صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
  4. »بخش 3

بخش 3

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بدانست هرمز که او دست خون

بیازد همی زنده بی‌رهنمون

2

شنید آن سخن‌های بی‌کام را

به زندان فرستاد بهرام را

3

دگر شب چو برزد سر از کوه ماه

به زندان دژآگاه کردش تباه

4

نماند آن زمان بر درش بخردی

همان رهنمائی و هم موبدی

5

ز خوی بد آید همه بدتری

نگر تا سوی خوی بد ننگری

6

وزان پس نبد زندگانیش خوش

ز تیمار زد بر دل خویش تش

7

بسالی باصطخر بودی دو ماه

که کوتاه بودی شبان سیاه

8

که شهری خنک بود و روشن هوا

از آنجا گذشتن نبودی روا

9

چو پنهان شدی چادر لاژورد

پدید آمدی کوه یاقوت زرد

10

منادیگری برکشیدی خروش

که ای نامداران با فرّ و هوش

11

اگر کشتمندی شود کوفته

وزان رنج کارنده آشوفته

12

وگر اسب در کشتزاری رود

کسی نیز بر میوه‌داری رود

13

دم و گوش اسبش بباید برید

سر دزد بر دار باید کشید

14

بدو ماه گردان بدی در جهان

بد و نیکویی زو نبودی نهان

15

بهر کشوری داد کردی چنین

ز دهقان همی‌یافتی آفرین

16

پسر بد مر او را گرامی یکی

که از ماه پیدا نبود اندکی

17

مر او را پدر کرده پرویز نام

گهش خواندی خسرو شادکام

18

نبودی جدا یک زمان از پدر

پدر نیز نشگیفتی از پسر

19

چنان بد که اسبی ز آخر بجست

که بد شاه پرویز را برنشست

20

سوی کشتمند آمد اسب جوان

نگهبان اسب اندر آمد دوان

21

بیامد خداوند آن کشتزار

به پیش موکّل بنالید زار

22

موکّل بدو گفت کین اسب کیست

که بر دم و گوشش بباید گریست

23

خداوند گفت اسب پرویز شاه

ندارد همی کهتران را نگاه

24

بیامد موکل بر شهریار

بگفت آنچ بشنید از کشتزار

25

بدو گفت هرمز برفتن بکوش

ببر اسب را در زمان دم و گوش

26

زیانی که آمد بران کشتمند

شمارش بباید شمردن که چند

27

ز خسرو زیان باز باید ستد

اگر صد زیانست اگر پانصد

28

درم‌های گنجی بران کشتزار

بریزند پیش خداوند کار

29

چو بشنید پرویز پوزش‌کنان

برانگیخت از هر سویی مهتران

30

به نزد پدر تا ببخشد گناه

نبرَّد دم و گوش اسب سیاه

31

برآشفت ازان پس برو شهریار

بتندی بزد بانگ بر پیشکار

32

موکّل شد از بیم هرمز دوان

بدان کشت نزدیک اسب جوان

33

بخنجر جدا کرد زو گوش و دم

بران کشت‌زاری که آزرد سُم

34

همان نیز تاوان بدان دادخواه

رسانید خسرو بفرمان شاه

35

وزان پس بنخچیر شد شهریار

بیاورد هر کس فراوان شکار

36

سواری ردی مرد کنداوری

سپهبدنژادی بلند‌اختری

37

به ره بر یکی رز پُر از غوره دید

بفرمود تا کهتر اندر دوید

38

ازان خوشهٔ چند ببرید و برد

بایوان و خوالیگرش را سپرد

39

بیامد خداوندش اندر زمان

بدان مرد گفت ای بد بدگمان

40

نگهبان این رز نبودی به رنج

نه دینار دادی بها را نه گنج

41

چرا رنج‌نابرده کردی تباه

بنالم کنون از تو در پیش شاه

42

سوار دلاور ز بیم زیان

بزودی کمر بازکرد از میان

43

بدو داد پرمایه زرّین کمر

به هر مهره‌ای درنشانده گهر

44

خداوند رز چون کمر دید گفت

که کردار بد چند باید نهفت

45

تو با شهریار آشنایی مکن

خریده نداری بهایی مکن

46

سپاسی نهم بر تو بر زین کمر

بپیچی اگر بشنود دادگر

47

یکی مرد بد هرمز شهریار

به پیروزی اندر شده نامدار

48

بمردی ستوده به هر انجمن

که از رزم هرگز ندیدی شکن

49

که هم دادده بود و هم دادخواه

کلاه کیی برنهاده بماه

50

نکردی بشهر مداین درنگ

دلاور سری بود با نام و ننگ

51

بهار و تموز و زمستان و تیر

نیاسود هرمز یل شیرگیر

52

همی‌گشت گرد جهان سر به سر

همی‌جست در پادشاهی هنر

53

چو ده سال شد پادشاهیش راست

ز هر کشور آواز بدخواه خاست

54

بیامد ز راه هری ساوه شاه

ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه

55

گر از لشکر ساوه گیری شمار

برو چارصد بار بشمر هزار

56

ز پیلان جنگی هزار و دویست

تو گفتی مگر بر زمین راه نیست

57

ز دشت هری تا در مرورود

سپه بود آگنده چون تار و پود

58

وزین روی تا مرو لشکر کشید

شد از گرد لشکر زمین ناپدید

59

بهرمز یکی نامه بنوشت شاه

که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه

60

برو راه این لشکر آباد کن

علف ساز و از تیغ ما یاد کن

61

برین پادشاهی بخواهم گذشت

بدریا سپاهست و بر کوه و دشت

62

چو برخواند آن نامه را شهریار

بپژمرد زان لشکر بی‌شمار

63

وزان روی قیصر بیامد ز روم

به لشکر بزیر اندر آورد بوم

64

سپه بود رومی عدد صد هزار

سواران جنگ‌آور و نامدار

65

ز شهری که بگرفت نوشین‌روان

که از نام او بود قیصر نوان

66

بیامد ز هر کشوری لشکری

به پیش اندرون نامور مهتری

67

سپاهی بیامد ز راه خزر

کز ایشان سیه شد همه بوم و بر

68

جهان‌دیده بدال در پیش بود

که با گنج و با لشکر خویش بود

69

ز ارمینیه تا در اردبیل

پراگنده شد لشکرش خیل خیل

70

ز دشت سواران نیزه‌گزار

سپاهی بیامد فزون از شمار

71

چو عباس و چو حمزه شان پیشرو

سواران و گردن‌فرازان نو

72

ز تاراج ویران شد آن بوم و رست

که هرمز همی باژ ایشان بجست

73

بیامد سپه تا به آب فرات

نماند اندر آن بوم جای نبات

74

چو تاریک شد روزگار بهی

ز لشکر بهرمز رسید آگهی

75

چو بشنید گفتار کارآگهان

بپژمرد شاداب شاه جهان

76

فرستاد و ایرانیان را بخواند

سراسر همه کاخ مردم نشاند

77

برآورد رازی که بود از نهفت

بدان نامداران ایران بگفت

78

که چندین سپه روی به ایران نهاد

کسی در جهان این ندارد بیاد

79

همه نامداران فرو ماندند

ز هرگونه اندیشه‌ها راندند

80

بگفتند کای شاه با رای و هوش

یکی اندرین کار بگشای گوش

81

خردمند شاهی و ما کهتریم

همی خویشتن موبدی نشمریم

82

براندیش تا چارهٔ کار چیست

بر و بوم ما را نگهدار کیست

83

چنین گفت موبد که بودش وزیر

که ای شاه دانا و دانش‌پذیر

84

سپاه خزر گر بیاید به جنگ

نیابند جنگی زمانی درنگ

85

ابا رومیان داستان‌ها زنیم

ز بن پایهٔ تازیان برکَنیم

86

ندارم به دل بیم از تازیان

که از دیدشان دیده دارد زیان

87

که هم مارخوارند و هم سوسمار

ندارند جنگی گه کارزار

88

تو را ساوه شاهست نزدیک‌تر

وزو کار ما نیز تاریک‌تر

89

ز راه خراسان بوَد رنج ما

که ویران کند لشکر و گنج ما

90

چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگ

نباید برین کار کردن درنگ

91

به موبد چنین گفت جوینده راه

که اکنون چه سازیم با ساوه شاه

92

بدو گفت موبد که لشکر بساز

که خسرو به لشکر بوَد سرفراز

93

عَرِض را بخوان تا بیارد شمار

که چندست مردم که آید به کار

94

عَرِض با جریده به نزدیک شاه

بیامد بیاورد بی‌مَر سپاه

95

شمار سپاه آمدش صد هزار

پیاده بسی در میان سوار

96

بدو گفت موبد که با ساوه شاه

سزد گر نشوریم با این سپاه

97

مگر مردمی جویی و راستی

بدور افگنی کژّی و کاستی

98

رهانی سر کهتران را ز بد

چنان کز ره پادشاهان سزد

99

شنیدستی آن داستان بزرگ

که ارجاسب آن نامدار سترگ

100

بگشتاسب و لهراسب از بهر دین

چه بد کرد با آن سواران چین

101

چه آمد ز تیمار بر شهر بلخ

که شد زندگانی بران بوم تلخ

102

چنین تا گشاده شد اسفندیار

همی‌بود هر گونهٔ کارزار

103

ز مهتر بسال ار چه من کهترم

ازو من باندیشه بر بگذرم

104

به موبد چنین گفت پس شهریار

که قیصر نجوید ز ما کارزار

105

همان شهرها را که بگرفت شاه

سپارم بدو بازگردد ز راه

106

فرستاده‌ای جست گرد و دبیر

خردمند و گویا و دانش‌پذیر

107

به قیصر چنین گوی کز شهر روم

نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم

108

تو هم پای در مرز ایران منه

چو خواهی که مه باشی و روزبه

109

فرستاده چون پیش قیصر رسید

بگفت آنچ از شاه ایران شنید

110

ز ره بازگشت آن زمان شاه روم

نیاورد جنگ اندران مرز و بوم

111

سپاهی از ایرانیان برگزید

که از گردشان روز شد ناپدید

112

فرستادشان تا بران بوم و بر

به پای اندر آرند مرز خزر

113

سپهدارشان پیش خرّاد بود

که با فرّ و اورنگ و با داد بود

114

چو آمد به ارمینیه در سپاه

سپاه خزر برگرفتند راه

115

وز ایشان فراوان بکشتند نیز

گرفتند زان مرز بسیار چیز

116

چو آگاهی آمد به نزدیک شاه

که خرّاد پیروز شد با سپاه

117

بجز کینهٔ ساوه شاهش نماند

خرد را به اندیشه اندر نشاند

118

یکی بنده بد شاه را شادکام

خردمند و بینا و نستوه نام

119

به شاه جهان گفت انوشه بدی

ز تو دور بادا همیشه بدی

120

بپرسید باید ز مهران ستاد

که از روزگاران چه دارد بیاد

121

به کنجی نشستست با زند و اُست

ز امید گیتی شده پیر و سست

122

بدین روزگاران بر او شدم

یکی روز و یک شب بر او بدم

123

همی‌گفتم او را من از ساوه شاه

ز پیلان جنگی و چندان سپاه

124

چنین داد پاسخ چو آمد سخن

ازان گفتهٔ روزگار کهن

125

بپرسیدم از پیر مهران ستاد

که از روزگاران چه داری بیاد

126

چنین داد پاسخ که شاه جهان

اگر پرسدم بازگویم نهان

127

شهنشاه فرمود تا در زمان

بشد نزد او نامداری دمان

128

تن پیر ازان کاخ برداشتند

به مهد اندرون تیز بگذاشتند

129

چو آمد بر شاه مرد کهن

دلی پر ز دانش سری پرسخن

130

بپرسید هرمز ز مهران ستاد

کزین ترک جنگی چه داری بیاد

131

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر

که ای شاه گوینده و یادگیر

132

بدانگه کجا مادرت را ز چین

فرستاد خاقان به ایران‌زمین

133

بخواهندگی من بدم پیشرو

صد و شست مرد از دلیران گو

134

پدرت آن جهاندار دانا و راست

ز خاقان پرستارزاده نخواست

135

مرا گفت جز دخت خاتون مخواه

نزیبد پرستار در پیشگاه

136

برفتم به نزدیک خاقان چین

به شاهی برو خواندم آفرین

137

ورا دختری پنج بد چون بهار

سراسر پر از بوی و رنگ و نگار

138

مرا در شبستان فرستاد شاه

برفتم بران نامور پیشگاه

139

رخ دختران را بیاراستند

سر زلف بر گل بپیراستند

140

مگر مادرت بر سر افسر نداشت

همان یاره و طوق و گوهر نداشت

141

از ایشان جز او دخت خاتون نبود

به پیرایه و رنگ و افسون نبود

142

که خاتون چینی ز فغفور بود

به گوهر ز کردار بد دور بود

143

همی مادرش را جگر زان بخست

که فرزند جایی شود دوردست

144

دژم بود زان دختر پارسا

گسی کردن از خانهٔ پادشا

145

من او را گزین کردم از دختران

نگه داشتم چشم زان دیگران

146

مرا گفت خاتون که دیگر گزین

که هر پنج خوبند و با‌آفرین

147

مرا پاسخ این بد که این بایدم

چو دیگر گزینم گزند آیدم

148

فرستاد و کنداوران را بخواند

بر تخت شاهی به زانو نشاند

149

بپرسش گرفت اختر دخترش

که تا چون بود گردش اخترش

150

ستاره‌شمر گفت جز نیکویی

نبینی و جز راستی نشنوی

151

ازین دخت و از شاه ایرانیان

یکی کودک آید چو شیر ژیان

152

ببالا بلند و ببازو ستبر

به مردی چو شیر و ببخشش چو ابر

153

سیه‌چشم و پر‌خشم و نابردبار

پدر بگذرد او بود شهریار

154

فراوان ز گنج پدر بر‌خورد

بسی روزگاران ببد نشمرد

155

وزان پس یکی شاه خیزد سترگ

ز ترکان بیارد سپاهی بزرگ

156

بسازد که ایران و شهر یمن

سراسر بگیرد بران انجمن

157

ازو شاه ایران شود دردمند

بترسد ز پیروز بخت بلند

158

یکی کهتری باشدش دوردست

سواری سرافراز مهترپرست

159

ببالا دراز و به اندام خشک

به گرد سرش جَعد مویی چو مشک

160

سخن‌آوری جلد و بینی بزرگ

سیه‌چرده و تندگوی و سترگ

161

جهان‌جوی چوبینه دارد لقب

هم از پهلوانانش باشد نسب

162

چو این مرد چاکر باندک سپاه

ز جایی بیاید به درگاه شاه

163

مرین ترک را ناگهان بشکند

همه لشکرش را بهم برزند

164

چو بشنید گفتِ ستاره شمر

ندیدم ز خاقان کسی شادتر

165

به نوشین‌روان داد پس دخترش

که از دختران او بدی افسرش

166

پذیرفتم او را من از بهر شاه

چو آن کرده بد بازگشتم به راه

167

بیاورد چندی گهرها ز گنج

که ما یافتیم از کشیدنش رنج

168

همان تا لب رود جیحون براند

جهان‌بین خود را بکشتی نشاند

169

ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت

ز فرزند با درد انباز گشت

170

کنون آنچ دیدم بگفتم همه

به پیش جهاندار شاه رمه

171

ازین کشور این مرد را باز‌جوی

بپوینده شاید که گویی بپوی

172

که پیروزی شاه بر دست اوست

بدشمن ممان این سخن گر بدوست

173

بگفت این و جانش برآمد ز تن

برو زار و گریان شدند انجمن

174

شهنشاه زو در شگفتی بماند

به مژگان همی خون دل برفشاند

175

به ایرانیان گفت مهران ستاد

همی‌داشت این راستی‌ها بیاد

176

چو با من یکایک بگفت و بمرد

پسندیده جانش به یزدان سپرد

177

سپاسم ز یزدان کزین مرد پیر

برآمد چنین گفتن ناگزیر

178

نشان جست باید ز هر مهتری

اگر مهتری باشد ار کهتری

179

بجویید تا این بجای آورید

همه رنج‌ها را به پای آورید

180

یکی مهتری نامبردار بود

که بر آخر اسب سالار بود

181

کجا راد‌فرخ بدی نام اوی

همه شادی شاه بد کام اوی

182

بیامد بر شاه گفت این نشان

که داد این ستوده به گردن‌کشان

183

ز بهرام بهرام پورگشسب

سواری سرافراز و پیچنده اسب

184

ز اندیشهٔ من بخواهد گذشت

ندیدم چنو مرزبانی به دشت

185

که دادی بدو بَردَع و اردبیل

یکی نامور گشت با کوس و خیل

186

فرستاد و بهرام را مژده داد

سخنهای مهران برو کرد یاد

187

جهانجوی پویان ز بردع برفت

ز گردنکشان لشکری برد تفت

188

چو بهرام تنگ اندر آمد ز راه

بفرمود تا بار دادند شاه

189

جهاندیده روی شهنشاه دید

بران نامدار آفرین گسترید

190

نگه کرد شاه اندرو یک زمان

نبودش بدو جز به نیکی گمان

191

نشان‌های مهران ستاد اندروی

بدید و بخندید و شد تازه‌روی

192

ازان پس بپرسید و بنواختش

یکی نامور جایگه ساختش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پیر بد مرزبان هری

پسندیده و دیده از هر دری

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»بخش 2 - آغاز داستان

اگلی نظم

شب تیره چون چادر مشک‌بوی

بیفگند و خورشید بنمود روی

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»بخش 4

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور