صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود
  4. »بخش 4

بخش 4

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنان بد که روزی یکی تندباد

برآمد غمی گشت زان رشنواد

22

یکی رعد و باران با برق و جوش

زمین پر ز آب آسمان پرخروش

33

به هر سو ز باران همی تاختند

به دشت اندرون خیمه‌ها ساختند

44

غمی بود زان کار داراب نیز

ز باران همی جست راه گریز

55

نگه کرد ویران یکی جای دید

میانش یکی طاق بر پای دید

66

بلند و کهن بود و آزرده بود

یکی خسروی جای پر پرده بود

77

نه خرگاه بودش نه پرده‌سرای

نه خیمه نه انباز و نه چارپای

88

بران طاق آزرده بایست خفت

چو تنها تنی بود بی‌یار و جفت

99

سپهبد همی گرد لشکر بگشت

بران طاق آزرده اندر گذشت

1010

ز ویران خروشی به گوش آمدش

کزان سهم جای خروش آمدش

1111

که ای طاق آزرده هشیار باش

برین شاه ایران نگهدار باش

1212

نبودش یکی خیمه و یار و جفت

بیامد به زیر تو اندر بخفت

1313

چنین گفت با خویشتن رشنواد

که این بانگ رعدست گر تندباد

1414

دگر باره آمد ز ایوان خروش

که ای طاق چشم خرد را مپوش

1515

که در تست فرزند شاه اردشیر

ز باران مترس این سخن یادگیر

1616

سیم بار آوازش آمد به گوش

شگفتی دلش تنگ شد زان خروش

1717

به فرزانه گفت این چه شاید بدن

یکی را سوی طاق باید شدن

1818

ببینید تا اندرو خفته کیست

چنین بر تن خود برآشفته کیست

1919

برفتند و دیدند مردی جوان

خردمند و با چهرهٔ پهلوان

2020

همه جامه و باره و تر و تباه

ز خاک سیه ساخته جایگاه

2121

به پیش سپهبد بگفت آنچ دید

دل پهلوان زان سخن بردمید

2222

بفرمود کو را بخوانید زود

خروشی برین سان که یارد شنود

2323

برفتند و گفتند کای خفته مرد

ازین خواب برخیز و بیدار گرد

2424

چو دارا به اسپ اندر آورد پای

شکسته رواق اندر آمد ز جای

2525

چو سالار شاه آن شگفتی بدید

سرو پای داراب را بنگرید

2626

چنین گفت کاینت شگفتی شگفت

کزین برتر اندیشه نتوان گرفت

2727

بشد تیز با او به پرده‌سرای

همی گفت کای دادگر یک خدای

2828

کسی در جهان این شگفتی ندید

نه از کار دیده بزرگان شنید

2929

بفرمود تا جامه‌ها خواستند

به خرگاه جایی بیاراستند

3030

به کردار کوه آتشی برفروخت

بسی عود و با مشک و عنبر بسوخت

3131

چو خورشید سر برزد از کوهسار

سپهبد برفتن بر آراست کار

3232

بفرمود تا موبدی رهنمای

یکی دست جامه ز سر تا به پای

3333

یکی اسپ با زین و زرین ستام

کمندی و تیغی به زرین نیام

3434

به داراب دادند و پرسید زوی

که ای شیردل مهتر نامجوی

3535

چو مردی تو و زادبومت کجاست

سزد گر بگویی همه راه راست

3636

چو بشنید داراب یکسر بگفت

گذشته همی برگشاد از نهفت

3737

بران سان که آن زن برو کرد یاد

سخنها همی گفت با رشنواد

3838

ز صندوق و یاقوت و بازوی خویش

ز دینار و دیبا به پهلوی خویش

3939

یکایک به سالار لشکر بگفت

ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت

4040

هم‌انگه فرستاد کس رشنواد

فرستاده را گفت بر سان باد

4141

زن گازر و گازر و مهره را

بیارید بهرام و هم زهره را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به گازر چنین گفت روزی که من

همی این نهان دارم از انجمن

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود»بخش 3

اگلی نظم

بگفت این و زان جایگه برگرفت

ازان مرز تا روم لشکر گرفت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود»بخش 5

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور