غزل شمارهٔ 3791
Poet: Saib
Toggle stanza 1ز عشق رشته جانی که پیچ و تاب نخورد
11
ز عشق رشته جانی که پیچ و تاب نخورد
ز چشمه گهر شاهوار آب نخورد
22
منم که رنگ ندارم ز روی گلرنگش
وگرنه لعل چه خونها ز آفتاب نخورد
33
کجا به شبنم و گل التفات خواهد کرد؟
ز چهره عرق افشان، دلی که آب نخورد
44
به خاک پای تو خون می خورد به رغبت می
همان حریف که در پای گل شراب نخورد
55
درین بهار که یک غنچه ناشکفته نماند
غنیمت است که دستی بر آن نقاب نخورد
66
چنان گرفت تکلف بساط عالم را
که خاک تشنه جگر آب بی گلاب نخورد!
77
تویی که سنگدلی، ورنه هیچ زهره جبین
به هر مکیدن لب خون آفتاب نخورد
88
صبور باش که در انتظار ابر بهار
صدف به تشنه لبی از محیط آب نخورد
99
ز خود برآی که در سنگ آتش سوزان
شراب لعل ز خونابه کباب نخورد
1010
زمانه کشتی احسان چنان به خشکی بست
که هیچ تشنه جگر بازی سراب نخورد
1111
ندامت است سرانجام میکشی صائب
خوشا کسی که ازین چشمه سار آب نخورد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

