بخش 4 - حکایت
Toggle stanza 1بر جُنَید ابلهی گرفت این دَقْ
11
بر جُنَید ابلهی گرفت این دَقْ
که چه داری دلیل هستی حق
22
پیر دم زد ز عالم ارواح
گفت: اغنی الصّباح عن مصباح
33
صبح را نیست حاجتی به چراغ
نور خود دارد از چراغ فراغ
44
همه عالم فروغ نور خور است
چه مجال چراغ مختصر است
55
مهر در تافت از در و دیوار
ذرّه را با فروغ شمع چه کار
66
ذرّه بود آنکه از خطاب الست
به جواب «بلی» میان در بست
77
ذرّه از نور مهر تابان است
هم بدو سوی او شتابان است
88
رشتۀ مهر تا که بر جان بست
یک زمان از طلب فرو ننشست
99
در هوا چون فلک از آن اِستاد
که هوا را به زیر پا بنهاد
1010
چون در این کوی پای سر کرد او
دست با مهر در کمر کرد او
1111
تا در این حالت پسندیده
شد سراپای او همه دیده
1212
تن او روی و روی او دیده ست
بودنی بوده، دیدنی دیده ست
1313
او به مطلوب خویشتن برسید
کوری آنکه مینیارد دید
Sources
Persian text source: Ganjoor

