غزل شمارهٔ 244

Toggle stanza 1
روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم
1
روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم
آن روز دل خلق و سر خویش ندارم
2
چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین؟
چون طاقت هجرت من درویش ندارم
3
در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتم
زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم
4
تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دست
جز سلسله بر دستِ دل ریش ندارم
5
زان غمزهٔ غماز غم‌افزای تو بر من
اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور