غزل شمارهٔ 149
Toggle stanza 1گرچه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا
11
گرچه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا
در سواد دل بهاری هست چون عنبر مرا
22
آرزویی هر زمان در دل بر آتش می نهم
آتش بی دود، باشد عیب چون مجمر مرا
33
جوهر آیینه من چون زره زیر قباست
در صفای سینه پوشیده است بس جوهر مرا
44
نعمتی چون سیر چشمی نیست بر خوان وجود
بی نیاز از بحر دارد آب این گوهر مرا
55
چهره خورشید پنهان است در زنگار من
می زند صیقل به چشم بسته روشنگر مرا
66
گرچه چون شبنم درین گلشن غریب افتادهام
باغبان از دامن گل می کند بستر مرا
77
بس که دیدم سرد مهری از نسیم نوبهار
باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا
88
سنگ خارا را شرار من گریبان پاره کرد
ساده لوح آن کس که می پوشد به خاکستر مرا
99
می شود از غفلت سرشار من رگ های خواب
سوزن الماس اگر ریزند در بستر مرا
1010
خرده بینی نیست صائب، ور نه چون خال بتان
یک جهان معنی است در هر نقطه ای مضمر مرا
Zameen

