بخش 35 - تمثیل در اطوار وجود و بی اعتباری هستی عالم وجود
Poet: Shaykh Mahmud Shabistari
Metre: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: فاطمه زندی
Toggle stanza 1بخاری مرتفع گردد ز دریا
11
بخاری مرتفع گردد ز دریا
به امر حقّ فرو بارد به صحرا
22
شعاعِ آفتاب از چرخِ چارم
بر او افتد شود ترکیب با هم
33
کند گرمی دگر ره عزمِ بالا
در آویزد بدو آن آبِ دریا
44
چو با ایشان شود خاک و هوا ضَمّ
برون آید نباتِ سبز و خرمّ
55
غذای جانور گردد ز تبدیل
خورد انسان و یابد باز تحلیل
66
شود یک نطفه و گردد در اطوار
وز او انسان شود پیدا دگر بار
77
چو نورِ نفْسِ گویا در تن آید
یکی جسمِ لطیفِ روشن آید
88
شود طفل و جوان و کَهل و کَمپیر
بداند علم و رای و فهم و تدبیر
99
رسد آنگه اجل از حضرتِ پاک
رود پاکی به پاکی خاک با خاک
1010
همه اجزای عالم چون نباتند
که یک قطره ز دریای حیاتند
1111
زمان چون بگذرد بر وی شود باز
همه انجامِ ایشان همچو آغاز
1212
رود هر یک از ایشان سوی مرکز
که نگذارد طبیعت خوی مرکز
1313
چو دریایی است وحدت لیک پر خون
کز او خیزد هزاران موجِ مجنون
1414
نگر تا قطرهٔ باران ز دریا
چگونه یافت چندین شکل و اسما
1515
بخار و ابر و باران و نم و گِل
نبات و جانور انسانِ کامل
1616
همه یک قطره بود آخِر در اول
کز او شد این همه اشیا مُمَثَّل
1717
جهان از عقل و نفس و چرخ و اجرام
چو آن یک قطره دان ز آغاز و انجام
1818
اجل چون در رسد در چرخ و انجُم
شود هستی همه در نیستی گُم
1919
چو موجی بر زند گردد جهان طَمس
یقین گردد «کَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ»
2020
خیال از پیش برخیزد به یک بار
نماند غیرِ حقّ در دارْ دَیّار
2121
تو را قُربی شود آن لحظه حاصل
شوی تو بی تویی با دوست واصل
2222
وصالِ این جایگه رفعِ خیال است
چو غیر از پیش برخیزد وصال است
2323
مگو ممکن ز حدِّ خویش بگذشت
نه او واجب شد و نه واجب او گشت
2424
هر آن کو در معانی گشت فایق
نگوید کین بود قلبِ حقایق
2525
هزاران نشأه داری خواجه در پیش
برو آمد شدِ خود را بیندیش
2626
ز بحثِ جزو و کلّ نشئآتِ انسان
بگویم یک به یک پیدا و پنهان

