صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان هفتخوان اسفندیار
  4. »بخش 8

بخش 8

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

به پیش اندر آمد خروش جلب

22

بخندید بر بارگی شاه نو

ز دم سپه رفت تا پیش رو

33

سپهدار چون پیش لشکر کشید

یکی ژرف دریای بی‌بن بدید

44

هیونی که بود اندران کاروان

کجا پیش رو داشتی ساروان

55

همی پیش رو غرقه گشت اندر آب

سپهبد بزد چنگ هم در شتاب

66

گرفتش دو ران بر کشیدش ز گل

بترسید بدخواه ترک چگل

77

بفرمود تا گرگسار نژند

شود داغ دل پیش بر پای بند

88

بدو گفت کای ریمن گرگسار

گرفتار بر دست اسفندیار

99

نگفتی که ایدر نیابی تو آب

بسوزد ترا تابش آفتاب

1010

چرا کردی ای بدتن از آب خاک

سپه را همه کرده بودی هلاک

1111

چنین داد پاسخ که مرگ سپاه

مرا روشناییست چون هور و ماه

1212

چه بینم همی از تو جز پای‌بند

چه خواهم ترا جز بلا و گزند

1313

سپهبد بخندید و بگشاد چشم

فرو ماند زان ترک و بفزود خشم

1414

بدو گفت کای کم خرد گرگسار

چو پیروز گردم من از کارزار

1515

به رویین دژت بر سپهبد کنم

مبادا که هرگز بتو بد کنم

1616

همه پادشاهی سراسر تراست

چو با ما کنی در سخن راه راست

1717

نیازارم آن را که فرزند تست

هم آن را که از دوده پیوند تست

1818

چو بشنید گفتار او گرگسار

پرامید شد جانش از شهریار

1919

ز گفتار او ماند اندر شگفت

زمین را ببوسید و پوزش گرفت

2020

بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت

ز گفتار خامت نگشت آب دشت

2121

گذرگاه این آب دریا کجاست

بباید نمودن به ما راه راست

2222

بدو گفت با آهن از آبگیر

نیابد گذر پر و پیکان تیر

2323

تهمتن فروماند اندر شگفت

هم‌اندر زمان بند او برگرفت

2424

به دریای آب اندرون گرگسار

بیامد هیونی گرفته مهار

2525

سپهبد بفرمود تا مشگ آب

بریزند در آب و در ماهتاب

2626

به دریا سبک‌بار شد بارگی

سپاه اندر آمد به یکبارگی

2727

چو آمد به خشکی سپاه و بنه

ببد میسره راست با میمنه

2828

به نزدیک رویین دژ آمد سپاه

چنان شد که فرسنگ ده ماند راه

2929

سر جنگجویان به خوردن نشست

پرستنده شد جام باده به دست

3030

بفرمود تا جوشن و خود و گبر

ببردند با تیغ پیش هژبر

3131

گشاده بفرمود تا گرگسار

بیامد به پیش یل اسفندیار

3232

بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد

ز تو خوبی و راست گفتن سزد

3333

چو از تن ببرم سر ارجاسپ را

درخشان کنم جان لهراسپ را

3434

چو کهرم که از خون فرشیدورد

دل لشکری کرد پر خون و درد

3535

دگر اندریمان که پیروز گشت

بکشت از دلیران ما سی و هشت

3636

سرانشان ببرم به کین نیا

پدید آرم از هر دری کیمیا

3737

همه گورشان کام شیران کنم

به کام دلیران ایران کنم

3838

سراسر بدوزم جگرشان به تیر

بیارم زن و کودکانشان اسیر

3939

ترا شاد خوانیم ازین گر دژم

بگوی آنچ داری به دل بیش و کم

4040

دل گرگسار اندران تنگ شد

روان و زبانش پر آژنگ شد

4141

بدو گفت تا چند گویی چنین

که بر تو مبادا به داد آفرین

4242

همه اختر بد به جان تو باد

بریده به خنجر میان تو باد

4343

به خاک اندر افگنده پر خون تنت

زمین بستر و گرد پیراهنت

4444

ز گفتار او تیز شد نامدار

برآشفت با تنگدل گرگسار

4545

یکی تیغ هندی بزد بر سرش

ز تارک به دو نیم شد تا برش

4646

به دریا فگندش هم‌اندر زمان

خور ماهیان شد تن بدگمان

4747

وزان جایگه باره را بر نشست

به تندی میان یلی را ببست

4848

به بالا برآمد به دژ بنگرید

یکی ساده دژ آهنین باره دید

4949

سه فرسنگ بالا و پهنا چهل

بجایی ندید اندر او آب و گل

5050

به پهنای دیوار او بر سوار

برفتی برابر بروبر چهار

5151

چو اسفندیار آن شگفتی بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

5252

چنین گفت کاین را نشاید ستد

بد آمد به روی من از راه بد

5353

دریغ این همه رنج و پیکار ما

پشیمانی آمد همه کار ما

5454

به گرد بیابان همه بنگرید

دو ترک اندران دشت پوینده دید

5555

همی رفت پیش اندرون چار سگ

سگانی که گیرند آهو به تگ

5656

ز بالا فرود آمد اسفندیار

به چنگ اندرون نیزهٔ کارزار

5757

بپرسید و گفت این دژ نامدار

چه جایست و چندست بر وی سوار

5858

ز ارجاسپ چندی سخن راندند

همه دفتر دژ برو خواندند

5959

که بالا و پهنای دژ را ببین

دری سوی ایران دگر سوی چین

6060

بدو اندرون تیغ‌زن سی‌هزار

سواران گردنکش و نامدار

6161

همه پیش ارجاسپ چون بنده‌اند

به فرمان و رایش سرافگنده‌اند

6262

خورش هست چندانک اندازه نیست

به خوشه درون بار اگر تازه نیست

6363

اگر در ببندد به ده سال شاه

خورش هست چندانک باید سپاه

6464

اگر خواهد از چین و ماچین سوار

بیابد برش نامور صد هزار

6565

نیازش نیابد به چیزی به کس

خورش هست و مردان فریادرس

6666

چو گفتند او تیغ هندی به مشت

دو گردنکش ساده‌دل را بکشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

از آن پس بفرمود تا گرگسار

بیامد بر نامور شهریار

فردوسی»شاهنامه»داستان هفتخوان اسفندیار»بخش 7

اگلی نظم

وز انجا بیامد به پرده‌سرای

ز بیگانه پردخت کردند جای

فردوسی»شاهنامه»داستان هفتخوان اسفندیار»بخش 9

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور