِ تو نشست

بگیرد کم و بیش چیزی به دست

99

میندیش زین پس برین سان پیام

که دشمن شود بر تو بر شادکام

1010

به یزدان مرا کار پیراسته‌ست

نهاده بران گیتی‌ام خواسته‌ست

1111

بدین جستن عیبهای دروغ

به نزد بزرگان نگیری فروغ

1212

بیارم کنون پاسخ این همه

بدان تا بگویید پیش رمه

1313

پس از مرگ من یادگاری بود

سخن گفتن راست یاری بود

1414

چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج

بدانی که از رنج ما خاست گنج

1515

نخستین که گفتی ز هرمز سخن

به بیهوده از آرزوی کهن

1616

ز گفتار بدگوی ما را پدر

برآشفت و شد کار زیر و زبر

1717

از اندیشهٔ او چو آگه شدیم

از ایران شب تیره بی ره شدیم

1818

همان راه جستیم و بگریختیم

به دام بلا بر نیاویختیم

1919

از اندیشهٔ او گناهم نبود

جز از جستن از شاه راهم نبود

2020

شنیدم که بر شاه من بد رسید

ز بردع برفتم چو گوش آن شنید

2121

گنهکار بهرام خود با سپاه

بیاراست در پیش من رزمگاه

2222

ازو نیز بگریختم روز جنگ

بدان تا نیایم من او را به چنگ

2323

ازان پس دگر باره باز آمدم

دلاور به جنگ‌ش فراز آمدم

2424

نه پرخاش بهرام یکباره بود

جهانی بر آن جنگ نظاره بود

2525

به فرمان یزدان نیکی فزای

که اویست بر نیک و بد رهنمای

2626

چو ایران و توران به آرام گشت

همه کار بهرام ناکام گشت

2727

چو از جنگ چوبینه پرداختم

نخستین به کین پدر تاختم

2828

چو بندوی و گستهم خالان بدند

به هر کشوری بی‌همالان بدند

2929

فدا کرده جان را همی پیش من

به دل هم زبان و به تن خویش من

3030

چو خون پدر بود و درد جگر

نکردیم سستی به خون پدر

3131

بریدیم بندوی را دست و پای

کجا کرد بر شاه تاریک جای

3232

چو گستهم شد در جهان ناپدید

ز گیتی یکی گوشه‌ای برگزید

3333

به فرمان ما ناگهان کشته شد

سر و رای خونخوارگان گشته شد

3434

دگر آنک گفتی تو از کار خویش

از آن تنگ زندان و بازار خویش

3535

بد آن تا ز فرزند من کار بَد

نیاید کزان بر سرش بد رسد

3636

به زندان نبد بر شما تنگ و بند

همان زخم خواری و بیم گزند

3737

بدان روزتان خوار نگذاشتم

همه گنج پیش شما داشتم

3838

بر آیین شاهان پیشین بدیم

نه بی‌کار و بر دیگر آیین بدیم

3939

ز نخچیر وز گوی و رامشگران

ز کاری که اندر خور مهتران

4040

شمارا به چیزی نبودی نیاز

ز دینار وز گوهر و یوز و باز

4141

یکی کاخ بُد کرده زندانش نام

همی زیستی اندرو شادکام

4242

همان نیز گفتار اخترشناس

که ما را همی از تو دادی هراس

4343

که از تو بَد آید بدین سان که هست

نینداختم اخترت را ز دست

4444

وزان پس نهادیم مهری به روی

به شیرین سپردیم زان گفت و گوی

4545

چو شاهیم شد سال بر سی و شَش

میان چنان روزگاران خَوش

4646

تو داری به یاد این سخن بی‌گمان

اگر چند بگذشت بر ما زمان

4747

مرا نامه آمد ز هندوستان

بدم من بدان نیز همداستان

4848

ز رای برین نزد ما نامه بود

گهر بود و هر گونه‌ای جامه بود

4949

یکی تیغ هندی و پیل سپید

جزین هرچ بودم به گیتی امید

5050

ابا تیغ دیبای زربفت پنج

ز هر گونه‌ای اندرو برده رنج

5151

سوی تو یکی نامه بُد بر پرند

نوشته چو من دیدم از خط هند

5252

بخواندم یکی مرد هندی دبیر

سخن‌گوی و داننده و یادگیر

5353

چوآن نامه را او به من بر بخواند

پر از آب دیده همی‌ سر فشاند

5454

بدان نامه در بُد که شادان بزی

که با تاج زر خسروی را سزی

5555

که چون ماه آذر بُد و روز دی

جهان را تو باشی جهاندار کی

5656

شده پادشاهی پدر سی و هشت

ستاره برین گونه خواهد گذشت

5757

درخشان شود روزگار بهی

که تاج بزرگی به سر برنهی

5858

مرا آن زمان این سخن بُد درست

ز دل مهربانی نبایست شست

5959

من آگاه بودم که از بخت تو

ز کار درخشیدن تخت تو

6060

نباشد مرا بهره جز درد و رنج

تو را گردد این تخت شاهی و گنج

6161

ز بخشایش و دین و پیوند و مهر

نکردم دژم هیچ‌ زان نامه چهر

6262

به شیرین سپردم چو برخواندم

ز هر گونه اندیشه‌ها راندم

6363

برِ اوست با اخترِ تو به هم

نداند کسی زان سخن بیش و کم

6464

گر ایدون که خواهی که بینی بخواه

اگر خود کنی بیش و کم را نگاه

6565

بر آنم که بینی پشیمان شوی

وزین کرده‌ها سوی درمان شوی

6666

دگر آنک گفتی ز زندان و بند

گر آمد ز ما بر کسی بر گزند

6767

چنین بود تا بود کار جهان

بزرگان و شاهان و رای مهان

6868

اگر تو ندانی به موبد بگوی

کند زین سخن مر تو را تازه روی

6969

که هرکس که او دشمن ایزدست

ورا در جهان زندگانی بدست

7070

به زندان ما ویژه دیوان بدند

که نیکان ازیشان غریوان بدند

7171

چو ما را نبد پیشه خون ریختن

بدان کار تنگ اندر آویختن

7272

بدان را به زندان همی‌ داشتم

گزند کسان خوار نگذاشتم

7373

بسی گفت هرکس که آن دشمنند

ز تخم بدانند و آهرمنند

7474

چو اندیشه ایزدی داشتیم

سخنها همی‌ خوار بگذاشتیم

7575

کنون من شنیدم که کردی رها

مر آن را که بُد بتر از اژدها

7676

ازین بد گنهکار ایزد شدی

به گفتار و کردارها بد شدی

7777

چو مهتر شدی کار هشیار کن

ندانی تو داننده را یار کن

7878

مبخشای بر هر که رنجست زوی

اگر چند امید گنجست زوی

7979

بر آنکس کزو در جهان جز گزند

نبینی مر او را چه کمتر ز بند

8080

دگر آنک از خواسته گفته‌ای

خردمندی و رای بنهفته‌ای

8181

ز کس ما نجستیم جز باژ و ساو

هر آنکس که او داشت با باژ تاو

8282

ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت

فراوان کشیدم ازان رنج سخت

8383

جهان آفرین داور داد و راست

همی روزگاری دگرگونه خواست

8484

نیم دژمنش نیز در خواست او

فزونی نجوییم در کاست او

8585

بجستیم خشنودی دادگر

ز بخشش ندیدم به کوشش گذر

8686

چو پرسد ز من کردگار جهان

بگویم بدو آشکار و نهان

8787

بپرسد که او از تو داناترست

به هر نیک و بد بر تواناترست

8888

همین پر گناهان که پیش تواند

نه تیماردار و نه خویش تواند

8989

ز من هرچ گویند زین پس همان

شوند این گره بر تو بر بد گمان

9090

همه بندهٔ سیم و زرند و بس

کسی را نباشند فریادرس

9191

ازیشان تو را دل پر آسایش است

گناه مرا جای پالایش است

9292

نگنجد تو را این سخن در خرد

نه زین بد که گفتی کسی برخورد

9393

ولیکن من از بهر خود کامه را

که برخواند آن پهلوی نامه را

9494

همان در جهان یادگاری بود

خردمند را غمگساری بود

9595

پس از ما هر آنکس که گفتار ما

بخوانند دانند بازار ما

9696

ز برطاس وز چین سپه راندیم

سپهبد به هر جای بنشاندیم

9797

ببردیم بر دشمنان تاختن

نیارست کس گردن افراختن

9898

چو دشمن ز گیتی پراگنده شد

همه گنج ما یک سر آگنده شد

9999

همه بوم شد نزد ما کارگر

ز دریا کشیدند چندان گهر

100100

که ملاح گشت از کشیدن ستوه

مرا بود هامون و دریا و کوه

101101

چو گنج درم ها پراگنده شد

ز دینار نو بدره آگنده شد

102102

ز یاقوت وز گوهر شاهوار

همان آلت و جامهٔ زرنگار

103103

چو دیهیم ما بیست و شش ساله گشت

ز هر گوهری گنجها ماله گشت

104104

درم را یکی میخ نو ساختم

سوی شادی و مهتری آختم

105105

بدان سال تا باژ جستم شمار

چو شد باژ دینار بر صد هزار

106106

پراگنده افگند پنداوسی

همه چرم پنداوسی پارسی

107107

به هر بدره‌ای در ده و دو هزار

پراگنده دینار بد شاهوار

108108

جز از باژ و دینار هندوستان

جز از کشور روم و جادوستان

109109

جز از باژ وز ساو هر کشوری

ز هر نامداری و هر مهتری

110110

جز از رسم و آیین نوروز و مهر

از اسپان وز بندهٔ خوب چهر

111111

جز از جوشن و خود و گوپال و تیغ

ز ما این نبودی کسی را دریغ

112112

جز از مشک و کافور و خز و سمور

سیاه و سپید و ز کیمال بور

113113

هران کس که ما را بدی زیردست

چنین باژها بر هیونان مست

114114

همی‌تاختند به درگاه ما

نپیچید گردن کس از راه ما

115115

ز هر در فراوان کشیدیم رنج

بدان تا بیاگند زین گونه گنج

116116

دگر گنج خضرا و گنج عروس

کجا داشتیم از پی روز بوس

117117

فراوان ز نامش سخن راندیم

سرانجام باد آورش خواندیم

118118

چنین بیست و شش سال تا سی و هشت

بجز به‌آرزو چرخ بر ما نگشت

119119

همه مهتران خود تن آسان بدند

بد اندیش یک سر هراسان بدند

120120

همان چون شنیدم ز فرمان تو

جهان را بد آمد ز پیمان تو

121121

نماند کس اندر جهان رامشی

نباید گزیدن بجز خامشی

122122

همی‌کرد خواهی جهان پر گزند

پر از درد کاری و ناسودمند

123123

همان پر گزندان که نزد تواند

که تیره شبان اورمزد تواند

124124

همی‌ داد خواهند تختت به باد

بدان تا نباشی به گیتی تو شاد

125125

چو بودی خردمند نزدیک تو

که روشن شدی جان تاریک تو

126126

به دادن نبودی کسی را زیان

که گنجی رسیدی به ارزانیان

127127

ایا پور کم روز و اندک خرد

روانت ز اندیشه رامش برد

128128

چنان دان که این گنج من پشت تست

زمانه کنون پاک در مشت تست

129129

هم آرایش پادشاهی بود

جهان بی‌درم در تباهی بود

130130

شود بی‌درم شاه بیدادگر

تهی دست را نیست هوش و هنر

131131

به بخشش نباشد ورا دستگاه

بزرگان فسوسیش خوانند شاه

132132

ار ایدون که از تو به دشمن رسد

همی بت به دست برهمن رسد

133133

ز یزدان پرستنده بیزار گشت

ورا نام و آواز تو خوار گشت

134134

چو بی‌گنج باشی نپاید سپاه

تو را زیردستان نخوانند شاه

135135

سگ آن به که خواهندهٔ نان بود

چو سیرش کنی دشمن جان بود

136136

دگر آنک گفتی ز کار سپاه

که در بوم‌هاشان نشاندم به راه

137137

ز بی‌دانشی این نیاید پسند

ندانی همی راه سود از گزند

138138

چنین است پاسخ که از رنج من

فراز آمد این نامور گنج من

139139

ز بیگانگان شهرها بستدم

همه دشمنان را به هم برزدم

140140

بدان تا به آرام بر تخت ناز

نشینیم بی‌رنج و گرم و گداز

141141

سواران پراگنده کردم به مرز

پدید آمد اکنون ز ناارز ارز

142142

چو از هر سوی بازخوانی سپاه

گشاده ببیند بد اندیش راه

143143

که ایران چوباغیست خرم بهار

شکفته همیشه گل کامگار

144144

پر از نرگس و نار و سیب و بهی

چو پالیز گردد ز مردم تهی

145145

سپرغم یکایک ز بن برکنند

همه شاخ نار و بهی بشکنند

146146

سپاه و سلیحست دیوار اوی

به پرچینش بر نیزه‌ها خار اوی

147147

اگر بفگنی خیره دیوار باغ

چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ

148148

نگر تا تو دیوار او نفگنی

دل و پشت ایرانیان نشکنی

149149

کزان پس بود غارت و تاختن

خروش سواران و کین آختن

150150

زن و کودک و بوم ایرانیان

به اندیشهٔ بد منه در میان

151151

چو سالی چنین بر تو بر بگذرد

خردمند خواند تو را بی‌خرد

152152

من ایدون شنیدم کجا تو مهی

همه مردم ناسزا را دهی

153153

چنان دان که نوشین روان قباد

به اندرز این کرد در نامه یاد

154154

که هرکو سلیحش به دشمن دهد

همی خویشتن را به کشتن دهد

155155

که چون بازخواهد کش آید به کار

بداندیش با او کند کارزار

156156

دگر آنک دادی ز قیصر پیام

مرا خواندی دو دل و خویش کام

157157

سخنها نه از یادگار تو بود

که گفتار آموزگار تو بود

158158

وفا کردن او و از ما جفا

تو خود کی شناسی جفا از وفا

159159

بدان پاسخش ای بد کم خرد

نگویم جزین نیز که اندر خورد

160160

تو دعوی کنی هم تو باشی گوا

چنین مرد بخرد ندارد روا

161161

چو قیصر ز گرد بلا رخ بشست

به مردی چو پرویز داماد جست

162162

هر آنکس که گیتی به بد نسپرد

به مغز اندرون باشد او را خرد

163163

بدانم که بهرام بسته میان

ابا او یکی گشته ایرانیان

164164

به رومی سپاهی نشاید شکست

نساید روان ریگ با کوه دست

165165

بدان رزم یزدان مرا یار بود

سپاه جهان نزد من خوار بود

166166

شنیدند ایرانیان آنچ بود

تو را نیز زیشان بباید شنود

167167

مرا نیز چیزی که بایست کرد

به جای نیاطوس روز نبرد

168168

ز خوبی و از مردمی کرده‌ام

به پاداش او روز بشمرده‌ام

169169

بگوید تو را زاد فرخ همین

جهان را به چشم جوانی مبین

170170

گشسپ آنک بد نیز گنجور ما

همان موبد پاک دستور ما

171171

که از گنج ما بدره بُد صد هزار

که دادم بدان رومیان یادگار

172172

نیاطوس را مهره دادم هزار

ز یاقوت سرخ از در گوشوار

173173

کجا سنگ هر مهره‌ای بُد هزار

ز مثقال گنجی چو کردم شمار

174174

همان دُر خوشاب بگزیده صد

درو مرد دانا ندید ایچ بد

175175

که هر حقه‌ای را چو پنجه هزار

بدادی درم مرد گوهر شمار

176176

صد اسپ گرانمایه پنجه به زین

همه کرده از آخر ما گزین

177177

دگر ویژه با جُلّ دیبه بدند

که در دشت با باد همره بدند

178178

به نزدیک قیصر فرستادم این

پس از خواسته خواندمش آفرین

179179

ز دار مسیحا که گفتی سخن

به گنج اندر افگنده چوبی کهن

180180

نبد زان مرا هیچ سود و زیان

ز ترسا شنیدی تو آواز آن

181181

شگفت آمدم زانک چون قیصری

سر افراز مردی و نام آوری

182182

همه گرد بر گرد او بخردان

همش فیلسوفان و هم موبدان

183183

که یزدان چرا خواند آن کشته را

گرین خشک چوب وتبه گشته را

184184

گر آن دار بیکار یزدان بدی

سر مایهٔ اورمزد آن بدی

185185

برفتی خود از گنج ما ناگهان

مسیحا شد او نیستی در جهان

186186

دگر آنک گفتی که پوزش بگوی

کنون توبه کن راه یزدان بجوی

187187

ورا پاسخ آن بد که ریزنده باد

زبان و دل و دست و پای قباد

188188

مرا تاج یزدان به سر برنهاد

پذیرفتم و بودم از تاج شاد

189189

به یزدان سپردیم چون باز خواست

ندانم زبان در دهانت چراست

190190

به یزدان بگویم نه با کودکی

که نشناسد او بد ز نیک اندکی

191191

همه کار یزدان پسندیده‌ام

همان شور و تلخی بسی دیده‌ام

192192

مرا بود شاهی سی و هشت سال

کس از شهریاران نبودم همال

193193

کسی کاین جهان داد دیگر دهد

نه بر من سپاسی همی‌ برنهد

194194

برین پادشاهی کنم آفرین

که آباد بادا به دانا زمین

195195

چو یزدان بود یار و فریادرس

نیازد به نفرین ما هیچ‌کس

196196

بدان کودک زشت و نادان بگوی

که ما را کنون تیره گشت آبروی

197197

که پدرود بادی تو تا جاودان

سر و کار ما باد با بخردان

198198

شما ای گرامی فرستادگان

سخن گوی و پر مایه آزادگان

199199

ز من هر دو پدرود باشید نیز

سخن جز شنیده مگویید چیز

200200

کنم آفرین بر جهان سر به سر

که او را ندیدم مگر بر گذر

201201

بمیرد کسی کو ز مادر بزاد

ز کیخسرو آغاز تا کیقباد

202202

چو هوشنگ و طهمورث و جمشید

کزیشان بدی جای بیم وامید

203203

که دیو و دد و دام فرمانش برد

چو روشن سرآمد برفت و بمرد

204204

فریدون فرخ که او از جهان

بدی دور کرد آشکار و نهان

205205

ز بد دست ضحاک تازی ببست

به مردی ز چنگ زمانه نجست

206206

چو آرش که بردی به فرسنگ تیر

چو پیروزگر قارن شیرگیر

207207

قباد آنک آمد ز البرز کوه

به مردی جهاندار شد با گروه

208208

که از آبگینه همی خانه کرد

وزان خانه گیتی پر افسانه کرد

209209

همه در خوشاب بد پیکرش

ز یاقوت رخشنده بودی درش

210210

سیاوش همان نامدار هژیر

که کشتش به روز جوانی دبیر

211211

کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج

وزان رنج برده ندید ایچ گنج

212212

کجا رستم زال و اسفندیار

کزیشان سخن ماندمان یادگار

213213

چو گودرز و هفتاد پور گزین

سواران میدان و شیران کین

214214

چو گشتاسپ شاهی که دین بهی

پذیرفت و زو تازه شد فرهی

215215

چو جاماسپ کاندر شمار سپهر

فروزنده‌تر بد ز گردنده مهر

216216

شدند آن بزرگان و دانندگان

سواران جنگی و مردانگان

217217

که اندر هنر این ازان به بدی

به سال آن یکی از دگر مه بدی

218218

بپرداختند این جهان فراخ

بماندند میدان و ایوان و کاخ

219219

ز شاهان مرا نیز همتا نبود

اگر سال را چند بالا نبود

220220

جهان را سپردم به نیک و به بد

نه آن را که روزی به من بد رسد

221221

بسی راه دشوار بگذاشتیم

بسی دشمن از پیش برداشتیم

222222

همه بومها پر ز گنج منست

کجا آب و خاکست رنج منست

223223

چو زین گونه بر من سرآید جهان

همی تیره گردد امید مهان

224224

نماند به فرزند من نیز تخت

بگردد ز تخت و سرآیدش بخت

225225

فرشته بیاید یکی جان ستان

بگویم بدو جانم آسان ستان

226226

گذشتن چو بر چینوَد پل بود

به زیر پی اندر همه گل بود

227227

به توبه دل راست روشن کنیم

بی‌آزاری خویش جوشن کنیم

228228

درستست گفتار فرزانگان

جهاندیده و پاک دانندگان

229229

که چون بخت بیدار گیرد نشیب

ز هر گونه‌ای دید باید نهیب

230230

چو روز بهی بر کسی بگذرد

اگر باز خواند ندارد خرد

231231

پیام من اینست سوی جهان

به نزد کهان و به نزد مهان

232232

شما نیز پدرود باشید و شاد

ز من نیز بر بد مگیرید یاد

233233

چو اشتاد و خراد برزین گو

شنیدند پیغام آن پیش رو

234234

به پیکان دل هر دو دانا بخست

به سر بر زدند آن زمان هر دو دست

235235

ز گفتار هر دو پشیمان شدند

به رخسارگان بر تپنچه زدند

236236

به بر بر همه جامشان چاک بود

سر هر دو دانا پر از خاک بود

237237

برفتند گریان ز پیشش به در

پر از درد جان و پراندوه سر

238238

به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد

پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد

239239

یکایک بدادند پیغام شاه

به شیروی بی‌مغز و بی‌دستگاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو شیروی بنشست برتخت ناز

به سر برنهاد آن کیی تاج آز

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی شیرویه»بخش 1

اگلی نظم

چو بشنید شیروی بگریست سخت

دلش گشت ترسان ازان تاج و تخت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی شیرویه»بخش 3

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور