غزل شمارهٔ 148
Toggle stanza 1نیست تاب درد غربت جان افگار مرا
11
نیست تاب درد غربت جان افگار مرا
با قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا
22
دارد از تار نفس زنار، نفس کافرم
تا دم آخر گسستن نیست زنار مرا
33
دست می شوید ز کار گل به آب زندگی
چون خضر هر کس کند تعمیر دیوار مرا
44
درد را بیچارگی بر من گوارا کرده بود
شربت عیسی به جان آورد بیمار مرا
55
فارغ از سیر گلستانم که فکر دوربین
می کند در زیر بال آماده گلزار مرا
66
از سر و سامان من بگذر که جوش مغز ساخت
چون کف دریا پریشانگرد دستار مرا
77
گریه بیرون برد از دستم عنان اختیار
سر به صحرا داد جوش لاله کهسار مرا
88
جز ملامت از جنون دیوانه ام طرفی نبست
سنگ طفلان بود حاصل نخل پربار مرا
99
عالمی می آمد از گفتار من صائب به راه
بهره از کردار اگر می بود گفتار مرا

