بخش 8 - حکایت
Toggle stanza 1ابلهی را چه گفت نرادی
ابلهی را چه گفت نرادی
که مرا کن به نرد ارشادی
گفت من اندر آن نبردم رنج
لیک دانم به چیرگی شطرنج
گفت دانستمت تو هیچ مدان
نه بدین راه بردهای نه بدان
چون ندانستهای تو یک بازی
خیره بر جاهلی چه مینازی
نقل بی عقل جز گمان نبود
خر چه داند که زعفران چه بود
پانصد آیت ز جملۀ قرآن
شد در احکام نازل از دیان
باقی از وی که هست اندوهزار
جمله در عبرت آمد و افکار
مبحث انبیا تفکر بود
وندرین کردهاند گفت و شنود
چه توان گفت با کسی معقول
کز خرد کرد خویش را معزول
وانکه اندر مضیق محسوسات
گشت محبوس کی رهد هیهات
جسم خواندش مجسم منحوس
وان مشبه کرامی سالوس
در جهت دید ذات حق دایم
پس حوادث بدو کند قایم
نقلهائی که موهم است به دین
از براهین عقل گشت یقین
زانکه تأویل آیت قرآن
کرد باید به قاطع برهان
هرکه را دست و پا و پیش و پس است
صوت و حرف و انامل و نفس است
در مکان است محتوی به جهات
همچو ما ممکن است و ناقص ذات
علت احتیاج امکان است
هرکه را این صفت بود آن است
وانکه او همچو ما بود عاجز
به خدائی کجا سزد هرگز
غایت نعت خلق را بستان
صفت حق مأول است به آن
یدو وجه است وعین در تأویل
قدرت و هستی و بصر ز دلیل
استوا را حقیقت استیلاست
عرش تعظیم ذات عز و علاست
رحمت او ارادت و انعام
همه خشنودیش چو هست اکرام
بلکه تفویض، احوط و اولی است
راه دین و دیانت و تقوی است
وارث انبیا خود آن خلف است
که در این راه پیرو سلف است
متحقق به «ادخلوا فی السلم»
ملک مرسل است و راسخ علم
آن یکی را سخن ز «مامنا»
وین دگر را حدیث «امنا»
غیر از این هر چه از اقاویل است
«فتنه» و «ابتغای تأویل» است
Sources
Persian text source: Ganjoor

