فردوسی»شاهنامه»ضحاک»بخش 12 - بند کردن فریدون، ضحاک رابخش 12 - بند کردن فریدون، ضحاک راشاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فرید حامد و دیگرآڈیوفرید حامدخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفرید حامدخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںجهاندار ضحاک از آن گفتگویبه جوش آمد و زود بنهاد روی22نقل کریںچو شب گردش روز پرگار زدفروزنده را مهره در قار زد33نقل کریںبفرمود تا برنهادند زینبر آن بادپایان باریک بین44نقل کریںبیامد دمان با سپاهی گرانهمه نره دیوان جنگاوران55نقل کریںز بیراه مر کاخ را بام و درگرفت و به کین اندر آورد سر66نقل کریںسپاه فریدون چو آگه شدندهمه سوی آن راه بیره شدند77نقل کریںز اسپان جنگی فرو ریختنددر آن جای تنگی برآویختند88نقل کریںهمه بام و در مردم شهر بودکسی کش ز جنگاوری بهر بود99نقل کریںهمه در هوای فریدون بدندکه از درد ضحاک پرخون بدند1010نقل کریںز دیوارها خشت وز بام سنگبه کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ1111نقل کریںببارید چون ژاله ز ابر سیاهپئی را نبد بر زمین جایگاه1212نقل کریںبه شهر اندرون هر که برنا بدندچه پیران که در جنگ دانا بدند1313نقل کریںسوی لشکر آفریدون شدندز نیرنگ ضحاک بیرون شدند1414نقل کریںخروشی برآمد ز آتشکدهکه بر تخت اگر شاه باشد دده1515نقل کریںهمه پیر و برناش فرمان بریمیکایک ز گفتار او نگذریم1616نقل کریںنخواهیم بر گاه ضحاک رامر آن اژدهادوش ناپاک را1717نقل کریںسپاهی و شهری به کردار کوهسراسر به جنگ اندر آمد گروه1818نقل کریںاز آن شهر روشن یکی تیره گردبرآمد که خورشید شد لاجورد1919نقل کریںپس آنگاه ضحاک شد چارهجویز لشکر سوی کاخ بنهاد روی2020نقل کریںبه آهن سراسر بپوشید تنبدان تا نداند کسش ز انجمن2121نقل کریںبه چنگ اندرون شستیازی کمندبرآمد بر بام کاخ بلند2222نقل کریںبدید آن سیه نرگس شهرنازپر از جادویی با فریدون به راز2323نقل کریںدو رخساره روز و دو زلفش چو شبگشاده به نفرین ضحاک لب2424نقل کریںبه مغز اندرش آتش رشک خاستبه ایوان کمند اندر افگند راست2525نقل کریںنه از تخت یاد و نه جان ارجمندفرود آمد از بام کاخ بلند2626نقل کریںبه دست اندرش آبگون دشنه بودبه خون پریچهرگان تشنه بود2727نقل کریںز بالا چو پی بر زمین برنهادبیآمد فریدون به کردار باد2828نقل کریںبر آن گُرزهٔ گاوسر دست بردبزد بر سرش، ترگ بشکست خرد2929نقل کریںبیآمد سروش خجسته دمانمزن گفت کاو را نیامد زمان3030نقل کریںهمیدون شکسته ببندش چو سنگببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ3131نقل کریںبه کوه اندرون به بود بند اونیاید برش خویش و پیوند او3232نقل کریںفریدون چو بشنید نآسود دیرکمندی بیاراست از چرم شیر3333نقل کریںبه تندی ببستش دو دست و میانکه نگشاید آن بند پیل ژیان3434نقل کریںنشست از بر تخت زرین اوبیفگند ناخوب آیین او3535نقل کریںبفرمود کردن به در بر خروشکه هر کس که دارید بیدار هوش3636نقل کریںنباید که باشید با ساز جنگنه زین گونه جوید کسی نام و ننگ3737نقل کریںسپاهی نباید که با پیشهوربه یک روی جویند هر دو هنر3838نقل کریںیکی کارورز و یکی گُرزدارسزاوار هر کس پدید است کار3939نقل کریںچو این کار آن جوید آن کار اینپرآشوب گردد سراسر زمین4040نقل کریںبه بند اندر است آن که ناپاک بودجهان را ز کردار او باک بود4141نقل کریںشما دیر مانید و خرم بویدبه رامش سوی ورزش خود شوید4242نقل کریںشنیدند یکسر سخنهای شاهاز آن مرد پرهیز با دستگاه4343نقل کریںوز آن پس همه نامداران شهرکسی کش بد از تاج وز گنج بهر4444نقل کریںبرفتند با رامش و خواستههمه دل به فرمانش آراسته4545نقل کریںفریدون فرزانه بنواختشانبر اندازه بر پایگه ساختشان4646نقل کریںهمی پندشان داد و کرد آفرینهمی یاد کرد از جهانآفرین4747نقل کریںهمی گفت کاین جایگاه من استبه نیک اختر بومتان روشن است4848نقل کریںکه یزدان پاک از میان گروهبرانگیخت ما را ز البرز کوه4949نقل کریںبدان تا جهان از بد اژدهابه فرمان گُرز من آید رها5050نقل کریںچو بخشایش آورد نیکیدهشبه نیکی بباید سپردن رهش5151نقل کریںمنم کدخدای جهان سر به سرنشاید نشستن به یک جای بر5252نقل کریںوگر نه من ایدر همی بودمیبسی با شما روز پیمودمی5353نقل کریںمهان پیش او خاک دادند بوسز درگاه برخاست آوای کوس5454نقل کریںدمادم برون رفت لشکر ز شهروز آن شهر نایافته هیچ بهر5555نقل کریںببردند ضحاک را بسته خواربه پشت هیونی برافگنده زار5656نقل کریںهمی راند از این گونه تا شیرخوانجهان را چو این بشنوی پیر خوان5757نقل کریںبسا روزگارا که بر کوه و دشتگذشتهست و بسیار خواهد گذشت5858نقل کریںبر آن گونه ضحاک را بسته سختسوی شیرخوان برد بیداربخت5959نقل کریںهمی راند او را به کوه اندرونهمی خواست کآرد سرش را نگون6060نقل کریںبیآمد هم آن گه خجسته سروشبه خوبی یکی راز گفتش به گوش6161نقل کریںکه این بسته را تا دماوند کوهببر همچنان تازیان بیگروه6262نقل کریںمبر جز کسی را که نگزیردتبه هنگام سختی به بر گیردت6363نقل کریںبیآورد ضحاک را چون نوندبه کوه دماوند کردش به بند6464نقل کریںبه کوه اندرون تنگ جایش گزیدنگه کرد غاری بنش ناپدید6565نقل کریںبیآورد مسمارهای گرانبه جایی که مغزش نبود اندران6666نقل کریںفرو بست دستش بر آن کوه بازبدان تا بماند به سختی دراز6767نقل کریںببستش بر آن گونه آویختهوز او خون دل بر زمین ریخته6868نقل کریںاز او نام ضحاک چون خاک شدجهان از بد او همه پاک شد6969نقل کریںگسسته شد از خویش و پیوند اوبمانده بدان گونه در بند او◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمچو کشور ز ضحاک بودی تهییکی مایهور بد به سان رهیفردوسی»شاهنامه»ضحاک»بخش 11 - خبر بردن کندرو ضحاک را از بساط فریدون◆آڈیوصداکار منتخب کریںفرید حامدحمیدرضا محمدیفرشید ربانیمحمدیزدانی جویندهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمچو کشور ز ضحاک بودی تهییکی مایهور بد به سان رهیفردوسی»شاهنامه»ضحاک»بخش 11 - خبر بردن کندرو ضحاک را از بساط فریدون