صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان بیژن و منیژه
  4. »بخش 14

بخش 14

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو آگاهی آمد بشاه دلیر

که از بیشه پیروز برگشت شیر

22

چو بیژن شد از بند و زندان رها

ز بند بداندیش نراژدها

33

سپاهی ز توران بهم برشکست

همه لشکر دشمنان کرد پست

44

بشادی به پیش جهان‌آفرین

بمالید روی و کله بر زمین

55

چو گودرز و گیو آگهی یافتند

سوی شاه پیروز بشتافتند

66

برآمد خروش و بیامد سپاه

تبیره‌زنان برگرفتند راه

77

دمنده دمان گاودم بر درش

برآمد خروشیدن از لشکرش

88

سیه کرده میدانش اسبان بسم

همه شهر آوای رویینه‌خم

99

بیک دست بربسته شیر و پلنگ

بزنجیر دیگر سواران جنگ

1010

گرازان سواران دمان و دنان

بدندان زمین ژنده پیلان کنان

1111

بپیش سپاه اندرون بوق و کوس

درفش از پس پشت گودرز و طوس

1212

پذیره شدن پیش پهلو سپاه

بدین گونه فرمود بیدار شاه

1313

برفتند لشکر گروها گروه

زمین شد ز گردان بکردار کوه

1414

چو آمد پدیدار از انبوه نیو

پیاده شد از باره گودرز و گیو

1515

ز اسب اندرآمد جهان پهلوان

بپرسیدش از رنج‌دیده گوان

1616

برو آفرین کرد گودرز و گیو

که ای نامبردار و سالار نیو

1717

دلیر از تو گردد بهر جای شیر

سپهر از تو هرگز مگرداد سیر

1818

ترا جاودان باد یزدان پناه

بکام تو گرداد خورشید و ماه

1919

همه بنده کردی تو این دوده را

زتو یافتم پور گم‌بوده را

2020

ز درد و غمان رستگان تویم

بایران کمربستگان تویم

2121

بر اسبان نشستند یکسر مهان

گرازان بنزدیک شاه جهان

2222

چو نزدیک شهر جهاندار شاه

فرازآمد آن گرد لشکرپناه

2323

پذیره شدش نامدار جهان

نگهدار ایران و شاه مهان

2424

چو رستم بفر جهاندار شاه

نگه کرد کآمد پذیره براه

2525

پیاده شد و برد پیشش نماز

غمی گشته از رنج و راه دراز

2626

جهاندار خسرو گرفتش ببر

که ای دست مردی و جان هنر

2727

تهمتن سبک دست بیژن گرفت

چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت

2828

بیاورد و بسپرد و بر پای خاست

چنان پشت خمیده را کرد راست

2929

ازان پس اسیران توران هزار

بیاورد بسته بر شهریار

3030

برو آفرین کرد خسرو بمهر

که جاوید بادا بکامت سپهر

3131

خنک زال کش بگذرد روزگار

بماند بگیتی ترا یادگار

3232

خجسته بر و بوم زابل که شیر

همی پروراند گوان و دلیر

3333

خنک شهر ایران و فرخ گوان

که دارند چون تو یکی پهلوان

3434

وزین هر سه برتر سر و بخت من

که چون تو پرستد همی تخت من

3535

به خورشید ماند همی کار تو

بگیتی پراگنده کردار تو

3636

بگیو آنگهی گفت شاه جهان

که نیکست با کردگارت نهان

3737

که بر دست رستم جهان‌آفرین

بتو داد پیروز پور گزین

3838

گرفت آفرین گیو بر شهریار

که شادان بدی تا بود روزگار

3939

سر رستمت جاودان سبز باد

دل زال فرخ بدو باد شاد

4040

بفرمود خسرو که بنهید خوان

بزرگان برترمنش را بخوان

4141

چو از خوان سالار برخاستند

نشستنگه می بیاراستند

4242

فروزندهٔ مجلس و میگسار

نوازندهٔ چنگ با پیشکار

4343

همه بر سران افسران گران

بزر اندرون پیکر از گوهران

4444

همه رخ چو دیبای رومی برنگ

خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ

4545

طبقهای سیمین پر از مشک ناب

بپیش اندرون آبگیری گلاب

4646

همی تافت ازفر شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

4747

همه پهلوانان خسروپرست

برفتند زایوان سالار مست

4848

بشبگیر چون رستم آمد بدر

گشاده‌دل و تنگ بسته کمر

4949

بدستوری بازگشتن بجای

همی زد هشیوار با شاه رای

5050

یکی دست جامه بفرمود شاه

گهر بافته با قبا و کلاه

5151

یکی جام پر گوهر شاهوار

صد اسب و صد اشتر بزین و ببار

5252

دو پنجه پری‌روی بسته کمر

دو پنجه پرستار با طوق زر

5353

همه پیش شاه جهان کدخدای

بیاورد و کردند یک سر بپای

5454

همه رستم زابلی را سپرد

زمین را ببوسید و برخاست گرد

5555

بسربر نهاد آن کلاه کیان

ببست آن کیانی کمر برمیان

5656

ابر شاه کرد آفرین و برفت

ره سیستان را بسیچید تفت

5757

بزرگان که بودند با او بهم

برزم و ببزم و بشادی و غم

5858

براندازه‌شان یک بیک هدیه داد

از ایوان خسرو برفتند شاد

5959

چو از کار کردن بپردخت شاه

برام بنشست بر پیشگاه

6060

بفرمود تا بیژن آمدش پیش

سخن گفت زان رنج و تیمار خویش

6161

ازان تنگ زندان و رنج زوار

فراوان سخن گفت با شهریار

6262

وزان گردش روزگاران بد

همه داستان پیش خسرو بزد

6363

بپیچید و بخشایش آورد سخت

ز درد و غم دخت گم بوده بخت

6464

بفرمود صد جامه دیبای روم

همه پیکرش گوهر و زر و بوم

6565

یکی تاج و ده بدره دینار نیز

پرستنده و فرش و هرگونه چیز

6666

به بیژن بفرمود کاین خواسته

ببر سوی ترک روان‌کاسته

6767

برنجش مفرسا و سردش مگوی

نگر تا چه آوردی او را بروی

6868

تو با او جهان را بشادی گذار

نگه کن بدین گردش روزگار

6969

یکی را برآرد بچرخ بلند

ز تیمار و دردش کند بی‌گزند

7070

وزانجاش گردان برد سوی خاک

همه جای بیمست و تیمار و باک

7171

هم آن را که پرورده باشد بناز

بیفگند خیره بچاه نیاز

7272

یکی را ز چاه آورد سوی گاه

نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه

7373

جهان را ز کردار بد شرم نیست

کسی را برش آب و آزرم نیست

7474

همیشه بهر نیک و بد دسترس

ولیکن نجوید خود آزرم کس

7575

چنینست کار سرای سپنج

گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

7676

ز بهر درم تا نباشی بدرد

بی‌آزار بهتر دل رادمرد

7777

بدین کار بیژن سخن ساختم

بپیران و گودرز پرداختم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو خورشید سر برزد از کوهسار

سواران توران ببستند بار

فردوسی»شاهنامه»داستان بیژن و منیژه»بخش 13

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور