غزل شمارهٔ 244
Toggle stanza 1روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم
11
روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم
آن روز دل خلق و سر خویش ندارم
22
چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین؟
چون طاقت هجرت من درویش ندارم
33
در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتم
زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم
44
تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دست
جز سلسله بر دستِ دل ریش ندارم
55
زان غمزهٔ غماز غمافزای تو بر من
اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم
Zameen

