صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 18

بخش 18

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دگر هفته تنها به نخچیر شد

دژم بود با ترکش و تیر شد

22

ز خورشید تابنده شد دشت گرم

سپهبد ز نخچیر برگشت نرم

33

سوی کاخ بازارگانی رسید

به هر سو نگه کرد و کس را ندید

44

ببازارگان گفت ما را سپنج

توان داد کز ما نبینی تو رنج

55

چو بازارگانش فرود آورید

مر او را یکی خوابگه برگزید

66

همی بود نالان ز درد شکم

به بازارگان داد لختی درم

77

بدو گفت لختی نبید کهن

ابا مغز بادام بریان بکن

88

اگر خانگی مرغ باشد رواست

کزین آرزوها دلم را هواست

99

نیاورد بازارگان آنچ گفت

نبد مغز بادامش اندر نهفت

1010

چو تاریک شد میزبان رفت نرم

یکی مرغ بریان بیاورد گرم

1111

بیاراست خوان پیش بهرام برد

به بازارگان گفت بهرام گرد

1212

که از تو نبید کهن خواستم

زبان را به خواهش بیاراستم

1313

نیاوردی و داده بودم درم

که نالنده بودم ز درد شکم

1414

چنین داد پاسخ که ای بی‌خرد

نداری خرد کو روان پرورد

1515

چو آوردم این مرغ بریان گرم

فزون خواستن نیست آیین و شرم

1616

چو بشنید بهرام زو این سخن

بشد آرزوی نبید کهن

1717

پشیمان شد از گفت خود نان بخورد

برو نیز یاد گذشته نکرد

1818

چو هنگامهٔ خوابش آمد بخفت

به بازارگان نیز چیزی نگفت

1919

ز دریای جوشان چو خور بردمید

شد آن چادر قیرگون ناپدید

2020

همی گفت پرمایه بازارگان

به شاگرد کای مرد ناکاردان

2121

مران مرغ کارزش نبد یک درم

خریدی به افزون و کردی ستم

2222

گر ارزان خریدی ابا این سوار

نبودی مرا تیره شب کارزار

2323

خریدی مر او را به دانگی پنیر

بدی با من امروز چون آب و شیر

2424

بدو گفت اگر این نه کار منست

چنان دان که مرغ از شمار منست

2525

تو مهمان من باش با این سوار

بدین مرغ با من مکن کارزار

2626

چو بهرام برخاست از خواب خوش

بشد نزد آن بارهٔ دست‌کش

2727

که زین برنهد تا به ایوان شود

کلاهش ز ایوان به کیوان شود

2828

چو شاگرد دیدش به بهرام گفت

که امروز با من به بد باش جفت

2929

بشد شاه و بنشست بر تخت اوی

شگفتی فروماند از بخت اوی

3030

جوان رفت و آورد خایه دویست

به استاد گفت ای گرامی مه‌ایست

3131

یکی مرغ بریان با نان گرم

نبید کهن آر و بادام نرم

3232

بشد نزد بهرام گفت ای سوار

همی خایه کردی تو دی خواستار

3333

کنون آرزوها بیاریم گرم

هم از چندگونه خورشهای نرم

3434

بگفت این و زان پس به بازار شد

به ساز دگرگون خریدار شد

3535

شکر جست و بادام و مرغ و بره

که آرایش خوان کند یکسره

3636

می و زعفران برد و مشک و گلاب

سوی خانه شد با دلی پرشتاب

3737

بیاورد خوان با خورشهای نغز

جوان بر منش بود و پاکیزه‌مغز

3838

چو نان خورده شد جام پر می‌ببرد

نخستنی به بهرام خسرو سپرد

3939

بدین‌گونه تا شاد و خرم شدند

ز خردک به جام دمادم شدند

4040

چنین گفت با میزبان شهریار

که بهرام ما را کند خواستار

4141

شما می گسارید و مستان شوید

مجنبید تا می پرستان شوید

4242

بمالید پس باره را زین نهاد

سوی گلشن آمد ز می گشته شاد

4343

به بازارگان گفت چندین مکوش

از افزونی این مرد ارزان فروش

4444

به دانگی مرا دوش بفروختی

همی چشم شاگرد را دوختی

4545

که مرغی خریدی فزون از بها

نهادی مرا در دم اژدها

4646

بگفت این به بازارگان و برفت

سوی گاه شاهی خرامید تفت

4747

چو خورشید بر تخت بنمود تاج

جهانبان نشست از بر تخت عاج

4848

بفرمود خسرو به سالار بار

که بازارگان را کند خواستار

4949

بیارند شاگرد با او بهم

یکی شاد ازیشان و دیگر دژم

5050

چو شاگرد و استاد رفتند زود

به پیش شهنشاه ایران چو دود

5151

چو شاگرد را دید بنواختش

بر مهتران شاد بنشاختش

5252

یکی بدره بردند نزدیک اوی

که چون ماه شد جان تاریک اوی

5353

به بازارگان گفت تا زنده‌ای

چنان دان که شاگرد را بنده‌ای

5454

همان نیز هر ماهیانی دوبار

درم شست گنجی بروبر شمار

5555

به چیز تو شاگرد مهمان کند

دل مرد آزاده خندان کند

5656

به موبد چنین گفت زان پس که شاه

چو کار جهان را ندارد نگاه

5757

چه داند که مردم کدامست به

چگونه شناسد کهان را ز مه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دگر روز چون تاج بفروخت هور

جهاندار شد سوی نخچیر گور

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 17

اگلی نظم

همی بود یک چند با مهتران

می روشن و جام و رامشگران

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 19

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور