بخش 4 - حکایت
Toggle stanza 1عاقلی دید قطرۀ ژاله
11
عاقلی دید قطرۀ ژاله
بنشسته به سبزه و لاله
22
گفت ابری نبود در عالم
از کجا شد پدید این شبنم
33
مرکز او ز شیب یا بالاست
میل طبع وجود او به کجاست
44
یک زمانی بدین سخن بگذشت
تاب مهر اوفتاد در کُه و دشت
55
قطرۀ ژاله دید آن سره مرد
که ز ناگاه قصد بالا کرد
66
میل اودید چون بسوی سماست
کرد معلوم کز قبیل هواست
77
تو ورای دو عالمی زنهار
تا نگیری در این نشیب قرار
88
شهسواری به قوّت نظری
زان چو شاهان همیشه در سفری
99
از عمل وز نظر چو شاه و وزیر
گه به نخجیر و گاه در تدبیر
1010
چونکه رخش تو بر زمین بدوید
گرد کی زان به دامن تو رسید
1111
تا به منزل رسی به آسانی
دامن از گرد ره بیفشانی
1212
زان همه جست و جو برآسائی
نکنی کار و کارفرمائی
1313
بازدانی که تا که بودی تو
آتش شمع یا نه دودی تو
1414
لیک آن دانشت ندارد سود
که در آنجا نمیتوان افزود
1515
این جهان است جای کسب کمال
جهل نفس خود است عین ضلال
Sources
Persian text source: Ganjoor

