بخش 62 - حکایت
Toggle stanza 1بود در شهر بلخ بقّالی
11
بود در شهر بلخ بقّالی
بیکران داشت در دکان مالی
22
ز اهل حرفت فراشته گردن
چابک اندر معاملت کردن
33
هم شکر داشت هم گِل خوردن
عسل و خردل و خلّ اندر دَن
44
ابلهی رفت تا شکر بخرد
چونکه بخرید سوی خانه بَرَد
55
مرد بقّال را بداد درم
گفت شکر مرا بده به کرم
66
برد بقّال دست زی میزان
تا دهد شکّر و برد فرمان
77
در ترازو ندید صدگان سنگ
گشت دلتنگ از آن و کرد آهنگ
88
مرد بقال در ترازوی خویش
سنگ صدگان نهاد از کم و بیش
99
کرد از گل ترازو را پاسنگ
تا شکر بدهدش مقابل سنگ
1010
مرد ابله مگر که گِل خوردی
تن و جان را فدای گِل کردی
1111
از ترازو گِلک همی دزدید
مرد بقّال نرم میخندید
1212
گفت مسکین خبر نمیدارد
کین زیانست و سود پندارد
1313
هرچه گل کم کند همی زین سر
شکرش کم شود سری دیگر
1414
مردمان جهان همه زین سان
گشته از بهر سود جفت زیان
1515
خویشتن را به باد بر داده
آن جهان را بدین جهان داده
Sources
Persian text source: Ganjoor

