غزل شمارهٔ 138
Toggle stanza 1ای یار بی تکلف ما را نبید باید
11
ای یار بی تکلف ما را نبید باید
وین قفل رنج ما را امشب کلید باید
22
جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری
وین خرقههای دعوی بر هم درید باید
33
ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید
زنار جاحدی را از جان خرید باید
44
از روی آن صنوبر ما را چراغ باید
وز زلف آن ستمگر ما را گزید باید
55
جامی بهای جانی بستان ز دست دلبر
آمد مراد حاصل اکنون مرید باید
66
چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر
پایی بکوفت باید بیتی شنید باید
77
ای ساقی سمنبر در ده تو بادهٔ تر
زیرا صبوح ما را «هل من مزید» باید
88
از بادهٔ تو مستند ای دوست این عزیزان
رنج و عنای مستان اکنون کشید باید
99
سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم
این هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید
1010
از بوستان رحمت حالی کرانه جویید
چون در سرای همت میآرمید باید
1111
از گفتن عبارت گر عبرتی نگیری
در گردن اشارت معنی گزید باید
1212
تا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی
چون وقت کوچ آمد نایی دمید باید
1313
گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت
اینجا گل ریاست میپژمرید باید
1414
ای شکر شگرفی در گفتگوی معنی
گر لب شفات آرد آخر بدید باید
1515
هر چند دیر مانی آخر برفت باید
چون شکری بخوردی زهری چشید باید
1616
بفروخته خریدی آورده را ببردی
یاری چه دیدهای تو زین پس چه دید باید
1717
چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید
چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید
Zameen

