غزل شمارهٔ 141
Toggle stanza 1لشکر شب رفت و صبح اندر رسید
11
لشکر شب رفت و صبح اندر رسید
خیز و مهرویا فراز آور نبید
22
چشم مست پر خمارت باز کن
کز نشاطت صبرم از دل بر پرید
33
مطرب سرمست را آواز ده
چون ز میخانه عصیر اندر رسید
44
پر مکن جام ای صنم امشب چو دوش
کت همه جامه چکانه بر چکید
55
نیست گویی آن حکایت راستی
خون دل بر گرد چشم ما دوید
66
کیست کز عشقت نه بر خاک اوفتاد
کیست کز هجرت نه جامه بر درید
77
چون خطت طغرای شاهنشاه یافت
از فنا خط گردد عالم بر کشید
88
از سنایی زارتر در عشق کیست
یا چو تو دلبر به زیبایی که دید
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
دل مَنِه بر دُنیی و اسبابِ او
زآنکه از وی، کَس وفاداری ندید
HafezQitʿatقطعه شمارهٔ 14
سرخی خفچه نگر از سرخ بید
معصفر گون، پوشش او خود سفید
RudakiMasnavi-haابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 46
چون کشف انبوه غوغایی بدید
بانگ وژخ مردمان، خشم آورید
RudakiMasnavi-haابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 47
عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
در همه عالم چنین عشقی که دید
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 824
برنشین ای عزم و منشین ای امید
کز رسولانش پیاپی شد نوید
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 825

