Toggle stanza 1
پروای شکوه من آن سیمتن ندارد
1

پروای شکوه من آن سیمتن ندارد

دردش مباد هر چند درد سخن ندارد

2

ناسازگاریی هست در خوی گلعذاران

کو یوسفی که گرگی در پیرهن ندارد

3

هرکس فتد تهی چشم در فکر دیگران نیست

پروای تشنه جانان چاه دفن ندارد

4

از نارسایی جودسایل برآورد دست

چاهی که می رسد دست دلو ورسن ندارد

5

چون شمع سرگرانان در زیر پا نبینند

پای چراغ نوری در انجمن ندارد

6

از زندگی به تنگند دایم سیاه روزان

ذوقی چراغ ماتم از زیستن ندارد

7

ناجنس کی تواند ما را به حرف آورد

با آبگینه طوطی روی سخن ندارد

8

عارف ز جرم مردم در پرده حجاب است

یوسف ز شرم اخوان روی وطن ندارد

9

باشند زردرویان صائب به پرده محتاج

هر کس شهید گردد فکر کفن ندارد

Sources

Persian text source: Ganjoor