صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان کاموس کشانی
  4. »بخش 13

بخش 13

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو خورشید بر گنبد لاژورد

سراپرده‌ای زد ز دیبای زرد

22

خروشی بلند آمد از دیده‌گاه

بگودرز کای پهلوان سپاه

33

سپاه آمد و راه نزدیک شد

ز گرد سپه روز تاریک شد

44

بجنبید گودرز از جای خویش

بیاورد پوینده بالای خویش

55

سوی گرد تاریک بنهاد روی

همی شد خلیده دل و راه‌جوی

66

بیامد چو نزدیک ایشان رسید

درفش فریبرز کاوس دید

77

که او بد بایران سپه پیش‌رو

پسندیده و خویش سالار نو

88

پیاده شد از اسپ گودرز پیر

همان لشکر افروز دانش‌پذیر

99

گرفتند مر یکدگر را کنار

خروشی برآمد ز هر دو بزار

1010

فریبرز گفت ای سپهدار پیر

همیشه بجنگ اندری ناگزیر

1111

ز کین سیاوش تو داری زیان

دریغا سواران گودرزیان

1212

ازیشان ترا مزد بسیار باد

سر بخت دشمن نگونسار باد

1313

سپاس از خداوند خورشید و ماه

که دیدم ترا زنده بر جایگاه

1414

ازیشان ببارید گودرز خون

که بودند کشته بخاک اندرون

1515

بدو گفت بنگر که از بخت بد

همی بر سرم هر زمان بد رسد

1616

درین جنگ پور و نبیره نماند

سپاه و درفش و تبیره نماند

1717

فرامش شدم کار آن کارزار

کنونست رزم و کنونست کار

1818

سپاهست چندان برین دشت و راغ

که روی زمین گشت چون پر زاغ

1919

همه لشکر طوس با این سپاه

چو تیره شبانست با نور ماه

2020

ز چین و ز سقلاب وز هند و روم

ز ویران گیتی و آباد بوم

2121

همانا نماندست یک جانور

مگر بسته بر جنگ ما بر کمر

2222

کنون تا نگویی که رستم کجاست

ز غمها نگردد مرا پشت راست

2323

فریبرز گفت از پس من ز جای

بیامد نبودش جز از رزم رای

2424

شب تیره را تا سپیده دمان

بیاید بره بر نجوید زمان

2525

کنون من کجا گیرم آرامگاه

کجا رانم این خوار مایه سپاه

2626

بدو گفت گودرز رستم چه گفت

که گفتار او را نشاید نهفت

2727

فریبرز گفت ای جهاندیده مرد

تهمتن نفرمود ما را نبرد

2828

بباشید گفت اندران رزمگاه

نباید شدن پیش روی سپاه

2929

بباید بدان رزمگاه آرمید

یکی تا درفش من آید پدید

3030

برفت او و گودرز با او برفت

براه هماون خرامید تفت

3131

چو لشکر پدید آمد از دیده‌گاه

بشد دیده‌بان پیش توران سپاه

3232

کز ایران یکی لشکر آمد بدشت

ازان روی سوی هماون گذشت

3333

سپهبد بشد پیش خاقان چین

که آمد سپاهی ز ایران زمین

3434

ندانیم چندست و سالار کیست

چه سازیم و درمان این کار چیست

3535

بدو گفت کاموس رزم آزمای

بجایی که مهتر تو باشی بپای

3636

بزرگان درگاه افراسیاب

سپاهی بکردار دریای آب

3737

تو دانی چه کردی بدین پنج ماه

برین دشت با خوار مایه سپاه

3838

کنون چون زمین سربسر لشکرست

چو خاقان و منشور کنداورست

3939

بمان تا هنرها پدید آوریم

تو در بستی و ما کلید آوریم

4040

گر از کابل و زابل و مای و هند

شود روی گیتی چو رومی پرند

4141

همانا به تنها تن من نیند

نگویی که ایرانیان خود کیند

4242

تو ترسانی از رستم نامدار

نخستین ازو من برآرم دمار

4343

گرش یک زمان اندر آرم بدام

نمانم که ماند بگیتیش نام

4444

تو از لشکر سیستان خسته‌ای

دل خویش در جنگشان بسته‌ای

4545

یکی بار دست من اندر نبرد

نگه کن که برخیزد از دشت گرد

4646

بدانی که اندر جهان مرد کیست

دلیران کدامند و پیکار چیست

4747

بدو گفت پیران کانوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

4848

بپیران چنین گفت خاقان چین

که کاموس را راه دادی بکین

4949

بکردار پیش آورد هرچ گفت

که با کوه یارست و با پیل جفت

5050

از ایرانیان نیست چندین سخن

دل جنگجویان چنین بد مکن

5151

بایران نمانیم یک سرفراز

برآریم گرد از نشیب و فراز

5252

هرانکس که هستند با جاه و آب

فرستیم نزدیک افراسیاب

5353

همه پای کرده به بندگران

وزیشان فگنده فراوان سران

5454

بایران نمانیم برگ درخت

نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت

5555

بخندید پیران و کرد آفرین

بران نامداران و خاقان چین

5656

بلشکر گه آمد دلی شادمان

برفتند ترکان هم اندر زمان

5757

چو هومان و لهاک و فرشیدورد

بزرگان و شیران روز نبرد

5858

بگفتند کامد ز ایران سپاه

یکی پیش رو با درفشی سیاه

5959

ز کارآگهان نامداری دمان

برفت و بیامد هم اندر زمان

6060

فریبرز کاوس گفتند هست

سپاهی سرافراز و خسروپرست

6161

چو رستم نباشد ازو باک نیست

دم او برین زهر تریاک نیست

6262

ابا آنک کاموس روز نبرد

همی پیلتن را ندارد بمرد

6363

مبادا که او آید ایدر بجنگ

وگر چند کاموس گردد نهنگ

6464

نه رستم نه از سیستان لشکرست

فریبرز را خاک و خون ایدرست

6565

چنین گفت پیران که از تخت و گاه

شدم سیر و بیزارم از هور و ماه

6666

که چون من شنیدم کز ایران سپاه

خرامید و آمد بدین رزمگاه

6767

بشد جان و مغز سرم پر ز درد

برآمد یکی از دلم باد سرد

6868

بدو گفت کلباد کین درد چیست

چرا باید از طوس و رستم گریست

6969

ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه

میان اندرون باد را نیست راه

7070

چه ایرانیان پیش ما در چه خاک

ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک

7171

پراگنده گشتند ازان جایگاه

سوی خیمهٔ خویش کردند راه

7272

ازان پس چو آگاهی آمد به طوس

که شد روی کشور پر آوای کوس

7373

از ایران بیامد گو پیلتن

فریبرز کاوس و آن انجمن

7474

بفرمود تا برکشیدند کوس

ز گرد سپه کوه گشت آبنوس

7575

ز کوه هماون برآمد خروش

زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

7676

سپهبد بریشان زبان برگشاد

ز مازندران کرد بسیار یاد

7777

که با دیو در جنگ رستم چه کرد

بریشان چه آورد روز نبرد

7878

سپاه آفرین خواند بر پهلوان

که بیدار دل باش و روشن‌روان

7979

بدین مژده گر دیده‌خواهی رواست

که این مژده آرایش جان ماست

8080

کنون چون تهمتن بیامد بجنگ

ندارند پا این سپه با نهنگ

8181

یکایک بران گونه رزمی کنیم

که این ننگ از ایرانیان بفگنیم

8282

درفش سرافراز خاقان و تاج

سپرهای زرین و آن تخت عاج

8383

همان افسر پیلبانان بزر

سنانهای زرین و زرین کمر

8484

همان زنگ زرین و زرین جرس

که اندر جهان آن ندیدست کس

8585

همان چتر کز دم طاوس نر

برو بافتستند چندان گهر

8686

جزین نیز چندی بچنگ آوریم

چو جان را بکوشیم و جنگ آوریم

8787

بلشکر چنین گفت بیدار طوس

که هم با هراسیم و هم با فسوس

8888

همه دامن کوه پر لشکرست

سر نامداران ببند اندرست

8989

چو رستم بیاید نکوهش کند

مگر کین سخن را پژوهش کند

9090

که چون مرغ پیچیده بودم بدام

همه کار ناکام و پیکار خام

9191

سپهبد همان بود و لشکر همان

کسی را ندیدم ز گردان دمان

9292

یکی حمله آریم چون شیر نر

شوند از بن که مگر زاستر

9393

سپه گفت کین برتری خود مجوی

سخن زین نشان هیچ گونه مگوی

9494

کزین کوه کس پیشتر نگذرد

مگر رستم این رزمگه بنگرد

9595

بباشیم بر پیش یزدان بپای

که اویست بر نیکوی رهنمای

9696

بفرمان دارندهٔ هور و ماه

تهمتن بیاید بدین رزمگاه

9797

چه داری دژم اختر خویش را

درم بخش و دینار درویش را

9898

بشادی ز گردان ایران گروه

خروشی برآمد ز بالای کوه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو شد روی گیتی چو دریای قیر

نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر

فردوسی»شاهنامه»داستان کاموس کشانی»بخش 12

اگلی نظم

چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو

ز هامون برآمد خروش چکاو

فردوسی»شاهنامه»داستان کاموس کشانی»بخش 14

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور