غزل شمارهٔ 6889

Toggle stanza 1
ای آن که دل به ابروی پیوسته بسته‌ای
1

ای آن که دل به ابروی پیوسته بسته‌ای

غافل مشو که در ته طاق شکسته‌ای

2

ای زلف یار این قدر از ما کناره چیست؟

ما دل‌شکسته‌ایم و تو هم دل‌ شکسته‌ای

3

امروز از نگاه تو دل آب می‌شود

گویا به روی گرم خود از خواب جسته‌ای

4

روی زمین مقام شکر خواب امن نیست

در راه سیل پای به دامن شکسته‌ای

5

گرد سفر ز خویش فشاندند همرهان

تو بی‌خبر هنوز میان را نبسته‌ای

6

سر می‌دهی به باد به اندک اشاره‌ای

تا همچو پسته رخنه لب را نبسته‌ای

7

خواهی قدم به پله قارون نهاد زود

کوه تعلقی که تو بر خویش بسته‌ای

8

اینک رسید موسم بی‌برگی خزان

از باغ روزگار چه گل دسته بسته‌ای

9

در محفلی که برق تجلی است بی‌زبان

ماییم چون کلیم و زبان شکسته‌ای

10

در وادیی که خضر در او با عصا رود

ازدست‌رفته‌تر ز عنان گسسته‌ای

11

از جبهه غرور، عرق پاک می‌کنی

گویا طلسم هردو جهان را شکسته‌ای!

12

در خاکدان دهر، که زیر و زبر شود!

برخاسته است گرد فنا تا نشسته‌ای

13

صائب هزار دام تماشا ز موج هست

زین بحر چون حباب چرا چشم بسته‌ای؟

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor