صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
  4. »بخش 7

بخش 7

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ستاره شمر گفت بهرام را

که در چارشنبه مزن گام را

22

اگر زین به پیچی گزند آیدت

همه کار ناسودمند آیدت

33

یکی باغ بد در میان سپاه

ازین روی و زان روی بد رزم‌گاه

44

بشد چارشنبه هم از بامداد

بدان باغ کامروز باشیم شاد

55

ببردند پرمایه گستردنی

می و رود و رامشگر و خوردنی

66

بیامد بدان باغ و می درکشید

چوپاسی ز تیره شب اندر کشید

77

طلایه بیامد بپرموده گفت

که بهرام را جام و باغست جفت

88

سپهدار ازان جنگیان شش هزار

زلشکر گزین کرد گرد و سوار

99

فرستاد تا گرد بر گرد باغ

بگیرند گردنکشان بی‌چراغ

1010

چو بهرام آگه شد از کارشان

ز رای جهانجوی و بازارشان

1111

یلان سینه را گفت کای سرافراز

بدیوار باغ اندرون رخنه ساز

1212

پس آنگاه بهرام و ایزد گشسب

نشستند با جنگجویان بر اسب

1313

ازان رخنه باغ بیرون شدند

که دانست کان سرکشان چون شدند

1414

برآمد ز در نالهٔ کرنای

سپهبد باسب اندر آورد پای

1515

سبک رخنهٔ دیگر اندر زدند

سپه را یکایک بهم بر زدند

1616

هم تاخت بهرام خشتی بدست

چناچون بود مردم نیم مست

1717

نجستند گردان کس از دست اوی

به خون گشت یازان سر شست اوی

1818

برآمد چکاچاک و بانگ سران

چو پولاد را پتک آهنگران

1919

ازان باغ تا جای پرموده شاه

تن بی‌سران بد فگنده به راه

2020

چوآمد بلشکر گه خویش باز

شبیخون سگالید گردن فراز

2121

چو نیمی زتیره شب اندر گذشت

سپهدار جنگی برون شد به دشت

2222

سپهبد بران سوی لشکر کشید

زترکان طلایه کس او را ندید

2323

چو آمد به نزدیک‌ی رزمگاه

دم نای رویین برآمد ز راه

2424

چو آواز کوس آمد و کرنای

بجستند ترکان جنگی ز جای

2525

زلشکر بران سان برآمد خروش

که شیر ژیان را بدرید گوش

2626

به تاریکی اندر دهاده بخاست

ز دست چپ لشکر و دست راست

2727

یکی مر دگر را ندانست باز

شب تیره و نیزه‌های دراز

2828

بخنجر همی آتش افروختند

زمین و هوا را همی‌سوختند

2929

ز ترکان جنگی فراوان نماند

ز خون سنگها جز به مرجان نماند

3030

گریزان همی‌رفت مهتر چو گرد

دهن خشک و لبها شده لاجورد

3131

چنین تا سپیده‌دمان بردمید

شب تیره گون دامن اندر کشید

3232

سپهدار ایران بترکان رسید

خروشی چوشیر ژیان برکشید

3333

بپرموده گفت ای گریزنده مرد

تو گرد دلیران جنگی مگرد

3434

نه مردی هنوز ای پسر کودکی

روا باشد ار شیرمادر مکی

3535

بدو گفت شاه ای گراینده شیر

به خون ریختن چند باشی دلیر

3636

زخون سران سیر شد روز جنگ

بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ

3737

نخواهی شد از خون مردم تو سیر

برآنم که هستی تو درنده شیر

3838

بریده سر ساوه شاه آنک مهر

برو داشت تا بود گردان سپهر

3939

سپاهی بران گونه کردی تباه

که بخشایش آورد خورشید و ماه

4040

ازان شاه جنگی منم یادگار

مراهم چنان دان که کشتی بزار

4141

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم

ار ای دون که ترکیم ار آزاده‌ایم

4242

گریزانم و تو پس اندر دمان

نیابی مرا تا نیاید زمان

4343

اگر باز گردم سلیحی بچنگ

مگر من شوم کشته گر تو به جنگ

4444

مکن تیز مغزی و آتش سری

نه زین سان بود مهتر لشکری

4545

من ایدون شوم سوی خرگاه خویش

یکی بازجویم سر راه خویش

4646

نویسم یکی نامه زی شهریار

مگر زو شوم ایمن از روزگار

4747

گر ای دون که اندر پذیرد مرا

ازین ساختن پس گزیرد مرا

4848

من آن بارگه رایکی بنده‌ام

دل از مهتری پاک برکنده‌ام

4949

ز سرکینه وجنگ را دورکن

بخوبی منش بریکی سورکن

5050

چوبشنید بهرام زو بازگشت

که برساز شاهی خوش آواز گشت

5151

چو از جنگ آن لشکر آسوده شد

بلشکر گه شاه پرموده شد

5252

همی‌گشت بر گرد دشت نبرد

سرسرکشان را زتن دورکرد

5353

چوبرهم نهاده بد انبوه گشت

ببالا و پهنا یکی کوه گشت

5454

مرآن جای را نامداران یل

همی هرکسی خواند بهرام تل

5555

سلیح سواران وچیزی که دید

بجایی که بد سوی آن تل کشید

5656

یکی نامه بنوشت زی شهریار

ز پر موده و لشکر بی‌شمار

5757

بگفت آنک ما را چه آمد بروی

ز ترکان و آن شاه پرخاشجوی

5858

که از بیم تیغ او سوی چاره شد

وزان جایگه شد خوار و آواره شد

5959

وزین روی خاقان در دز ببست

بانبوه و اندیشه اندر نشست

6060

بگشتند گرد در دز بسی

ندانست سامان جنگش کسی

6161

چنین گفت زان پس که سامان جنگ

کنون نیست در کارکردن درنگ

6262

یلان سینه راگفت تا سه هزار

ازان جنگیان برگزیند سوار

6363

چهار از یلان نیز آذرگشسب

ازان جنگیان برنشاند بر اسب

6464

بفرمود تا هر که را یافتند

بگردن زدن تیز بشتافتند

6565

مگر نامدار از دز آید برون

چوبیند همه دشت را رود خون

6666

ببد بر در دز ازین سان سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی فروز

6767

پیامی فرستاد پرموده را

مر آن مهتر کشور و دوده را

6868

که‌ای مهتر و شاه ترکان چین

زگیتی چرا کردی این دز گزین

6969

کجا آن جهان جستن ساوه شاه

کجا آن همه گنج و آن دستگاه

7070

کجا آن همه پیل و برگستوان

کجا آن بزرگان روشن روان

7171

کجا آن همه تنبل و جادوی

که اکنون از ایشان تو بر یکسوی

7272

همی شهر ترکان تو را بس نبود

چو باب تو اندر جهان کس نبود

7373

نشستی برین باره بر چون زنان

پرازخون دل ودست بر سر زنان

7474

درباره بگشای و زنهار خواه

برشاه کشور مرا یارخواه

7575

ز دز گنج دینار بیرون فرست

بگیتی نخورد آنک برپای بست

7676

اگرگنج داری ز کشور بیار

که دینار خوارست برشهریار

7777

به درگاه شاهت میانجی منم

که بر شهر ایران گوانجی منم

7878

تو را بر همه مهتران مه کنم

از اندیشه و رای تو به کنم

7979

ور ایدون که رازی‌ست نزدیک تو

که روشن کند جان تاریک تو

8080

گشاده کن آن راز و با من بگوی

چوکارت چنین گشت دوری مجوی

8181

وگر جنگ را یار داری کسی

همان گنج و دینار داری بسی

8282

بزن کوس و این کینها بازخواه

بود خواسته تنگ ناید سپاه

8383

چوآمد فرستاده داد این پیام

چوبشنید زو مرد جوینده کام

8484

چنین داد پاسخ که او را بگوی

که راز جهان تا توانی مجوی

8585

تو گستاخ گشتی بگیتی مگر

که رنج نخستینت آمد ببر

8686

به پیروزی اندر تو کشی مکن

اگر تو نوی هست گیتی کهن

8787

نداند کسی راز گردان سپهر

نه هرگز نماید بما نیز چهر

8888

زمهتر نه خوبست کردن فسوس

مرا هم سپه بود و هم پیل وکوس

8989

دروغ آزمایست چرخ بلند

تودل را بگستاخی اندر مبند

9090

پدرم آن دلیر جهاندیده مرد

که دیدی ورا روزگار نبرد

9191

زمین سم اسب ورا بنده بود

برایش فلک نیز پوینده بود

9292

بجست آنک اورا نبایست جست

بپیچید ز اندیشه نادرست

9393

هنر زیرافسوس پنهان شود

همان دشمن از دوست خندان شود

9494

دگر آنک گفتی شمار سپهر

فزونست از تابش هور ومهر

9595

ستوران و پیلان چوتخم گیا

شد اندر دم پرهٔ آسیا

9696

بران کو چنین بود برگشت روز

نمانی توهم شاد و گیتی فروز

9797

همی ترس ازین برگراینده دهر

مگر زهر سازد بدین پای زهر

9898

کسی را که خون ریختن پیشه گشت

دل دشمنان پر ز اندیشه گشت

9999

بریزند خونش بران هم نشان

که او ریخت خون سر سرکشان

100100

گر از شهر ترکان برآری دمار

همی کین بخواهند فرجام کار

101101

نیایم همان پیش تو ناگهان

بترسم که برمن سرآید زمان

102102

یکی بنده‌ای من یکی شهریار

بربنده من کی شوم زار وخوار

103103

به جنگ‌ت نیایم همان بی‌سپاه

که دیوانه خواند مرا نیکخواه

104104

اگر خواهم از شاه تو زینهار

چوتنگی بروی آیدم نیست عار

105105

وزان پس در گنج و دز مر تو راست

بدین نامور بوم کامت رواست

106106

فرستاده آمد بگفت این پیام

زپیغام بهرام شد شادکام

107107

نبشتند پس نامه سودمند

به نزدیک پیروز شاه بلند

108108

که خاقان چین زینهاری شدست

ز جنگ درازم حصاری شدست

109109

یکی مهر و منشور باید همی

بدین مژده بر سور باید همی

110110

که خاقان زما زینهاری شود

ازان برتری سوی خواری شود

111111

چونامه بیامد به نزدیک شاه

بابر اندر آورد فرخ کلاه

112112

فرستاد و ایرانیان رابخواند

برنامور تخت شاهی نشاند

113113

بفرمود تا نامه برخواندند

بخواننده بر گوهر افشاندند

114114

به آزادگان گفت یزدان سپاس

نیاش کنم من بپیشش سه پاس

115115

که خاقان چین کهتر ما بود

سپهر بلند افسر ما بود

116116

همی سر به چرخ فلک بر فراخت

همی خویشتن شاه گیتی شناخت

117117

کنون پیش برترمنش بنده‌ای

سپهبد سری گرد و جوینده‌ای

118118

چنان شد که بر ما کند آفرین

سپهدار سالار ترکان چین

119119

سپاس از خداوند خورشید وماه

کجا داد بر بهتری دستگاه

120120

بدرویش بخشیم گنج کهن

چو پیدا شود راستی زین سخن

121121

شما هم به یزدان نیایش کنید

همه نیکویی در فزایش کنید

122122

فرستادهٔ پهلوان را بخواند

بچربی سخنها فراوان براند

123123

کمر خواست پرگوهر شاهوار

یکی باره و جامه زرنگار

124124

ستامی بران بارگی پر ز زر

به مهر مهره‌ای بر نشانده گهر

125125

فرستاده را نیز دینار داد

یکی بدره و چیز بسیار داد

126126

چو خلعت بدان مرد دانا سپرد

ورا مهتر پهلوانان شمرد

127127

بفرمود پس تا بیامد دبیر

نبشتند زو نامه‌ای بر حریر

128128

که پرموده خاقان چویار منست

بهرمزد در زینهار منست

129129

برین مهر و منشور یزدان گواست

که ما بندگانیم و او پادشاست

130130

جهانجوی را نیز پاسخ نبشت

پر از آرزو نامه‌ای چون بهشت

131131

بدو گفت پرموده را با سپاه

گسی کن بخوبی بدین بارگاه

132132

غنیمت که ازلشکرش یافتی

بدان بندگی تیز بشتافتی

133133

بدرگه فرست آنچ اندر خورست

تو را کردگار جهان یاورست

134134

نگه کن بجایی که دشمن بود

وگر دشمنی را نشیمن بود

135135

بگیر ونگه دار وخانش بسوز

به فرخ پی وفال گیتی فروز

136136

گر ای دون که لشکر فزون بایدت

فزونتر بود رنج بگزایدت

137137

بدین نامهٔ دیگر از من بخواه

فرستیم چندانک باید سپاه

138138

وز ایرانیان هرکه نزدیک تست

که کردی همه راستی را درست

139139

بدین نامه در نام ایشان ببر

ز رنجی که بردند یابند بر

140140

سپاه تو را مرزبانی دهم

تو را افسر و پهلوانی دهم

141141

چو نامه بیامد بر پهلوان

دل پهلو نامور شد جوان

142142

ازان نامه اندر شگفتی بماند

فرستاده و ایرانیان را بخواند

143143

همان خلعت شاه پیش آورید

برو آفرین کرد هرکس که دید

144144

سخنهای ایرانیان هرچ بود

بران نامه اندر بدیشان نمود

145145

ز گردان برآمد یکی آفرین

که گفتی بجنبید روی زمین

146146

همان نامور نامهٔ زینهار

که پرموده را آمد از شهریار

147147

بدان دز فرستاد نزدیک اوی

درخشنده شد جان تاریک اوی

148148

فرود آمد از بارهٔ نامدار

بسی آفرین خواند برشهریار

149149

همه خواسته هرچ بد در حصار

نبشتند چیزی که آید به کار

150150

فرود آمد از دز سرافراز مرد

باسب نبرد اندر آمد چوگرد

151151

همی‌رفت با لشکر از دز به راه

نکرد ایچ بهرام یل را نگاه

152152

چوآن دید بهرام ننگ آمدش

وگر چند شاهی بچنگ آمدش

153153

فرستاد و او را همانگه ز راه

پیاده بیاورد پیش سپاه

154154

چنین گفت پرموده او را که من

سرافراز بودم بهر انجمن

155155

کنون بی‌منش زینهاری شدم

ز ارج بلندی بخواری شدم

156156

بدین روز خود نیستی خوش منش

که پیش آمدم ای بد بد کنش

157157

کنون یافتم نامهٔ زینهار

همی‌رفت خواهم بر شهریار

158158

مگر با من او چون برادر شود

ازو رنج بر من سبکتر شود

159159

تو را با من اکنون چه کارست نیز

سپردم تو را تخت شاهی و چیز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت پس با سپه ساوه شاه

که از جادوی اندر آرید راه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»بخش 6

اگلی نظم

برآشفت بهرام و شد شوخ چشم

زگفتار پرموده آمد بخشم

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»بخش 8

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور