غزل شمارهٔ 4460
Toggle stanza 1پروای شکوه من آن سیمتن ندارد
11
پروای شکوه من آن سیمتن ندارد
دردش مباد هر چند درد سخن ندارد
22
ناسازگاریی هست در خوی گلعذاران
کو یوسفی که گرگی در پیرهن ندارد
33
هرکس فتد تهی چشم در فکر دیگران نیست
پروای تشنه جانان چاه دفن ندارد
44
از نارسایی جودسایل برآورد دست
چاهی که می رسد دست دلو ورسن ندارد
55
چون شمع سرگرانان در زیر پا نبینند
پای چراغ نوری در انجمن ندارد
66
از زندگی به تنگند دایم سیاه روزان
ذوقی چراغ ماتم از زیستن ندارد
77
ناجنس کی تواند ما را به حرف آورد
با آبگینه طوطی روی سخن ندارد
88
عارف ز جرم مردم در پرده حجاب است
یوسف ز شرم اخوان روی وطن ندارد
99
باشند زردرویان صائب به پرده محتاج
هر کس شهید گردد فکر کفن ندارد
Sources
Persian text source: Ganjoor

