صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان رستم و اسفندیار
  4. »بخش 22

بخش 22

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو شد روز رستم بپوشید گبر

نگهبان تن کرد بر گبر ببر

22

کمندی به فتراک زین ‌برببست

بران بارهٔ پیل پیکر نشست

33

بفرمود تا شد زواره برش

فراوان سخن راند از لشکرش

44

بدو گفت رو لشکر آرای باش

بر کوههٔ ریگ بر پای باش

55

بیامد زواره سپه گرد کرد

به میدان کار و به دشت نبرد

66

تهمتن همی رفت نیزه به دست

چو بیرون شد از جایگاه نشست

77

سپاهش برو خواندند آفرین

که بی‌تو مباد اسپ و گوپال و زین

88

همی رفت رستم زواره پسش

کجا بود در پادشاهی کسش

99

بیامد چنان تا لب هیرمند

همه دل پر از باد و لب پر ز پند

1010

سپه با برادر هم آنجا بماند

سوی لشکر شاه ایران براند

1111

چنین گفت پس با زواره به راز

که مردیست این بدرگ دیوساز

1212

بترسم که با او نیارم زدن

ندانم کزین پس چه شاید بدن

1313

تو اکنون سپه را هم ایدر بدار

شوم تا چه پیش آورد روزگار

1414

اگر تند یابمش هم زان نشان

نخواهم ز زابلستان سرکشان

1515

به تنها تن خویش جویم نبرد

ز لشکر نخواهم کسی رنجه کرد

1616

کسی باشد از بخت پیروز و شاد

که باشد همیشه دلش پر ز داد

1717

گذشت از لب رود و بالا گرفت

همی ماند از کار گیتی شگفت

1818

خروشید کای فرخ اسفندیار

هماوردت آمد برآرای کار

1919

چو بشنید اسفندیار این سخن

ازان شیر پرخاشجوی کهن

2020

بخندید و گفت اینک آراستم

بدانگه که از خواب برخاستم

2121

بفرمود تا جوشن و خود اوی

همان ترکش و نیزهٔ جنگجوی

2222

ببردند و پوشید جوشن برش

نهاد آن کلاه کیی بر سرش

2323

بفرمود تا زین بر اسپ سیاه

نهادند و بردند نزدیک شاه

2424

چو جوشن بپوشید پرخاشجوی

ز زور و ز شادی که بود اندر اوی

2525

نهاد آن بن نیزه را بر زمین

ز خاک سیاه اندر آمد به زین

2626

بسان پلنگی که بر پشت گور

نشیند برانگیزد از گور شور

2727

سپه در شگفتی فروماندند

بران نامدار آفرین خواندند

2828

همی شد چو نزد تهمتن رسید

مر او را بران باره تنها بدید

2929

پس از بارگی با پشوتن بگفت

که ما را نباید بدو یار و جفت

3030

چو تنهاست ما نیز تنها شویم

ز پستی بران تند بالا شویم

3131

بران گونه رفتند هر دو به رزم

تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

3232

چو نزدیک گشتند پیر و جوان

دو شیر سرافراز و دو پهلوان

3333

خروش آمد از بارهٔ هر دو مرد

تو گفتی بدرید دشت نبرد

3434

چنین گفت رستم به آواز سخت

که ای شاه شادان‌دل و نیک‌بخت

3535

ازین گونه مستیز و بد را مکوش

سوی مردمی یاز و بازآر هوش

3636

اگر جنگ خواهی و خون ریختن

برین گونه سختی برآویختن

3737

بگو تا سوار آورم زابلی

که باشند با خنجر کابلی

3838

برین رزمگه‌شان به جنگ آوریم

خود ایدر زمانی درنگ آوریم

3939

بباشد به کام تو خون ریختن

ببینی تگاپوی و آویختن

4040

چنین پاسخ آوردش اسفندیار

که چندین چه گویی چنین نابکار

4141

ز ایوان به شبگیر برخاستی

ازین تند بالا مرا خواستی

4242

چرا ساختی بند و مکر و فریب

همانا بدیدی به تنگی نشیب

4343

چه باید مرا جنگ زابلستان

وگر جنگ ایران و کابلستان

4444

مبادا چنین هرگز آیین من

سزا نیست این کار در دین من

4545

که ایرانیان را به کشتن دهم

خود اندر جهان تاج بر سر نهم

4646

منم پیشرو هرک جنگ آیدم

وگر پیش جنگ نهنگ آیدم

4747

ترا گر همی یار باید بیار

مرا یار هرگز نیاید به کار

4848

مرا یار در جنگ یزدان بود

سر و کار با بخت خندان بود

4949

توی جنگجوی و منم جنگخواه

بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

5050

ببینیم تا اسپ اسفندیار

سوی آخور آید همی بی‌سوار

5151

وگر بارهٔ رستم جنگجوی

به ایوان نهد بی‌خداوند روی

5252

نهادند پیمان دو جنگی که کس

نباشد بران جنگ فریادرس

5353

نخستین به نیزه برآویختند

همی خون ز جوشن فرو ریختند

5454

چنین تا سنانها به هم برشکست

به شمشیر بردند ناچار دست

5555

به آوردگه گردن افراختند

چپ و راست هر دو همی تاختند

5656

ز نیروی اسپان و زخم سران

شکسته شد آن تیغهای گران

5757

چو شیران جنگی برآشوفتند

پر از خشم اندامها کوفتند

5858

همان دسته بشکست گرز گران

فروماند از کار دست سران

5959

گرفتند زان پس دوال کمر

دو اسپ تگاور فروبرده سر

6060

همی زور کرد این بران آن برین

نجنبید یک شیر بر پشت زین

6161

پراگنده گشتند ز آوردگاه

غمی گشته اسپان و مردان تباه

6262

کف اندر دهانشان شده خون و خاک

همه گبر و برگستوان چاک‌چاک

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو رستم بیامد به ایوان خویش

نگه کرد چندی به دیوان خویش

فردوسی»شاهنامه»داستان رستم و اسفندیار»بخش 21

اگلی نظم

بدانگه که رزم یلان شد دراز

همی دیر شد رستم سرفراز

فردوسی»شاهنامه»داستان رستم و اسفندیار»بخش 23

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور